تبليغاتX
بهمندخت
So I'll be there when you arrive. The sight of you will prove to me I'm still alive
سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد 
کجا دستاتو گم کردم، که پایان من اینجا شد 
کجای قصه خوابیدی، که من توی گریه بیدارم 
که هرشب هرم دستاتو، به آغوشم بدهکارم 
تو با دلتنگهای من، تو با این جاده همدستی 
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی 
در آهنگ سکوت تو، به دنبال یک تسکینم 
صدایی در جهانم نیست، فقط تصویر میبینم 
یک حسی از تو در من هست، که میدونم تورو دارم 
واسه برگشتنت هر شب، درها رو باز میزارم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:55  توسط بهمندخت  | 

تو شاهکار خالقی, تحقیر را باور نکن...
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش, زیبا و زشتش پای توست, تقدیر را باور نکن...
تصویر اگر زیبا نبود , نقاش خوبی نیستی , از نو دوباره رسم کن, تصویر را باور نکن....
خالق تو را شاد آفرید, آزاد آزاد آفرید, پرواز کن تا آرزو, زنجیر را باور نکن...



شاعر: ندا (شمیم)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:39  توسط بهمندخت  | 

امروز صبح با اسمس يكي از دوستام بيدار شدم، نوشته:

"ديروز يه سري اتفاقا افتاد كه يه اين نتيجه رسيدم تو بهترين دوستمي، قابل اعتماد ترين دوستمي"

اصلا نميدونم اون اتفاقا چي بوده و دلش هم نخواست بگه ولي فك ميكنم اين بهترين اسمسي بود كه ميتونستم از يه دوست بگيرم اونم در حاليكه كه ديگه مدتهاست براي كسي خودم رو به آب و آتيش نميزنم و مثل قديمترها خراب رفيق نيستم!

راستش مدتهاست فك ميكنم دوست صميمي ندارم. شايدم چون تو بخشهايي از زندگيم دوستاني داشتم كه انقدر دوستشون داشتم و صميمي بودم كه سطح توقعم از يك رابطه ي دوستي خيلي بالا رفته، يا شايدم چون منِ درونگرا ميتونستم انقدر در كنار اونها خودم باشم و خودم رو ابراز كنم و از همه افكارم بگم و در مقابل بشنوم اين احساسو داشتم، با اون دوستان هم به جبر روزگار رفت و آمد و ديدارها كمتر شده ولي هنوز هم مثل قديما دلم براشون قل قل ميكنه و نگرانشونم و اگه كاري ازم بخوان هرجوووور شده انجام ميدم.

اين روزها ديگه دلم براي هيچ دوستي اونجوري قُل قُل نميكنه و نمي جوشه، هر چند واقعا سعيمو ميكنم دوست خوبي باشم و حامي باشم و .. .. و البته دوستاي خووووب خيلي زياد دارم ولي دوستي كه برام يه دونه و واقعا يه دونه باشه ندارم متاسفانه :( (شايدم دارم و من نميبينمش :(((( )


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:27  توسط بهمندخت  | 

امروز شد 5 سال

5 سال پیش رفتی

لعنت بر من که یادم نمیاد سال تحویل اون سال چجوری بود. آآآآخ چرا یادم نمیاد سال تحویل چه ساعتی بود؟ چرا یادم نمیاد لحظه ی سال تحویل چه شکلی بودی؟ چرا یادم نمیاد؟ چرا هیچ تصویری از نوروز 86 ندارم؟؟

یادمه فقط بیست و خرده ای روز قبل از ازاین دنیا رفتنت از خونه مون رفتی خونه دایی. ولی چرا اون صحنه یادم نیست. هر بار که باهات با صدای بلننند خداحافظی میکردم تا بشنوی و گریه هم میکردم. هر بار که برای یه مدت از خونه مون میرفتی می ترسیدم این آخرین بار باشه, بارها و بارها از این صحنه ها رو یادمه, بارها صحنه ی اومدنت رو یادمه, بارها صحنه ی رفتن از خونه مون رو یادمه ولی چرا اون بار رو یادم نیست؟؟ چرا تصویری ازش تو ذهنم نیست؟؟ چرا اون باری که برای آخرین بار از خونه مون رفتی و من نمیدونستم دیگه هیچ وقتتت بر نمیگردی رو یادم نیست؟

لعنت به این حافظه

دیگه تصویری از جوون تر بودنت تو ذهنم نیست, خیلی بچه بودم, تصویری از قد ایستاده ات یادم نیست. اون خاطره ها مثل قطره های آب از دستای حافظه ام ریختن و رفتن ولی نمیذارم خاطره ی این سالهای اخرت بره.  دیگه نمیذارم. دیگه از این حافظه ی فریبکار رودست نمیخورم. حالا گاه به گاه اون روزها رو مرور میکنم. اون جزییات کویچک رو. مدل قاشق به دست گرفتننت رو, مدل نشستنت رو, مدل به عصا تکیه دادنت رو, مدل خمیازه کشیدنت رو, مدل خندیدنت رو, مدل نگاه کردنت رو, این تصاویر رو دیگه از دست نمیدم.

چرا یک دفعه در عرض چند روز تموم شد؟

 میدونم صدساله هم که بشم چشمات و نگاهت یادمه, صدات تو گوشمه, دستات آآآآخ اون دستای چروکیده و حس تو دستام گرفتنشون یادمه, قد و قامتت خمیده ات یادمه, صد سال هم که بگذره یادمه

صد سال هم که بگذره اون صحنه ی ای که توی قبر صورتتو دیدم یادم نمیره, آخ که یادم نمیره

تو این سالها تنها مکان و تنها زمانی که به خودم اجازه دادم جلوی دیگران گریه کنم و زار بزنم وقتی بوده که اومدم سر خاک تو.

آخ که رفتنت هییییچ وقت خدا برام عادی نمیشه

5سال گذشته و من هنوزم نمیتونم با کسی خاطره ای از تو بگم چون گریه ام میگیره, اصلا چجوری خاطره بگم؟ چی رو بگم؟ چه جوری اون حس خوب بودن تو و حضور و وجود تو رو به کسی که هیچ وقت تو رو ندیده منتقل کنم؟ چجوری بفهمونم که تو, بابابزرگ خوبم, برام مهمترین بودی؟

5سال گذشت, 5 سال, یعنی نیم دهه, یعنی خیلی

یعنی خیلی وقته رفتی 

امروز هم تموم شد, شد پنج سال و یک روز


برچسب‌ها: پدربزرگم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:14  توسط بهمندخت  | 

 دیدین توی یه جمع صمیمانه وقتی یکی یه کاری میکنه ککش تو تن بقیه هم میفته و جو ميگيرتشون؟! حالا یکی از پسرای یه جمع صمیمی که همکار هم هستند ازدواج کرده، یه دفعه همشون افتادن به تکاپوی خواستگاری و زن گرفتن ....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:30  توسط بهمندخت  | 

سلام بر همگي

اين هم ليست كتاب‌هايي كه امسال از نمايشگاه خريدم به ترتيب الفبا:

عنوان

نويسنده

مترجم

انتشارات

ترجمه تنهايي (مجموعه نقد)

صفي يزدانيان

 

منظومه خرد

جامعه شناسي

آنتوني گيدنز

حسن چاوشيان

ني

جين آستين

برايان ساوذام

گلي امامي

ماهي

چگونه فيلم دوبله كنيم

ابوالحسن تهامي‌نژاد

 

نگاه

خاطرات پراكنده

گلي ترقي

 

نيلوفر

خشم و هياهو

ويليام فاكنر

صالح حسيني

نيلوفر

خواب خوب بهشت

سام شپرد

اميرمهدي حقيقت

ماهي

در حضور ديگرن (مجموعه نقد)

نغمه ثميني

 

منظومه خرد

دوست بازيافته

فرد اولمن

مهدي سحابي

ماهي

روياي مادرم

آليس مونرو

ترانه عليدوستي

مركز

شش عدد (نيروهاي بنيادي كه جهان را شكل مي‌دهند)

مارتين ريس

سعيد تهراني نسب

ني

فرار

آليس مونرو

مژده دقيقي

نيلوفر

لحظه‌هاي بودن (اتوبيوگرافي ويرجينيا وولف)

ويرجينيا وولف

مجيد اسلامي

منظومه خرد

مكتب ديكتاتورها

اينياتيسو سيلونه

مهدي سحابي

ماهي

ملكه اسير

آليسون وير

طاهره صديقيان

كتابسراي تنديس

هاروارد مك دونالد -43 نماي نزديك از آمريكا

سيد مجيد حسيني

 

نشر افق

هرگز از من مپرس (مجموعه مقالات ادبي و هنري) ناتاليا گينزبورگ آنتونيا شركا منظومه خرد
يادداشت‌هاي يك پزشك جوان ميخائيل بولگاكوف آبتين گلكار ماهي
چند شماره قديمي از همشهري داستان + "بگو آآآآ، روايت يك شغل" همشهري

 


 + کمی مرتبط +

 

یکی از موضوعاتی که امسال نظرمو جلب کرد نحوه چیدمان غرفه نشر نی و ایده ی جالبشون بود. غرفه مرتبط قفسه بندی شده بود و از هر کتاب فقط یک جلد نمونه به همراه یک پرینت از طرح جلد (چسبانده شده به قفسه) وجود داشتَ کتاب رو ورق میزدی و اگر میپسندیدی جلوی هر کتاب یک سری فیش بود که مشخصات کتاب در یک تکه برگه مثلا ۵*۱۰ سانتی چاپ شده بود به علاوه بارکدش. اون فیش رو با خودت میبردی صندوق و کتاب رو حساب میکردی و کنار غرفه یک غرفه ی فرعی به عنوان انبار بود که میرفتی و کتابتو تحویل میگرفتی. این مساله دو مزیت داشت: ۱- ازدحام غرفه خیلی کمتر میشد، چون غرفه ی نی از اون غرفه هاست که توش واقعا نفس کشدین مشکله!! با این حال همچنان هر دوباری که رفتم نمایشگاه غرفه خیلی شلوغ بود ولی باز هم منظم تر بود (یه اشتباه کوچیک هم توی تفکیك موضوعی بود اون هم این بود که کتابهای داستانی و رمانشون رو دقیقا دم در غرفه گذاشته بودن و ازدحام جلوی غرفه زیاد بود ولی داخل غرفه بهتر بود). ۲- از این طریق میشه موجودی انبار رو هم چک کرد. چون مطمئنا از اون فیشها به تعداد موجودی کتاب در انبار پرینت شده بود. بنابراین وقتی فیش کارت جلوی قفسه کتاب نبود دیگه لازم نبود بری سراغ مسولین غرفه و کلا نظم غرفه بالاتر رفته بود. (البته نمیدونم این ایده اولین بار بود اجرا میشد یا نشر دیگه ای هم این کارو میکرده قبلا یا توی نمایشگاههای جهان معموله یا نه، ولی من اولین بار بود میدیدم این ایده رو و خیلی خوشم اومد)

/td /td ني ني
برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, نشر نی, نشر افق, نشر ماهی, نشر مرکز, نشر نیلوفر, منظومه خرد
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:47  توسط بهمندخت  | 

   کل نمایشگاه رفتنهای عمرم رو میتونم به 4دسته تقسیم کنم. تفاوت این دوره ها هم مربوط به همراه من در بازدید از نمایشگاه هست و البته بی ربط به دوره های مختلف عمرم هم نیست. تقریبا همیشه اولین 5شنبه بعد از افتتاحیه میرفتیم که معمولا خیلی شلوغه ولی چاره ای نبود همیشه یکی بود که برای وسط هفته رفتن معذوریت داشت!

1- دورانی که با پدرم میرفتم. دوران کودکی و اوایل نوجوانی, پدرم در اون دوران توی یک سازمان بزرگ کار میکردن که انتشارات فعالی هم داشت. غرفه هایی که بازدید میکردیم اول از همه غرفه ی همون انتشارات بود و بعد غرفه های کانون پرورش فکر و غرفه ی سروش و غرفه کتابهای بنفشه! بیشتر خریدهای پدرم کتابهای مذهبی بود و خرید من کتابهای علمی و دانستنی!!!

2- دوره ی بعد همراهام خواهرم و خواهرزاده ام بودن. من تازه داشتم نشرهای جدید رو کشف میکردم. نیلوفر کوچکتر که بود مقصد اصلیمون غرفه های کودک و نوجوان بود که حالا جایی برای نقاشی کردن و نقاشی شدن (روی صورت!) بچه ها داشتن, مقصد بعدی چرخ زدنای من بود به صورت تصادفی از این غرفه به اون غرفه و البته مهمترین هدف رفتن به نمایشگاه مطبوعات بود و چرخ زدن اونجا و مخصوصا رفتن به غرفه ی مجله فیلم و از دور با خجالت دید زدن نویسنده های محبوب و آخرش تنها جمع کردن جسارتی در این حد که برم سوال پیش پا افتاده ای مثل "شماره های پیش رو از کجا میشه تهیه کرد" و قند در دل آب شدن بود! و آخرش هم نهار خوردنمون (عصرونه میشد دیگه), خواهرم خیلی شیک انگار داریم میریم پیک نیک, ساندویچ مفصلی برمیداشت با مخلفات و میوه و چیپس و پفک و بعد از خریدامون مینشستیم رو چمنا و کتابای خریداری شده رو ولو میکردیم و ساندویچ سق میزدیم (خداییش هم محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران! جون میداد واسه پیک نیک رفتن!!, فقط یه پیک نیک با چندهزار نفر دیگه شریک بودی و یه کم شلوغ بود!!!)

3- دوره ی بعدی شروع دوران دانشجویی و بود و این بار همراهم شد یکی از دوستام. خوب این دوست جان ما شیک تر از این بود که من بهش پیشنهاد آوردن یه لقمه ساندویچ از خونه بدم! بنابراین بخشی از وقتمون صرف ایستادن توی صف ساندویچی میشد که همیشه ی خدا فقط هات داگ و همبرگر داشت! و ساندویچ روغن سوخته رو با نوشابه های گرم میخوردیم!! با اون محتاطانه تر باید میگشتیم. حوصله رفتن به هر غرفه ای رو نداشت. شوق و ذوقم رو خیلی درک نمیکرد (هر چند هنوزم بهترین دوستمه ها, ولی خب چکنم کتاب خون نبود و منم نتونستم بیشتر از سالی 1-2 کتاب به خوردش بدم), خیلی نمیتونستیم مفصل بچرخیم چون اندازه ی من خوشحال نبود ودرنتیجه زود خسته میشد. تو این دوره به جز اون باری که با دوستم میرفتم همیشه یکبار هم خودم تنهایی میرفتم نمایشگاه و سر فرصت و شوق حسابی میچرخیدم. اون قسمتی از این دوره ی زندگیم که توی نمایشگاه بین الملیی برگزار می شد برگشتن به خونه یک کابوس بود. هیچ وقت بیرون نمایشگاه ماشین درست و حسابی پیدا نمیشد. همیشه مجبور بودیم به زور خودمون رو تو یک اتوبوسی مینی بوسی چیزی بچپونیم و تا یکی از میدونهای اصلی شهر مثلا انقلاب یا هفت تیر برسونیم و از اونجا بریم خونه مون. اون دورانی هم که توی مصلا برگزار میشد که دیگه خوراکمون بود و بغل گوش دانشگاهمون بود و وسط هفته هم میرفتیم و چند بار چندبار میرفتیم!

4- دوره ی فعلی.این دوره رو از همه بیشتر دوست دارم. با یکی از دوست/همکارم میرم نمایشگاه. اونم مثل خودم عشق بالا و پایین کردن غرفه هاست. (این جوری نبودا! خداییش خودم اینجوریش کردم :)) ), اونم پایه ی نهار از خونه آوردنه (آقا یه لذتی تو این قضیه هستا! تا تجربه نکنی درک نمیکنی!), هر سال یه یز ساده مثلا پیراشکی گوشت یا کوکوسبزی یا ناگت مرغ و ... (کلاا بحث عوض شد!!), ا زاین غرفه به اون غرفه پرواز میکنیم. کتابا رو میبینیم گاهی طبق لیستمون و گاهی عشقی خرید میکنیم. بعد هم میاییم توی راه پله های مصلا یه محوطه ی چمن و درخت و یاس پرپشت هست همه چی رو ولو میکنیم و نهار میخوریم و کتابامون رو ورق میزنیم و خلاصه صفا میکنیم.


اما این دوره بلایی به سرم اومد که توی نمایشگاه به غلط کردن افتاده بودم که من الان اینجا دارم چیکار میکنم؟؟؟ اولش اینکه دوستم واسش مشکلی پیش اومد و نشد طبق قرارمون ساعت 10.30 ایستگاه مترو توپخونه باشیم و خلاصه وقتی وارد نمایشگاه شدیم 12.30 -1 شده بود. هوا گررررم و  افتضاح. قبلش هم که من 1 ساعتی توی مترو منتظر دوستم مونده بودم. خلاصه گرما هم بزرکترین قاتل زندگی منه. از همون اول با تشنگی رفتم تو و بطری آب معدنی بود که پشت هم سر کشیدم  (اول بطری خودم و بعد دوستم و بعد هم یه دونه خریدم و نوشیدم), بعد کم کم حالم بد شد. دیر رفته بودیم و هر دو بی انرژی شده بودیم و توی غرفه ها دم کرده بود و خلاصه بدو بدو رفتیم لیستی که داشتیم رو خرید کردیم و اصلا حتی نرفتیم خیلی از نشرای محبوبم رو ببینم. فقط میخواستم زود تموم شه و بریم. وقتی رفتیم برای نهار به محض دیدن غذا حالم بد شد! یعنی اوضاعی بودا. سرگیجه و سردرد و حالت تحمل (به قول داوود برره!) و سستی اومد سراغم. شدیدا گرمازده شدم و انقدر حالم بد بود که همون گوشه کنار چمنها و شمشادها جایی که دید نداشت دراز کشیدم!! عین میت شدم. دوستم هم ترسیده بود ولی خداییش خیلی کمکم کرد. بعد گیر داده بود برم اورژانس بیارم. گفتم بابا من تو این عمر هزارساله ام تا حالا پا تو بیمارستان و درمونگاه نذاشتم (به جز برای زدن آمپول!!) و تا حالا زیر سرم نرفتم حالا بیام اینجا برم؟! نچ! خلاصه برای اولین بار در عمرم همش 2-3 ساعت نمایشگاه بودیم و بعدش با یه بدبختی ای عین مرده ی از اون دنیا برگشته ها خودمو تا دم مصلی رسوندم و دوست  برام دربستی گرفت و اومدم خونه. اگه میخواستم با تاکسی بیام کل مسیری که بین دو تا تاکسی عوض کردن باید پیاده میرفتم 100 متر بود ولی در خودم این توانو نمیدیدم و یه راست با ماشین اومدم خونمون. خداروشکر کسی خونمون نبود که باد دیدن قیافه ام یه سکته ناقص بزنه! یه دوش گرفتم که بدنم خنک شه و با سردرد شدید خوابیدم. 


حالا بعد 1-2 ساعت با صدای رعد و برق و بارون بیدار شدم و فک کردم: خداجون شوخیت گرفته؟ فقط قرار بود مغز من رو توی مصلا آب پز کنی؟ نمیشد این ابر و خنکی و بارون اونجا میومد؟

حالا من نشستم با گیجی بعد خواب و یه سردرد خفیف و این سوال که واقعا امروز این اتفاقا افتاد؟؟ واقعا من بودم که به اون حال افتادم؟ من بودم که سرمو گذاشتم روی پای دوستم و کنار شمشادا دراز کشیدم و تا فرق سر خاکی شدم؟ اگه دوستم باهام نبود باور نمیکردم این اتفاقا افتاده و اون شور و شوق صبح تبدیل شد به این تراژدی!!!

پ.ن.1: پای تلفن با برادرم دارم حرف میزنم, میگه چطور شد زود اومدی؟ میگم آخه گرمازده شدم. میگه: تو این هوا؟؟ داره بارون میادا!! من: :(((

پ.ن.2: یک بار هم سال 85 اولین باری که نمایشگاه توی مصلا برگزار شد گرما زده شدم, ولی وقتی اونجا بودیم خوب و سرحال بودم وقتی رسیدم خونه سردردم شروع شد.

پ.ن.3: این گشتن که نشد گشتن. با دوستم قرار گذاشتیم 1 شنبه عصر هم دوباره بریم و یه خرده بگردیم و دو تا دونه کتاب بخریم. امروز هم البته هفقشده تایی کتاب گرفتما! ولی لیست کتابامو بعد از 1 شنبه میذارم.

پ.ن.4: چققققققدر این پست طولانی شد!!

پ.ن.5: از کرامات شیخ ما اینکه میتونه توی یک روز هم گرمازده ی شدید شه هم سرمای شدید بخوره!! 

پ.ن.6: خداییش مصلا کم از صحرای محشر نداره!! یه محوطه ی بزرررررررگ بدون هیچ سرپناهی, غلغله و پر آدم, دااااغ و گرم و یه بلندگوی گوشخراش که یا داره ادان پخش میکنه یا نماز یا قرآن با تعقیبات نماز و وسطش هم تبلیغااااااات :( 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:23  توسط بهمندخت  | 

سرانجام ...

نوبت بزم سالانه ی من رسید

نمایشگاه کتاب دارم میااااام 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:4  توسط بهمندخت  | 

ديشب مهمون ناخونده داشتيم. يك هفته است كه مامان و بابام رفتن مسافرت. بنابراين ميزبان من بودم. 

ديروز با اينكه خسته بودم ولي با ذوق و شوق برگشتني خمير گرفتم كه پيراشكي گوشت درست كنم. كلي هم سبزي و صيفي جات رنگي رنگي براي سالاد و ... كه با برادرم و خانمش شب دور هم باشيم.

يه دفعه مهموناي ناخونده وارد شدن و خيلي آرامش من به هم ريخت، اصلا نميتونم اين جور واقع خوب برخورد كنم. نميتونم لبخند الكي بزنم و تعارف كنم. بيشتر ترجيح ميدم برم توي آشپزخونه و سرگرم كار شم تا بشينم پيش مهمونايي كه از بودن باهاشون لذتي نميبرم. 

اون هم چه مهمونايي:

مهمونايي كه انقدر خودشون رو "خودموني" مي دونن كه بيان در يخچال و در قابلمه رو باز كنن و در مورد اينكه "كاش فلان غذا رو مي شختي " نظر بدن، در عين حال انقدر خودشون رو "مهمون" حساب كنن كه حتي يه نمكدون سر سفره نبرن و كمكي نكنن و  فقط آماده ي پذيرايي شدن باشن.

مهمونايي كه انقدر خودشون رو "خودموني" بدونن كه خورش نيم پخت و برنج خيس كرده شو رو با خودشون بيارن در عين حال انقدر خودشون رو "مهمون" بدونن كه كل پختنش رو بذارن بر عهده ي تو و يه قاشق به خورشتشون نزنن :((

خلاصه پيراشكي خودم و پلو خورشت اونا و سالاد و دوغ شد خوراك شام به همراه پذيرايي آجيل و شيريني و ميوه و چاي رِ بــــه رِ! (دقيقا راه به راه اينا چايي ميخورن!)


نميدونم چرا نيمتونم ميزباني رو ياد بگيرم. نميتونم از بودن باد آدمهايي كه باهاشون راحت نيستم لذت ببرم. نميتونم ماسك مهمون نوازي بزنم. 

بايد يه چيزايي رو تو وجودم اصلاح كنم.

مهمترين عاملي كه باعث عذابم ميشه نيازم به كنترل كردن همه چيزه. مثلا اگه چايي آورده ميشه نميتونم تحمل كنم ليوانا همين طور وسط بمونه. بايد جمع كنم و بشورم. نميتونم بي خيال باشم. نميتونم بذارم همه راحت باشن!! به بقيه كه نميتونم گير بدم پس خودمو اذيت ميكنم.

از يه طرف هم بحث ديروقت خوابيدنه. من واقعا با اين مساله مشكل دارم. مخصوصا وسط هفته ها. ديشب واقعا خسته بودم و پاهام هم به شدت درد ميكرد. مهمونا هم خيال رفتن نداشتن. خانمها كه خانه دارو دانشجو و كلا غير شاغل بودن و فردا نيازي نبود زود پاشن، آقايون هم من نميدونم چه قدرتي دارن كه مي‌تونن شب دير بخوابن و باز هم صبح زود بيدار شن. من نميتووونم! نميتونم در حاليكه خسته ام خندان هم باشم. سرزنده و شاداب هم باشم. بي‌حوصله ميشم تو ظاهر و باطن!! خسته بودن بي حوصله ام ميكنه و قيافه ام تو هم ميره.

بخشي از ميزباني  (سرگرم كردن مهمونهاي خودموني!!) رو سپردم به خانم برادرم. اون هم كه خيلي خجسته بعد از خوردن شام رفت خوابيد!!!! 

مهمونا هم ماشالااااا خوش صحبت و پرحرف!! اينكه طرف حتي به خودش مهلت نفس كشيدن نده و يه ريز حرف بزنه رو يه جوري ميشه تحمل كرد (در حاليكه تو دلت داري موهاي خودتو ميكني ولي سعي ميكني گوش بدي و سري به تصديق تكون بدي) ولي اينكه طرف اصرار داره با هر جمله اي كه ميگه يه تاييد كلامي از تو بگيره و تو رو هم به زور وارد مكالمه كنه و ازت سوال بپرسه و ....... رو هيييييچ جوري نميشه تحمل كرد!!!

آخرش هم مهمونا وقتي خودشون خوابشون گرفت هي گفتن : ما ديگه بريم شما هم خوابتون مياد!! و رفتن.


نميدونم در برابر اين جور ماجراها چجوري بايد برخورد كرد. شايد به تجربه بتونم ياد بگيرم. شايد بايد دست از كمالگرايي بردارمو مثلا ديشب با اعصاب خراب خوابيدم براي اينكه ليوانهاي آخرين سري چاي نشسته موندن و ديگه حال نداشتم بشورمشون. واسه همين احساس كردم خونه ي كثيف مونده و .....


شايد اگه دست از كنترل و مديريت همه چيز بردارم بيشتر بهم خوش بگذره. شايد بايد بذارم ظرفا كثيف بمونه و اصراي نداشته باشم بعد رفتن مهمونا خونه مرتب شه، شايد نبايد از بي برنامگي آأمهاي ديگه حرص بخورم. اصلا همه كه نبايد با قانون خونه ي ما زندگي كنن.


از صبح كه پاشدم همش عذاب وجدان دارم كه چرا ديشب خوش برخورد تر نبودم و چرا بگو بخند نكردم (كلا هم شما ديگه بايد بدونيد من بيشتر ترجيح ميدم شنونده باشم و حتي در سرحال ترين حالت هم زياد نميتونم مجلس رو به دست بگيرم و خوش صحبت باشم و خاطره تعريف كنم و داستان بگم و ..........) ولي واقعا نميتووووونستم، هرچند هي وسط مهموني به خودم ياد آوري ميكردم داري بدعنق بازي در مياريا ،يه كم خوش برخورد تر باش ولي باز هم نمي توووووونستم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:14  توسط بهمندخت  | 

++ اين ++  يه سايتيه كه معمولا ميخونمش

در واقع جنبه مشاور املاك داره و نكاتي در مورد اينكه خونه تو رو چه تيپي بچينيد و بسازيد و ... تا مشتري براي خريدش جذب بشه (البته در ايـ‌‌ـ+ـالات م+تــحد+ه ها!)

انقدر عكساي جالبي مي ذاره از خونه هاي (معمولا) طبقه ي متوسط آمريكايي كه فرهنگ  وسليقه هاي عجيب غريبي دارن. گاهي هم عكس قبل از بازسيازي و بعد از بازسازي خونه رو ميذاره كه تفاوتشون از زمين تاآسمونه!!

با زبون طنز هم اشكالات خونه ها و عكسايي كه براي معرفي خونه به مشاور املاكها دادن ميگه.


Ugly House Photos


برچسب‌ها: دكوراسيون, چيدمان زشت, ugly house
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:48  توسط بهمندخت  |