تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

آخیش آبان تموم شد!

1-      پسر پسر خاله ام كه قرار بود 8/9/88 به دنيا بياد ناغافل 8/8/88 همه رو شگفت زده كرده و به دنيا اومد! تو وضعيت خطرناكي بود و نارس. همه ي خانواده نگرانش بودن ولي خوشبختانه 3-4روز پيش از دستگاه خارج شد و مادر و شازده پسر مرخص شدن و همه از نگراني خارج شديم. هنوز نديدم اين نوزادو (چون بدجور دچار انفلونزا شدم  و بچه هم ضعيفه) ولي با تولد اون احساس ميكنم يه زندگي جديد براي خود من شروع شد. مي دونم اين پسر رو كه خيلي دوست خواهم داشت چون برام 8/8/88 رو به ياد موندني كرد. برام معني پايان يه دوره غم انگيز و شروع روزهاي بهتره

2-      دارم دندونامو بيلچينگ مي‌كنم. البته هوم بيلچينگه و احتمالا 1-2 ماهي طول ميكشه. فعلا كه دندوناي فك بالام كلي تغيير رنگ دادن.

3-      بالاخره پروژه‌ي عظيم دندونهاي من به سرانجام رسيد. در يك حركت انقلابي تمركزمو گذاشتم رو دندونام و همه‌ي رو كامل درمان كردم. الان ديگه دندون خراب و كرمو ندارم!! بالاخره فهميدم كه بايد بهداشت دهان و دندان رو جدي بگيرم و بعد هوار سال تنبلي (دل به خواهي و يه خط در ميون مسواك زدن) استفاده از مسواك و نخ دندون و دهانشويه رو بسيار جدي گرفتم!

4-      جالبه كه جديدا روزي نيست كه از يكي از ملت (يعني همكارها، فاميلها و خانواده يا دوستهام) نشنوم كه "وااااااااي چقدر لاغر شدي!!" در حالي كه نزديك به 3ماه شده كه وزنم هيـــــــــچ تغييري نكرده، سايزهاي اصلي بدنم هم ثابت بوده و لباسهام هم برام گشاد نشده. نمي دونم چي شده! اينو به فال نيك بگيرم يا بذارم به حساب تعارفات!

5-      بدجور از خودم نا اميد شدم. رسما خنگ شدم و رفت. نشستم و يه دونه مي زنم سر خودم و 2تا سر كتابها! ولي نمي ره كه نمي ره. يه كلمه دانش تو مغزم فرو نمي ره! تو فكرم كه رسما به خنگي و ناتواني مغزي خودم در مجامع عمومي اعتراف كنم و خيال خودم و بقيه رو راحت. خوب كي رو ديدين از يه آدم خنگ و كمي تا قسمتي منگل ( دور از جونم!!!) توقع كارستان داشته باشه؟

6-      هفته پيش 2روز به خاطر انفلونزا استراحت داشتم. هنوز خوب نشدم كه هيچ ديروز بدتر هم شدم. كلا اين هفته صدام خروسي شده بود. صبح تا شب كارم شده آب جوش خوردن.

7-      انشالله اگه خدا بخواد بي حرف پيش و از اين چيزا، از امروز رژيم رو شروع كردم. شوك تجويزي از طرف دوستٍ كتايون جان است. آي كتايون من شروع كردما! ببينيم اين بدن به خواب رفته ي من بيدار مي شه و اين چربيها دست از سرم بر ميدارن يا نه؟

8-      5شنبه عروسي دعوت داشتيم. عروس به اين بي بخاري نديده بودم. اصلا نرقصيد آخرش تقريبا به زور با داماد انداختنش وسط. نه لبخندي نه هيجاني! فكر كنم عروس شدنش به پشمشم نبود! هر كي ندونه فكر ميكرد به زور دادنش به پسره! در حالي كه جفتشون كلي همو ميخواستن (البته الان شک دارما!! فکر کنم پسر کلی می خواستتش، چون تو عروس که هیچ هیجان و احساسی مشاهده نمیشد!!!). عروس خانم 2-3 تا لبخند نيمه و كمرنگ زدن اون هم اونلي براي داماد! فكر كنم ديگه اون اند ابراز احساستش بود. احتمالا داماد بايد يه عمر تمناي يه لبخند يا يه ابراز عشق از عروس بمونه!نمی دونم واللا! شاید این یه سیاسته

البته ما فاميل عروس بوديما!! اين دختر كلا آدم بي هيجاني بود و هست. 20 سالشه ولي شور و هيجان هم سن و سالاشو نداره.

9-      حال پسرعموم همچنان خوب نيست. داروها ديگه رو بدنش جواب نمي ده و فقط هوش و حواسشو ازش گرفته.

10-  متوجه شدم كه برخي از علايم افسردگيم برگشته. شديدا كم حرف شدم. بي حوصله كه بودم و بي حوصله تر شدم. ميل شديدي به خوردن شيريني جات پيدا كردم و اشتهام خيلي زياد شده (هر چند رژيم رو واقعا شروع كردم و مي خوام جدي بگيرم). احساساتم كلا نابود شده و چيزي خوشحال يا ناراحتم نميكنه.

حافظه ام كلا نابود شده و هيچي يادم نمي مونه. به شدت حواس پرت شدم و تمركزمو از دست دادم. اين 2مورد آخر رو خيلي خيلي شديد تو خودم مي بينم و اينكه بهره وريم تو درس خوندن به صفر رسيده هم از اثرات اين 2تاست.

نمي دونم برم پيش مشاوريا نه؟ وقت و حوصله ي جلسات مشاوره رو ندارم.

11-  اين پست بستگي به لحظه اي كه نوشته شد مي تونست شادتر باشه يا غمگين تر. حالم خيلي متغيره و الان تو اين لحظه اين پست شده پست يه آدم بي تفاوت و بي احساس!

12-  آبان هم تموم شد. ماه بدي بود. خيلي بد. هيچ وقت آذر ماه ها رو دوست نداشتم. حالا نمي دونم اوضاع بهتر خواهد شد يا نه. مي دونم كه دست خودمه كه نگاهمو به زندگي عوض كنم تا دنيا هم يه كمي بيشتر به كامم باشه ولي فعلا كه نه انرژي دارم و نه انگيزه اي براي خوشحال تر بودن.

13-  ببخشيد براي اينكه آخرهاي اين پست انقدر موج منفي داره. ايشالله امروز از يكي از آدمهاي دور و برتون يه موج مثبت تپل (به قول ايرن) دريافت كنيد و حالتون خيلي خيلي خوب باشه


شنبه سی ام آبان 1388 |

این آخرین روزهاست؟

من مرگ رو نزدیک تو میبینم.

من ترس رو تو چشمات میبنیم. ترس از مرگ.

راستی این روزا در چه فکری هستی؟ چی میبینی؟ مرگ چه صورتی داره؟ نمی دونم درد رمقی برات گذاشته که بتونی اطرافیانت رو ببینی. همسرت رو که داره مثل پروانه دور شمع کم سوی زندگیت می چرخه. ۲تا پسراتو .مادرتو. خانواده ات رو. اونایی رو که دارن برات دعا می کنن. نمی دونم بر اثر اون داروها که این بار به خاطر دوز بالاشون رو حواست هم اثر گذاشتن، اصلا این چیزا رو میبنی. با خبری؟

  ---------- ---------- ---------- 

من بی خبری رو تو چشمهای تو میبینم. توی ۶ساله که کوچکتر از اون هستی که بفهمی این آخرین روزهای بودن با پدرته. بی خبر تر از اون هستی که بتونی قدر این لحظات رو بدونی. تو که از ۴سالگیت پدرجوونت رو دست به عصا و خمیده دیدی. تویی که نمی دونی این روزهای آخرشه.

 ---------- ---------- ---------- 

من هجوم این حقیقت تلخ رو تو چشمهای تو میبینم. توی 15ساله که میفهمی این آخرین روزهای پدرته. تویی که داری رفتنشو به چشم خودت می بینی. تویی که با این سن کم باید بشی پشت و پناه و پدر برادر کوچیکت. تویی که در تمام لحظات که کنارشی حتی یک ثانیه نگاهتو ازش بر نمی داری. تویی که می خواهی این لحظات رو تا ابد تو ذهنت نگه داری.

 ---------- ---------- ---------- 

ترس از تنهایی رو در تو می بینم. تویی که 3سال پرستار شوهرت بودی. تویی که این روزها هر دم وحشت از اون لحظه داری.

از لحظه رفت همسرت, همدمت.

 --------- ---------- ---------- 

نمی فههم. دیگه از هیچ کدوم از کارهای خدا سر در نمیارم.

سرنوشت یعنی چی؟

پسرعموی خوبم داره می ره.

تلخ تر از اون هستم که امیدوار باشم.

دیگه به معجزه باور ندارم.

 


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 |

این روزا

داره از ابر سیام خون می چکه

این روزا خون جای بارون میچکه

 هوا گرفته. دل من بدتر!

خیلی غمگین و تلخم.

چندین و چند خبر بد شنیدم تو این روزا. چند تا مرگ خیلی بد تو خانواده های دوستام اتفاق افتاد.

دیروز یکی از بدترین روزای امسالم بود. (میشه گفت تو بدترین روزای امسالم رتبه ی ۳ داشت!)

میخوام یه روزی بنویسم که چقدر این ۵ماه اخیر عمرم سخت گذشت ولی نمیتونم تمرکز کنم. دوست دارم بتونم بشینم و مرور کنم و با تعریف کردنش خودمو ازش نجات بدم ولی یادآوری یه چیزایی خیلی خیلی برام سخته.

 


 

پ.ن. دیشب خواب دیدم پسر ۱۰ ساله یکی از همکارهام (یه خانم) فوت کرده. اون اومده و ناراحت و کمی شوکه ( نه به اندازه مرگ فرزند) داره مراسم تدفین رو تعریف می کنه و من اشک تو چشمام جمع شده.

الان همون خانم از مراسم تدفین یکی از آشنایانش ( یه دختر ۱۸ ساله) برگشت. داشت دقیقا تو همون وضعیت و با همون لحنی که من دیشب تو خوابم دیدم از مراسم دفن میگفت. موقع گوش دادن آخرش اشکم دراومد.

اعصابم ۸۰ برابر خرد شد. این هم خواب بود من دیدم؟ اه

 


چهارشنبه ششم آبان 1388 |

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تا ۵۵کیلو نشدم از لباس زمستونی خبری نیست. من که میدونستم اون کاپشنها و سوشرتهایی که دوست دارم سایز من پیدا نمیشه پس چرا دوباره دیشب در یک حرکت منگولانه رفتم اتاق پرو؟؟!!هان؟؟!!

از همه جالبتر اینکه از غم اینکه اون سوشرت صورتیه تنگ بود واسم، رفتم یه ساندویچ فلافل خریدم٫بعد هم برای اینکه خودمو واسه این اقدام مثبتم تشویق کنم ویژه اش رو هم خریدم که ای‌کاش نمی‌خریدم. آخه کی تو ساندویچ فلافل ذرت و قارچ می ریزه؟وای من از ذرت کنسرو شده شیرین متنفرم!! یعنی رسما کوفتم شد و نصفه انداختم رفت. شایدم به نفعم شد و از ۵۰۰-۶۰۰کالری اضافی جستم!!

 

-آخه من چه کنم که ۷هفته است که سر یه وزن موندم.يعني بين 17 الي 18 كيلو كم كردم. هی اين عقربه ترازو بین 7 و۸ میره و میاد!!!(حالا ده‌گانش بماند!!!)خدا شاهده روزی کمتر از ۱ساعت پیاده روی نمیکنم. اه خسته شدم. من نمیدونم بهمندخت خانم. برای ۸۸/۸/۸ باید ۶ کیلو شی + اون دهگان!. با تو نمیشه منطقی حرف زد و رفتار کرد.دیگه با خودته. میخوای ۲روز غذا نخور،میخوای یه روز ۵ساعت پشت هم پیاده برو. با خودته. تو باید به روش یابویی وزن کم کنی. حقته.

 


 

پ.ن. خبر رسیده رضا داوودنژاد ۷۰ كيلو از وزن خودش رو كم كرده!

يعني وطن خاكا به سر كن! من تو ۱۰ كيلوش موندم.


یکشنبه سوم آبان 1388 |

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

 

هی میخواستم هیچی ننویسم و نشد.

عصبانیم از این اوضاع. از این پته رو آب ریختنا. از این آبرو ریختنا. از این عقده گشایی ها. از دنیای یواشکی دیگران رو پیرهن عثمان کردن. از اشتباهات دیگران رو هزاربرابر کردن و عیبهای خود رو ندیدن. از بی رحمانه تاختن به یه نفر. از "چشم رو بستن" و "دهن رو باز کردن".

 

فرمودند: تو رو سَنَنَه؟

دقیقا صحیح است ولی

از وبلاگ نویسی و دنیای مجازی بدجوری زده شدم.


شنبه دوم آبان 1388 |

خبر خوش

خدایا

 

خوشحالم

 

خوشحالم

 

میخوام داد بزنم

 

میخوام پرواز کنم

 

کم کم داشتم فکر می کردم ۸/۸/۸۸ که انقدر منتظرش هستم میاد و میره و هیچ اتفاق خاصی نمیفته ولی :

بهترین دوستم، همین الان بهم خبر داد که خدا رو شکر ۸/۸/۸۸ عقد می کنه. همه چیز ناگهانی جور شده. بیشتر از ۱ سال بود که مادر "ی" با این ازدواج مخالفت می کرد. حالا با شناختی که از پسر (داماد آینده اش!) پیدا کرده رضایت داده. اونها هم سریعا مقدمات رو آماده کردن البته برای یه عقد مختصر محضری.

دوست جونم برات خوشحالم. می دونم که تو این نزدیک به ۲سال خیلی سختی کشیدی برای رسیدن بهش. خوشحالم برات که عشقتون به ثمر می شینه. خوشحالم که به هم میرسید.

خوشحالم. خدایا شکرت.

ما ۳تا دوست صمیم بودیم. سه تفنگدار. یکی تو مرداد عقد کرد. حالا دومی که بهترین دوستم هم هست تو آبان.

خدایا کمک کن این ۲تا دوستم واقعا خوشبخت باشن.

یکی از دوستهای دنیای مجازیم هم ۸/۸ جشن عروسیش برگزار خواهد شد. به اون هم تبریک میگم. (البته شاید نخواد اسمشو اینجا ببرم)


دوشنبه بیستم مهر 1388 |

مي ريم كه داشته باشيم . . .

 

-       بعد از يك دوره‌ي طولاني عزلت‌نشيني و سكوت بنده برگشتم. واااااااااي كه چقدردلم براي دوستهاي مجازيم تنگ شده.

 

-       ديشب بعد 70-80سال نوري 45 دقيقه درس خوندم! بزن اون دست قشنگه رو! واي باورم نميشه! بالاخره تونستم به كتاب و دفتر دل بدم!

     تصميم گرفتم واسه فوق بخونم. با اينكه قبلا از دوستهام كتاب و جزوه زياد گرفته بودم ولي اونلي و اونلي براي ايجاد انگيزه رفتم يه بسته آموزشي ماهان خريدم! مي‌خواستم پارسه بخرم ولي چون بدون آزمون‌هاش نمي‌شد جزواتشو تهيه كرد ماهان گرفتم ببيينم چه شود! يه برنامه‌ريزي حسابي هم كردم، البته ملايم! يعني به اندازه كااااااااااااااافي توش استراحت گذاشتم. از ديروز شروع شد كه انجامش هم دادم. بعد مدت‌ها برگشتم به وبلاگ برنامه‌هاي ما و ديگه مي‌خوام مرتب اونجا بنويسم.

 

-       داشتم تحقيق در عمليات مي‌خوندم. باور كنيد انگار داشتم ادبيات ميخي مي‌خوندم! انقدر برام ناآشنا بود. باورم نمي‌شه من يه روزي اين واحد رو گذرونده بودم اون‌هم با نمره 19.25! كلا مغزم فرمت شده تو مسائل درسي. متاسفانه جديدا كشفيدم كه انتگرال حتي در حد ايكس د ايكس هم از يادم رفته!! حد و مشتق و آمار و همه و همه الحمدالله برام تبديل شدن به علوم غريبه! حل يه مساله فسقلي شده يه چيزي تو مايه‌هاي رمزگشايي و رمل و اسطرلاب لازمه! والا! 4ماه وقت دارم كه با اين علوم غريبه آشنا و سپس صميم و انشالله فاميل بشم!

 

-       حالم خيلي خوبه. انقدرخوب كه خودم تعجب مي‌كنم. راستش يادم رفته بود خوب بودن و سرحال بودنم چه‌طوري بود! بالاخره زبونم باز شد! حالا مي‌تونم 2كلام درست و حسابي با خانواده و دوستها و همكارهام حرف بزنم. بعد يه دوره‌ي طولاتني سكوت و عزلت‌نشيني حالا وبلاگ مي‌خونم، به دوست‌هام سر مي‌زنم، شوخي مي‌كنم. همين شوخي كردنم نشونه‌ي خوب شدنمه. چون ناراحت كه باشم اتفاقا بيشتر و بلندتر مي‌خندم ولي فقط واسه اينكه كسي نفهمه ناراحتم. وقتي سرحالم آروم‌تر مي‌شم و مي‌تونم شوخي كنم و حرف بزنم.

 

-       پياده‌روي تعطيل نبودا! ولي كم‌خوري چرا! يه مدت بود اشتهام زياد شده بود كه اون هم از ناراحتي و استرسم بود. از ديروز 2باره درست خوردن رو شروع كردم. پياده رويم هم كه ديگه شده جز سبك زندگيم. هرچند به زودي بارون و برف شروع مي‌شه و قاعدتا نمي‌تونم پياده‌روي طولاني كنم. پس بايد يه فكري كنم!  از باشگاه رفتن متنفرم. اكثر باشگاه‌ها فقط صبح‌ها براي خانم‌هاست. اكثرا نور  و تهويه كافي ندارن. من اصلا تو فضاي سربسته نمي‌تونم ورزش كنم. كلاً هميشه محتاج هواي تازه‌ام و عشق پنجره باز كردن! يعني اين 6ماه پياده‌رويم رو فقط چون تو هواي آزاده و اطرافم رو مي‌بينم، تونستم ادامه بدم و به هيچ وجه نمي‌تونستم مثلا رو تردميل انجام بدم.

 

-       به زودي تو يه پست خصوصي ماجراهاي اين 3-4 ماه اخير كه من رو درگير سپس ناراحت و سپس آزاد نمود مي‌نويسم. ولي هنوز يه چيزايي قطعي نشده. احتمالا اون پست رو تو آبان مي‌نويسم.

 

-       من يه مشكلي دارم، بهم نخنديدا! من ساعت 10 شب بوس بغل لالا! يعني واقعا تو روزهاي وسط هفته بيشتر از 10 نمي‌تونم بيدار بمونم. كلا عادت به كله سحر برخيزي دارم. برعكس اكثر هم‌سن و سالام عاشق كله‌ي سحرم و زود بيدار شدن. حالا نه خيلي هم زودا! ولي هر روز صبح ساعت 6 بيدار مي‌شم. بعد هم زود خوابيدن رو از بابام به ارث بردم! يعني تو يه جمع جوونانه كه باشيم من عين اين پيرزن‌ها هي خميازه مي‌كشم و ديگه ساعت 11 مي‌شم خوابگرد در حالي كه بقيه راحت تا 1-2 بيدار مي‌مونن. اين عادت من شده اسباب دست انداختنم. جديدا افتاده تو ذهنم كه اين عادتم رو درست كنم. يعني باعث خجالته كه 7-8 ساعت كمتر نمي‌تونم بخوابم. عجالتا تصميم گرفتم از اين به بعد به خودم اجازه ندم زودتر از 11 بخوابم! واي ناز بشم با اين همه محروميت از خواب!

 

-       فكر كنم تابلو كه حالم زيادي خوب شده چون فنر زبونم در رفته و همين‌طور دارم مي‌نويسم! همين‌طور هر چي به ذهنم اومد نوشتم. آخيييييييييش يه كم خالي شدم.

 

 


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |

7-7-88

۷/۷/۸۸ روز خوبیه برای نوشتن

روز خوبیه برای فراموش کردن

روز خوبیه برای شروع کردن

 


 

اگر من لاغر نشم تقصیر واروژ کریم مسیحی است! حالا خود خودش هم نباشه مسولیت مستقیمش با مسول تبلیغات این فیلمه و اصلا شخص شخیص طراح پوستر این فیلمه! (حالا هر چی هم میگردم لینکشو پیدا نمی کنم بذارم)

آخ این رنگ خوشگل بنفش و ترکیبش با سفید، وای وای!

کیه که این ترکیب رو ببینه و هوس خوردن میلکا نکنه؟ هان؟این ۱-۲هفته من یکریز هوس خوردن شکلات و کاکاکئو و بستنی شکلاتی و ... داشتم! یعنی من انقدر آدم هوسی هستم؟ ۱-۲ هفته است غذای من شده صبح شکلات و شب بستنی! البته فقط شکلات تلخ می خورم، مثلا خودمو توجیه می کنم که شکلات تلخ واسه قلب و مغز و درون و بیرونم فایده داره، چشمم رو هم به میزان کالری درج شده روی بسته بندیش می بندم (البته میلکای تلخ من تا حالا ندیدم، اصلا هست آیا؟) بعد هم همین طور پیاده می رم و می رم و می رم!این جوریه که وزنم ثابت مونده ولی خیلی زیاد صورتم جوش زده.


باید با خودم کنار بیام.

 آخ که چقدر دلم یه جمع دوستانه می خواد برای اینکه بخندم و دوستامو ببینم و هیچ فکری نکنم. دلم میخواد فقط تو همین الان زندگی کنه. همین لحظه. خیل حالم گرفته است و بدتر اینکه هفته ی پیش یه قرار با دوستانم رو از دست دادم (به خاطر برنامه ی ناگهانی که خانواده ام چیدن)َ خیلی به اون قرار احتیاج داشتم.


غمگینم و یادم نمیاد تونستم باشم تو دوران غمگینیم با کسی حرف بزنم. اصلا هیچ وقت نمی تونم بشینم و با کسی درست درد دل کنم. این روزا فقط ساکتم. نمی دونم کی میرسه که زبونم باز شه! تخم کفتر لازم شدم!


تنها کاری که از دستم براومد اینه که اشتباه گذشته هامو تکرار نکنم و خودم رو از دیگران کنار نکشم. حالا سعی می کنم اتفاقا بیشتر تو جمع همکارام باشم، بیشتر با خانواده ام باشم تا به گذشته و آینده فکر نکنم. تازه بالاخره لای کتاب ریاضی رو هم باز کردم!!

به غم و غصه اجازه نمی دم من رو تو خودم فرو ببره.


سه شنبه هفتم مهر 1388 |

آخرین روز تابستون

-         چقدر من از فونت Poor Richardخوشم مياد. حالا اين وسط اين موضوع چه ربطي داشت؟ هيچي هويجوري دلم مي خواست اينو بنويسم! فونتيه كه تو گزارش‌ها هم مي‌شه به كار برد، يعني با اينكه فونت شوخ و شنگيه ولي تا حدي هم قر و قميلش كمه و يه كم هم جديه! بعدش هم امروز فهميدم كه Qهاش چقدر خوشگله! من رو ياد رامونا مي‌ندازه! ميگما! اين وسط واقعا جاي رامونا خالي بود. رامونا كيو نمي دونم چي چي كه هميشه Q اول فاميلش رو با يه دم قرو فردار مي‌نوشت. از اونجا كه هنوز بخش اعظم مغز من زير 5سال مونده 1-2 سال پيش مجموعه رامونا رو از يه دختربچه‌ي 8ساله تو آشناهامون كش رفتم (نه بابا قرض كردم) و 2باره خوندم!

 

-         امروز براي من اولين روز كاري كامل بعد ماه رمضانه. چون ديروز از محل كار جيم شدم و با دوست-همكارم رفتيم تجريش گردي و بخور بخور. من ميگم بخور-بخور شما بخوتنيد غارت كن-غارت كن! بسكه من ديروز خورم خودم تعجب ميكنم. ماه رمضون بود ميگفتم با اين اوضاع نمي تونم وزن كم كنم، خدايا كي تموم مي‌شه كه من به روال غذاخوردن سابقم برگردم. الان مي‌گم همون ماه‌رمضون بهتر بود! تو اين 2روزه من چرا انقدر خوردم؟ تو كل ماه‌رمضون تونستم 2كيلو وزن كم كنم. تو 10 روز اول كم كردم و 20ر وز بعدي به زور وزنم رو ثابت نگه داشتم!

 

-         فكر اينكه بايد تا 4-5 سركار بمونم خسته‌ام مي‌كنه!

-         2باره اول مهر اومد و من هوس درس خوندن زد به سرم! هفته پيش 2باره زبان خوندن رو شروع كردم. از صفر! از ايت ايز ان اپل  و تو اين مايه‌ها! ولي نمي‌أونم چرا انقدر هوس كردم رياضي بخونم!

-         خداجان من يه سوال داشتم از شما! چرا صورت من لاغر نمي‌شه؟ چرا اين لپ‌ها آب نمي‌شه؟ اين غبغب هم كه تو اين 17 كيلو آخ نگفته.

-         آخ عجب هواييه! دلم يه پياده روي مي‌خواد طوووووووووووووولاني، دلم مي‌خواد برم و برم وبرم. تنهايي هم برم. (بين خودمون بمونه‌ها يكي هست كه دلم مي‌خواد باهاش برم پياده‌روي ولي اما ....)


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

دیشب خواب دیدم . . .

ديشب خواب ديدم همراه با 4تا دختر ديگه به عنوان نمايندگان ايران در جشنواره كن انتخاب شديم و داريم مي‌ريم به كن! به عنوان خبرنگار و منتقد فيلم داشتيم مي‌رفتيم و قرار بود فيلم‌ها رو ببينيم و نقد كنيم و گزارش بنويسيم.

فقط يكي از اون دخترها رو مي‌شناختم، باران كوثري بود!

بيشتر خواب من به مصائب پرواز مي‌پرداخت. با يه هواپيماي فسقلي اندازه‌ي ميني‌بوس داشتيم پرواز مي‌كرديم. تا اين هواپيما بلند شه از زمین ما يه دور مرديم و زنده شديم، تا بتونه به سلامت فرود بياد يه بار ديگه مرگ رو جلو چشمامون ديديم.

حالا بعد از اين همه نصفه جون شدنها، رسيديم كن، رفتيم كاخ محل برگزاري جشنواره، اون‌جا علي معلم اومد استقبالمون ( علي معلم رو مي‌شناسد ديگه؟ مديرمسئول دنياي تصوير ديگه، دنياي تصوير مرحوم كه زنده شد و الان 2باره مفقود‌الاثره!، حال ندارم بگردم لينكي واسش پيدا كنم)، برامون بستني آورد!!!

بعد مي‌دونيد چي شد؟ با اين‌‌كه كارت‌هايي داشتيم كه با اون حق داشتيم تمام فيلم‌ها رو ببينيم ولي ما رو به داخل سالن‌ها راه ندادن. مي‌دونيد به چه دليل؟ گفتن ايران تحريم شده و ما اون رو عضوي از جامه فرهنگي نمي‌دونيم، بنابراين نمايندگانش هم حق ندارن از مزاياي كارت‌هاي خبرنگاري استفاده كنن.

ما رو كه حالمون گرفته بود و كلي هم بهمون برخورده بود با همون هواپيماي فكستني و رو به موت برگردوندن ايران! البته خوش‌بختانه به سلامت رسيديم ايران‌.

 حالا چرا من همچين خوابي ديدم، خدا داند و بس!

هر وقت يه خوابي مي‌بينم كه به قضاياي روز قبل و روز‌هاي قبل‌ترش ربطي نداشته باشه، حتما و حتما تو ماجراهاي فرداي اون روز يه گريزي به اون خواب زده مي‌شه. منتظرم ببينم اين خواب چه‌جوري تعبير مي‌شه.

 بعد از سحر، خوندن كتاب "كتاب اوهام" رو شروع كردم، نوشته "پل آستر"، همون 10-20 صفحه‌ي اول تعريف مي‌كرد كه چه‌طور خانواده‌ي راوي داستان توي سقوط هواپيما كشته شدن. خب اين اوليش!

 براي سحر كه بيدار شدم وقتي اين خواب يادم اومد اولين نفري كه به ذهنم رسيد "خودنویس" بود، آخه هر وقت باران كوثري رو مي‌بينم ياد اون ميفتم!

خلاصه "خودنویس" جان، تو که قراره که تو سال ۱۴۰۰ با باران همکار بشی، حيف كه ديشب تو هول و ولاي پرواز بودم وگرنه آدرس وبلاگتو مي‌دادم به باران كه بياد "باران به روايت تو" رو بخونه :)

 

 کسی تفسیری برای این خواب به ذهنش می رسه؟


شنبه هفتم شهریور 1388 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir