|
پاییز
یک صبح پائیزی واقعی
آسمان ابری هوای خنک یک بهمندخت پرانرژی
|+| نوشته شده توسط بهمندخت در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 10:18 A Poweful Mind
به دليل ضعف جسمي و خستگي مفرط و يه سري علائم ديگهاي كه اين چند وقته داشتم ، دكتر به يك بيماري مشكوك شد و برام يك سري آزمايش نوشت. تو اين 1 هفته اي كه منتظر جواب آزمايشها بودم به شدت راجع به اين بيماري و علائمش SEARCH كردم و هر روز بيشتر از ديروز تمام علائم اون بيماري رو در خودم ميديدم !! كم كم داشتم از زندگي نااميد ميشدم و براي باقي عمر با اين بيماري سر كردن نقشه برنامه ميريختم كه امروز جواب آزمايش اومد و معلوم شد هيچ مشكلي ندارم به جز يه كم كمبود ويتامين و كلسيم و از اين چيزهاي معمولي كه همه دارن!!
به محض دريافت جواب آزمايش تمام علائم اون بيماري موهوم هم از بين رفت!!!!!
|+| نوشته شده توسط بهمندخت در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 16:48 خاموشي آخرين ستاره ي كلاسيك
آهی از حسرت کشیدم وقتی شنيدم پل نيومن درگذشت.
مگه مي تونم گربه روي شيرواني داغ رو فراموش كنم!؟! ( فكر مي كنم براي ما ايرانيها، مخصوصاً خانمها اين فيلم شاخص ترين و تاثيرگذار ترين بازي پل نيومن است) به قول اعتماد: خاموشي آخرين ستاره ي كلاسيك |+| نوشته شده توسط بهمندخت در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 7:7 خاطرات محل کار - 3
محل کار من زمانی زیر مجموعه ای از یکی از معتبرترین دانشگاههای ایران بوده، ولی الان سالهاست که مستقل شده و فعالیت جداگانه ای داره، از نظر علمی هم در کشور وضعیت خوبی داره. اون روزهای اول که به اینجا اومده بود و جوون بودم و خام! خیلی دوست داشتم یکی ازم بپرسه کجا کار میکنی (خجالتي تر از اون هستم كه خودم اين حرفو پيش بيارم!!) تا با تفصیل اسم اینجا رو بگم ( که یه تریلی ۱۸ چرخ می خواد تا اسمشو ببره بسکه طولانیه) بعد يه مدتي ديدم چقدر دردسر داره، چون براي ديگران زياد شفاف نيست كه ما چي كار ميكنيم بنابراين اول واكنششون اين بود كه : "اونجا چي كار ميكنيد؟" حالا بيا و درستش كن، بايد 3-4 دقيقه توضيح ميدادم تا ميتونستم بگم كارمون چيه. حالا ديگه از خيرش گذشتم و اون يكي اسم اينجا رو كه كمتر معروفه ميگم ولي چون خيلي دهن پركنه، خيلي ها ديگه جرات نميكنن بپرسن " اين كه گفتي يعني چه؟" !!!! خيلي ها هم كه فكر ميكنن من تو دانشگاه كار ميكنم و كارم يه چيزي تو مايههاي ثبت نام دانشجوها و حذف و اضافه است. بعضي از واكنشهاي آدمها خيلي جالبه: 1- - كجا كار ميكني؟ - فلان جا. - خواهرزاده ام ، يا دختر عمه ام يا نوهي باجناق همسايهمون (يا ......) تو اون دانشگاه درس ميخونه، اسمش بهمانه، ميشناسيش؟ !!!!! 2- - شما اونجا چي كار ميكنيد؟ -پروژه انجام ميديم. – آهان مثلاً پروژه هاي دانشجويي؟ مثلاً واسشون تايپ ميكنيد؟ !!!! 3- - شما كجا كار ميكني؟ - فلان جا. – آهان! همين كه امسال سازمان سنجش تو اعلام اسامي خرابكاري كرده بود؟ راستي چي شد؟ چي كار كرده بوديد كه اين رتبه ها قبول نشده بودن؟ !!!!!! |+| نوشته شده توسط بهمندخت در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 10:12 زنده می مانم؟! 2
غرض از این منفی بافی های پست قبل این بود که بگم من تو زندگیم تصمیم گرفتم که هرگز بیمار نشم!
واسم خیلی جالبه که این بیماریها فقط تو خانواده پدریم دیده میشه واون هم به خاطر طرز فکر عجیب و غریبشونه، به شدت تمایل به بیمار شدن دارن، هر وقت به هم میرسن با کلی افتخار بیماریهاشونو لیست میکنن و به رخ هم میکشن. طوری که فقط حضور یکیشون توی یه مجلس کافیه که کلاْ از زندگی سیر بشی! من تمام تلاشم اینه که تو این جور مجالس که فقط صحبت بیماری و تجربه های بیمارستانه شرکت نکنم. تصمیم دارم بیمار نشم و واقعاْ هم تا الان بیمار نشدما! گاهی اوقات انقدر حرف برای گفتن زیاد دارم که آخرش هیچ کدوم رو نمی گم ، مثل امروز میخواستم بگم از این جو بیمار اطرافم خسته شدم،میخواستم بگم بعضی از این بیمارها بدجوری با رفتارشون دل دیگران رو می شکنن، درسته روحیه شون حساس تر شده ولی نباید انصافشونو کامل از دست بدن. گاهی می خوام سرمو زیر برف کنم و این آدمها رو نبینم ولی باز هم هستند و دارن با ناامیدی و (یه جورایی لوس بازیشون) زندگی خودشون و بقیه رو خراب می کنن. |+| نوشته شده توسط بهمندخت در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:56 زنده می مانم؟!!
شايد من از پدربزرگم و پسرعمويم بيماري قلبي را به ارث ببرم شايد من از عمه، پسر عمو و دخترعمويم سرطان را به ارث ببرم شايد من از عمويم ديابت را به ارث ببرم شايد من از يك عمه ديگر، يك پسرعموي ديگر و پسر عمهام مرگ در تصادف و جوانمرگ شدن را به ارث ببرم شايد من از خواهرم ام اس را به ارث ببرم شايد من از يك عمهي ديگرم هپاتيت را به ارث ببرم
با اين پيشينهي محشر خانوادگي، اينكه من زندهام و سالم، آيا يك معجزه نيست؟
ادامه دارد...
|+| نوشته شده توسط بهمندخت در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 16:53 یاد ایام
خاطرات محل کار من - 3
دیروز انقدر انقدر انقدر از دست همکارم عصبانی شدم که کاسه ی صبرم لبریز شد و برگشت و خالی شد، وقتی اینجوری می شه دیگه همه چی برام راحت و عادی می شه
الان دیگه از دست همکارم حرص نمی خورم، ۲ باره موفق شدم نادیده بگیرمش
آخیش راحت شدم، فعلاْ اینجا ازش نمی نویسم |+| نوشته شده توسط بهمندخت در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 8:34 درگیرم
سلام ایهالناس
من زنده هستم! ۲ هفته به شششششششششدت درگیر یه پروژه ی خفن بودم که بدجوری وقتمو گرفته بود، از کار و زندگی افتاده بودم، از دیروز قرار شد من فقط ۱۰٪ درگیر این پروژه باشم و اطلاعات فعلی رو منتقل کنم به همکارم (همون خانم "ی" که تو پست قبلی معرفی کردم) آی این آدم رو اعصاب من راه میره، قبلاْ می تونستم زیاد خودمو در گیر اخلاقش نکنم ولی الان برای اینکه اطلاعات پروژه و روند فعلی رو بهش بگم و وظایفشو مشخص کنم مجبورم روزی چند بار باهاش حرف بزنم و لوس بازیهاشو تحمل کنم! آی لوسه این دختر» آی لوسه اعصابمو خیلی به هم می ریزه، هی می خوام اینجا ازش بنویسم ولی خودمو کنترل می کنم. حالا دیگه تحمل ندارم، به زودی میام و از اخلاق اعصاب خورد کنش می نویسم.
|+| نوشته شده توسط بهمندخت در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:30 خاطرات محل کار - 1
من امروز حكم استخداميم رو دريافت كردم!! به مدت 3 سال من كوچكترين عضو اين مجموعه بودم، در واقع تنها "دهه شصتي" اين مجموعه ( يه جورايي تنها نسل سومي) من بودم. و نزديكترين فرد به من 5 سال ازم بزرگتر بود. محيط اين شركت خيلي مذهبي بود، همش بايد نگران حجابمون و رفتارمون ميبوديم. هم سن و سال من هم كه كسي نبود تا يه كم باهاش صميم بشم و حرف بزنم. در واقع در مدت اين 3 سال من هيچ تعلق خاطري به اين شركت نداشتم. پارسال به فاصله 2 ماه، 2 نفر دههي شصتي ديگه به اين مجموعه اضافه شدند. 1- آقاي "م" – متولد 64 – دانشجوي فوق ليسانس 2- خانم "ي" متولد 62، ليسانس 3-4 ماه بعد هر دوي اينها اومدن به اتاق ما، براي اولين بار توي طول روز كساني بودند كه باهاشون حرف بزنم و بخندم . كساني كه از نظر سني به هم نزديك هستيم. حالا ديگه انقدر سخت گيري در مورد حجاب وجود نداره (البته نسبت به جاهاي ديگه هنوز خيلي زياده) ولي مثلاً اگه 2تا تار مو از زير مقنعه بيرون بياد ديگه كافر محسوب نميشي!!!
1- صحبت از عمل و جراحي شد، من داشتم مي گفتم واي چقدر عمل وحشتناكه و خيلي ترسناكه و .... آقاي "م" گفت كه من نمي دونم دكترها چه جوري مي بينن دارن چي كار ميكنن چون اونجا همش خون و گوشته و هيچي ديده نمي شه، من گفتم از كجا مي دوني، مگه تا حالا عمل ديدي، گفت: اره من خودم تو اتاق عمل بودم. گفتم : چه عملي؟ گفت: خ ت ن ه !!!!!!!! من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
2- زمان امتحانات بود، آقاي "م" خيلي خسته بود و خوابش ميومد، گفتم: حتماً تا نصفه شب داشتي درس ميخوندي و خر ميزدي. گفت: ديشب ساعت 4 خوابيدم. گفتم: ااااااااااااااااااه، تا 4 صبح داشتي درس ميخوندي؟ گفت: تا ساعت 1:30 داشتم درس ميخوندم، بعدش (مكث) گفتم: بعدش چي كار داشتي ميكردي؟ گفت: اونو ديگه نميشه گفت. من: !!!!!!!!!!!!
|+| نوشته شده توسط بهمندخت در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 10:59 |
|

