تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

آخرین روز بهار 1388

بهار ۸۸ رو خیلی دوست داشتم. شاید برای اولین بار بعد از ۵-۶ سال بود که با تمام وجودم تو این ۳ ماه زندگی کردم و لحظه لحظه اش رو حس کردم. دوست نداشتم تموم شه.هر چند این هفته ی آخری خیلی حالم گرفته شد ولی از دیشب تصمیم گرفتم به زندگی برگردم!! تصمیم گرفتم با روحیه ای شادتر وارد تابستون بشم و مطــــــــــــــــــــــمئنم که تابستانم زیباتر از بهار خواهد بود.

صبح اون ویدیو رو دیدم، آخرین لحظات "ندا" رو، اون چشمهای باز و باریکه ی خونی که از بینی و دهانش جاری شد. الان گیجم حسابی. می گن خونی که به ناحق ریخته می شه، پایمال نمی شه و من الان بیشتر از همیشه می خوام که این جمله رو باور داشته باشم. دوست دارم باور داشته باشم که ابن خونها ثمر می ده (هر چند نمی دونم ثمره اش چی هست)


زندگی زیباست. زندگی ادامه داره. عشق وجود داره. خودمو به دست زندگی می سپرم.

بهار قشنگ من خداحافظ.

تابستون باشکوه من، سلام.

 


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |

این هفته ی سیاه

در عرض ۲۴ساعت زندگی انقدر تغییر کرد که حالا دیگه یادم نمیاد هفته پیش چطوری زندگی می کردم، سبک زندگیم چی بود؟

چطوری دوست می داشتم؟چطوری می خندیدم؟ چطوری کار می کردم؟ یادم نمیاد چطوری تو راه برگشت به خونه با همکارم راه می رفتیم و حرفهای معمولی می زدیم و می خندیدیم، چطوری موسیقی گوش می دادم و  پیاده روی می کردم و برای هر ۱سانت کاهش سایز ذوق می کردم.چطوری فیلم نگاه می کردم و کتاب می خوندم.

انگار از شنبه همه چیز عوض شد. انگار حالا تو یه شهر و کشور دیگه هستم.

وقتی در میان جمعیتم، وقتی تو اون تجمعهای آروم و در سکوت شرکت می کنم دلم پر از امید می شه، فکر میکنم همه چیز درست می شه ولی وقتی میام خونه، وقتی شب می شه، وقتی پلیس ضدشورش رو می بینم، وقتی حکومت نظامی شبها رو می بینم، همه ی امید تو دلم می میره، همه چیز سیاه می شه.

همه چیز تغییر کرده و دیگه هیچ وقت مثل قبل نمی شه. چون ما دیگه اون آدمهای قبلی نیستیم.


پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |

۱- نمردیم و گاز اشک آور هم خوردیم!!!! البته رقیق بودا! تو خیابون زده بودن و ما هم داشتیم رد می شدیم مستفیض شدیم!  گلومون رو حسابی سوزوند و اشک خواهرم دراومد ولی من نه، دهنم تا ۱-۲ساعت تلخ بود ولی اشک نداشت!!

 

۲- امروز جناب نگار جون ( این تعبیر رو همیشه از وبلاگ بلفی یادم می مونه، روزی که نگار جون تشریف برده بود شیراز!) اومدن طرفهای ما در جمع میلیاردی طرفدارانشون سخنرانی کنن. اوووووووووووه! اتوبوس اتوبوس آدم اومده (شما بخونید آوردند)

 

۳- خداییش هیجانات این روزها رو آخرین بار روز بازی ایران-استرالیا تجربه کرده بودم! ولی دیگه کشش ندارم! خدایا این ۴۸+۲۴ساعت هم بگذره و نتیجه مشخص شه تموم شه بره!

 

۴- مهمترین خبر هم اینکه بدنم روند "هر ۱۰ روز - ۱کیلو" رو خوب داره اجرا می کنه. ولی این روزها بسکه پیاده رویم زیاد کردم ۱۳تایی شدم. وقتی سایز و وزن الان رو با بهمن ماه مقایسه می کنم بدون هیچ تواضعی(!!) به خودم می گم: ای ول!

به افتخار ۱۳(کیلو) این عدد زیبا، هووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااا

 

 

 

پ.ن.  باید اعتراف کنم که این روزها اولویت ۱ تا ۹۹ من رای ندادنه. ولی یه گوشه ی وجدانم هست که بدجوری قلقلک میده و فقط به خاطر اونه که می خوام رای بدم. باورتون نمی شه روزی چند بار به خودم میگم کاش می تونستم رای ندم. ولی نمی تونم.

همینجا آرزو می کنم که شنبه صبح سرخورده نباشم. امیدورام شنبه روز شادی و جشن باشه.

 

 

پ.ن.۲: همین الان نگار جون از خیابون پشتیمون رد شد، آخ از تصور اینکه همش ۲۰متر باهاش فاصله داشتم تنفردونم داره می ترکه! اه اه! معلومه که رای می دم ممول جونم!!

 

پ.ن.۳: تو محل کار هر کی هر چی سبز داشته آویزون خودش و میزش کرده!!! از اون طرف هم یه عده با پرچم اومدنت! اینجا جنگ است!!!

 


چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

دولت امید

- خوشحالم از اینکه الف.نون در مناظره ی دیشب به دست خودش گورش خودشو کند. آخرین حامیانش رو هم از دور خودش فراری داد.

- برادرم برای اینکه رای بده ۲ساعت باید رانندگی کنه تا برسه به اولین صندوق رای!

به این فکر می کنم که برادر من که در آینده دیگه هیچگاه درایران زندگی نخواهد کرد و فوقش چند سال یکبار ۲-۳ماهی میاد ایران می خواد بره و رای بده.

- کسانی رو می شناسم که هنوز تو این توهم به سر می برن که یه روز یه عده ای (همینا که تو شبکه های ماهواره می رن رو منبر) خیلی شیک از هواپیما پیاده می شن و حکومت این کشور رو به دست می گیرن و به اونهایی که شناسنامه اش سفیده و مهر انتخاباتی نخورده پست و مقام یا جایزه می دن! (جمله ای که دقیقا دوستم بهم گفت: من شناسنامه ام رو سفید نگه داشتم و می خوام روزی که اونوریها اومدن تحویلشون بدم!)

- ایران رو دوست دارم.

- ۴سال دروغ، تهمت زدن، مظلوم نمایی، عوام فریبی رو شنیدم و دیدم، یه ۴۵دقیقه هم روش.

ولی دیگه بسه.

- به میرحسین موسوی رای میدم.

 


پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 |

110روز

۱۱۰روز گذشت!

۱

۲

۳

۴

۵

۶

۷

۸

۹

۱۰

۱۱ کیلو گذشت!


دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

آغاز فاز 3

بالاخره من تونستم فاز دوم وزن کم کردن رو به سرانجام برسونم. بعله! ۱۰کیلو دود شد رفت هوا!

یعنی الان من در آستانه ی فاز۳ و کم کردن ۵کیلوی سوم هستم.

ولی اخ چی بگم که حدود ۱۰ روزه که بدنم ترمز گرفته و هیچ رقمه وزنم کم نمی شه! کربوهیدرات رو حذف کردم، صبحها ۴۵دقیقه و عصرها ۳۰الی۴۰دقیقه پیاده روی می کنم. روزی (باورتون می شه ) ۱۰الی ۱۵لیوان آب می خورم (البته اصلا به اجبار نه ها! کلا بسکه گرممه و هویجوری آب خوردنو دوست دارم! تو محل کار ۵-۶ تا لیوان آب می خورم و خونه هم ۵-۶ تا دیگه!!!!) ولی جانانِ من، به من بگید چرا که وزن من ثابت مونده؟! هان؟ چرا؟چرا؟!!!

ولی درنتیجه این بشکه بشکه آب خوردن پوستم شفاف شده ها! صااااااااااااااف صاف! آخ کیف می کنم!

راستی با این ۱۰ کیلو وزن کم کردن، حالا شلوار ۳سایز کوچکتر از قبل می پوشم! هووووررررررااااا

فعلا بزرگترین اولویت من تو زندگی وزن کم کردنه!!!!!!!


یکشنبه سوم خرداد 1388 |

بهمندخت بی زبون

سلام

 

اینجانب در سال جدید دچار مشکل "لال شدگی حاد" شده ام!

 

واقعا یعنی نمی تونم حرف بزنم. با همه همین جور شدما! کلی نقشه می کشم که یه ماجرایی رو برای دوستم تعریف کنم ولی وقتی مییبینمش لال!

 

راجع به اهلی شدن هم باید بگم که ظاهرا بدجور اهلیم نمودند ولی درجه اهلی شدن طرف مقابل رو نمی تونم تعیین کنم واسه همین یه کم دچار تشویش می باشم! در ضمن در این مورد هم فعلا لال هستم و نمی تونم توضیحی بدم.

 

ولی خب واقعا بی انصافیه اگه از قرار وبلاگی ۵شنبه ننویسم. آخ ایرن جوووووووونم دستت درد نکنه. خیلی خیلی خوش گذشت. خیلی وقت بود انقدر بهم خوش نگذشته بود. ۱-۲ ساعت بی وقفه خندیدیم. باور کنید از دانشگاه به این طرف نشده بود که این مدت طولانی بتونم بخندم.

 

جاي اين خانم و این خانم و  این خانم و این فندق خانم خالی بود حسابی.

 

بچه ها خیلی خیلی ممنونم. خیلی به من خوش گذشت. همه ی دوستهای خوبم امیدوارم زود زود ببینمتون.

 

تا الان ۸کیلو کم کردم.

 

همچنان (مثلاْ) دچار معضل "لال شدگی" هستم واسه همین واقعا نمی تونم بنویسم!

 

برای این دل فسقلی من دعا کنید.

 


شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |

اهلی شدن

اهلي كردن يعني چه؟

.

.

.

زندگي يكنواختي دارم . . . اما اگه تو منو اهلي كني، انگار زندگيمو چراغان كرده باشي

.

.

.

اگر آدم گذاشت اهليش كنند، بفهمي نفهمي خودش را به اين خطر انداخته كه كارش به گريه كردن بكشد.


چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

ماجرای آقای 0 - بخش دوم

خبر رسیده که آقا پسر جناب آقای 0 در اسفند ماه به دنیا اومد.

آقای ۰ گفتند که برای خانم ۳ یه زندگی مجلل تهیه کردم و گذاشتم سر زندگیش!

دختر ۱ هر روز عصر می ره (وقتی می ره پسرشو از مدرسه برداره) این شازده پسر رو از خونه ی همسر سوم پدرش می گیره و می بره پارک یا می بره خونه ی مادرش و قربون صدقه اش می رن و با پسر ۰ بازی می کنند و برای این بچه غش می کنن.

لطفا با "خلایق" و "لایق" یه ضرب المثل بسازید!!

آگاهان و شاهدان عینی می گن که دور نیست اون روز که آقای ۰، خانم ۳ رو طلاق بده و پسر بچه رو هم ازش بگیره (تا ۲ سالگی بچه می خواد صبر کنه). همچینین شاهدان عینی می افزایند که خانم ۴ هم وجود داره (فعلا ص ی غ ه هستند!).

چرا این جوریه؟ آیا بیماره این آقا؟ بیمار که هست البته! قبلا هم گفتم به شدت شکاک و بدبینه. فکر می کنه دیگران دارن بر علیهش توطئه می چینن! ولی بیماری هزار تا زن گرفتن یه چیز دیگه است. به خدا خودش انقدر سیاه و زشت و در به داغونه که نگو! عوضش خانم اولش یه خانم تپلی سفید و خوشگله که حتی با وجود ۵-۶ تا هوو (!!!) همچنان جوان و زیبا مونده!


چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |

فواید چاقی یا چگونه چربیهای خود را دوست داشته باشیم تا بتوانیم لاغر شویم!

وسط سفرنامه نوشتنها یه ماجرایی پیش اومد که حتما باید بنویسم! ( هر چند فکر کنم مارکوپلو هم برای سفرنامه نوشتن انقدر طول نمی داد!)

مهمترین دستاوردی که من از تعطیلات نوروز به دست آوردم ( شاید بهتر باشه بگم ازدست داد!) کاهش وزن بود!

یه روزی نوشته بودم من فقط و فقط و فقط ۵کیلو اضافه وزن دارم. از ۲۷بهمن ۱۳۸۷ تا ۱۹فروردین ۱۳۸۸ من تونستم ۵کیلو از وزنم کم کنم! حتی خودم هم باورم نمیشه بسکه اصلا تو این مدت گرسنگی نکشیدم و به خودم سختی ندادم. ولی شاهدش اون جدول هست که سایز همه ی فسمتهای بدنم رو نوشتم و وزنم رو.

حالا من ۵کیلو لاغرتر هستم. به این مناسبت ۵شنبه برای خودم یه جشن فسقلی ۱نفره داشتم و حسابی رقصیدم و هم شادابتر شدم و هم چربی سوزوندم. خوشحالم. خوشحالم. خوشحالم. از بعد از عید تقریبا هیچ شکلاتی نخوردم. تو سفر هم که صبح از خونه می زدیم بیرون تا ۱۱-۱۲ شب. فقط راه میرفتیم. شب هم شام نمی خوردم چون اگر هم به شدت گرسنه باشم هم خسته، ترجیح می دم بخوابم. بنابراین تو تعطیلات به جز ۱-۲ بار هیچ وقت شام نخوردم. حالا روزی ۲۰دقیقه صبح و ۳۰ دقیقه عصر پیاده میرم (با همکارم مسیرمون رو دورتر کردیم و تا یه ایستگاه بعدی مترو پیاده میریم). عصرها هم با آهنگ شاد ۱۵ دقیقه درجا قدم میزنم یا می رقصم!

پریروز ماجرایی پیش اومد که من گفتم خدایا شکرت که چاقم!!

بوستان بودم. از ۳تا پله ی جلوی بانک ملی داشتم می رفتم پایین که نمی دونم چی شد (کفشم لیز نیست، زمین هم خیس نبود) جفت پا سر خوردم! سر خوردما! وحشتناک! نتونستم دستم رو زودتر بزنم زمین و بععععععله! معلومه دیگه با چه عضو مبارکی فرود آمدم! خیلی وحشتناک خوردم زمین. یعنی اگه این چربیها نبودندا احتمالا لگنم میشکست!! من هم خیلی س گ ج و ن هستم! اگه یکی همراهم بود که از خنده ریسه می رفتم! ولی چون تنها بودم و نمی شد با خودم بخندم پا شدم و اصلا به روی خودم نیاوردم. یه خانوم کنارم بود به من گفت: من فکر کردم تو دیگه مردی با این افتادنت. جالبه که حتی ننشستم و با اینکه درد وحشتناکی داشتم بدون معطلی پاشدم و راه افتادم! گفتم اگه راه برم خون به جریان میفته و محل مربوطه کبود نمی شه!

خلاصه نه می تونم بشینم نه می تونم راه برم. ولی از همه وحشتناکتر اینه که با بدبختی میشینم و بعد محبورم پاشم! آخ دردی داشتم و دارما! به کسی هم نمی تونم بگم که کجام درد می کنه!  به قول دوستم: آخ یه جام درد می کنه!! آخ!!

تو تاکسی مجبورم چه جوری بشینم دیگه خودتون حدس بزنید!  ماشین هم بیفته تو دست انداز ضعف می کنم از درد!

دقیقا انگار ۸تا پنیسیلین همزمان زدم (۴تا این ور و ۴تا اونور!!!).ولی خداییشا! اگه چاق نبودم که الان گوشه بیمارستان بودم!!

تابستون به احتمال زیاد اگه خدا بخواد برادرم بعد ۳سال میاد ایران. دوست ندارم منو تپلی ببینه. می خوام تا اومدنش حسابی بیام رو فرم.

از دیروز هم رفتم به دوره ی ۵کیلوی دوم! یعنی من فقط ۵کیلو اضافه وزن دارم. فقط و فقط ۵ کیلو. برام دعا کنید که انگیزه ام رو از دست ندم و موفق شم و از دست این ۵کیلو اضافه وزن راحت شم.

 


پ.ن. نمی دونم چی شده که از ساعت ۹-۱۰ صبح امروز به بعد، اون ۸تا پنی سیلین تبدیل شده به ۱۳-۱۴تا!!! فکر کنم به خاطر اینکه هوا کمی سرد شد.

بساطی داریما! ملت درد دارن ما هم درد داریم!!!


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخرین روز بهار 1388

این هفته ی سیاه

دولت امید

110روز

آغاز فاز 3

بهمندخت بی زبون

اهلی شدن

ماجرای آقای 0 - بخش دوم

فواید چاقی یا چگونه چربیهای خود را دوست داشته باشیم تا بتوانیم لاغر شویم!

ارشیو

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir