|
5گانه ی بانوانه
|
|
|
دیشب در یک مهمونی خانوادگی بانوانه:
1- خانمی رو دیدم که بعد 13 سال انتظار صاحب یک پسر شده بود، انقدر رابطه اش با پسرش محبت آمیز و لطیف بود که من دلم می خواست گریه کنم. انقدر جمله های قشنگ برای پسر ۶ماهه اش به کار می برد که واقعاْ به اون بچه حسودیم شد.
2- خانمی رو دیدم که 135 کیلو وزن داره، تحت رژیم دکتر کرمانیه، باید ۶۵ کیلو وزن کم کنه که ۵کیلوشو کم کرده، انقدر اعتماد به نفسش برای این ۵کیلویی که کم کرده بود بالا رفته بود و انقدر براي اون 5كيلو ارزش قائل می شد که من مطمئن شدم می تونه در کل ۷۰ کیلو کم کنه، بر عکس من که همیشه نسبت ورن کم کرده ام رو به کل وزنم خیلی ناچیز می دونم و بنابراین موفقیت گام به گامم به چشمم نمیاد و در روند كاهش وزن موفق نميشم.
3- دختر خانمي رو ديدم كه نامزد كرده و 4ماه ديگه مراسم عروسيشه، فقط و فقط 5كيلو اضافه وزن داره ولي هيچ تلاشي براي كم كردن اون نمي كنه، 5كيلو كه مستقيماً توي شكمش جمع شده و منظره بدي درست شده طوري كه گاهي مجبوره متلكهاي اين و اون رو نشنيده بگيره. چرا وزنشو كم نمي كنه؟ چون نامزدش 30-40 كيلو اضافه وزن داره و احتمالاً اين دختر فكر ميكنه 5كيلو كه عددي نيست. بنابراين من درس ميگيرم كه هيچ وقت با مردي كه اضافه وزن داره ازدوج نكنم.
4- خانمي رو ديدم كه MS داره، البته افراد خيلي خيلي محدودي اين رو ميدونن و من هم يكي از اونهام. يك لحظه لبخند از چهرهاش دور نميشه، همش داره شوخي ميكنه و جمع رو ميخندونه طوري كه هر كس اون رو ببينه فكر ميكنه خوش به حالش كه اتقدر بيغمه.
5- خانمي رو ديدم كه به تازگي در مبارزه با سرطان پيروز شده، بعد از 3سال جنگيدن. وقتي كنار دستش ميشيني نگاهت به دنيا عوض ميشه بس كه اين خانم مثبت انديش شده. اين جملهها از زبونش نميافته " چقدر از غم حرف ميزنيد، از شاديها بگيد"، " دنيا ارزش غصه خوردن رو نداره" ، گاهي فكر ميكنم براي اينكه بتونيم زيباييهاي دنيا رو ببينيم حتماً بايد بهاي سنگيني بپردازيم؟ حتماً بايد سايه مرگ رو بالاي سرمون ببينيم تا بفهميم كه زندگي ارزش بالايي داره؟ (اينها رو به خودم دارم ميگم كه خيلي اوقات چشمم رو به زيباييهاي زندگي ميبندم)
|
|
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
|
|
|
|
| |
|
بهمندخت شنگول می شود
|
|
|
از اون جا که دیروز پیمونه ی غم من لبریز شده بود، این پیمونه یه دفعه برگشت و همه غمهاش ریخت زمین بنابراین ظرفیت غصه خوردنم تکمیل شد و . . . خلاص!! در نتیجه امروز یک بهمندخت بی غم و شنگولانس منگولانس این جا در خدمت شماست 
چون که رییس من خیلی به فکرمه و خیلی خاطرمو می خواد!! ( ) حقوق من رو واسم جمع میکنه و میذاره یه دفعه هوار سال یه بار بهم می ده تا من ذوق مرگ شم ! بنابراین دیروز که یک پول قلمبه به دست اینجانبان رسید، سریع از افسردگی مزمن خارج شده و شادمان گشتیم. سر راه برگشت به خانه نیز ۲۷ عدد فیلم ابتیاع نمودیم تا از فیلم تکراری دیدن نجات یابیم. آی فیلمهای محشری می باشد! آی می باشد ! برخی ها شم انقذه بدآموزی می باشد که ما دچار خودسانسوری می شویم!
خلاصه که شاد و شنگول و منگول و حبه انگور به سوی شما بازگشته ام
( رها جان، پند تو درمورد تلاش برای گاو بودن را اکنون بهتر درک می نمایم!!!)   
|
|
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
|
|
|
|
| |
|
و خداوند زن را آفرید
|
|
|
1. شما اگه می تونستید انتخاب کنید که به دنیا بیایید آیا می آمدید؟
پاسخ من الان در این سن و در این شرایط اینه که : به دنیا می آمدم ولی در زمان کودکی از این دنیا می رفتم، این جوری برای دیگران خاطره خوبی می شدم، خودم هم سر از کار این دنیا در نمی آوردم و با بی عدالتی ها و ستم هاش آشنا نمی شدم
الان در موقعیتی هستم که مثل خ... در گل موندم. نه راه پس دارم نه راه پیش. وقتی کودک و نوجوان بودم حس ششم فوق العادهای داشتم. دقيق يادم نيست در چه سني، به من الهام شد كه من قبل از بيست سالگي مي ميرم! شديداً به اين موضوع اعتقاد پيدا كرده بودم، اصلاً هم نمي ترسيدم، دچار يه حالت عرفاني شده بودم! بعدها كه فيلم آهنگ برنادت رو ديدم، شديداً اون رو شبيه اون روزهاي خودم ديدم! بنابراين در تمام مدت دبيرستان فكر ميكردم به زودي همه چيز تموم مي شه، نيازي نيست به آينده فكر كنم. هيچ وقت آيندهاي براي خودم متصور نبودم، هرگز به بيست سالگي به بعد فكر نمي كردم! ولي زندگي ادامه پيدا كرد، من بيست ساله شدم و حتي بيشتر! شايد احمقانه به نظر برسه ولي تا يكي دو سال منگ بودم و احساس ميكردم كه گول خوردم!
2. و خداوند زن را آفريد فيلمي فرانسوي از دهه 50 ، بريجيت باردو به نظر من يكي از شمايلهاي سينماست، بسيار زيبا و ظريف. صفت " آبشار گيسوان طلايي" واقعاً برازندهي اون هست. در دورهاي كه زيباييها حقيقي بودند نه مصنوعي، بريجيت باردو واقعاً زيبايي بي نقصي داشته. فيلم زيبايي بود. حالا كه بر مي گردم به عقب و فيلمهاي قديمي رو مي بينم به نظرم زيباتر و جذابترن. به جاي پرداختن به عرياني و مسائل جسماني، بيشتر به فرديت انسانها و روح و روانشون ميپرداختند. ديدن اين فيلم رو به دوستداران سينماي اروپا توصيه ميكنم.
3. 1سال پيش در اين روز، پدربزرگم، عزيزترينم از پيش ما رفتي. وقتي كه بودي، وقتي كه ديگه چشمهات تقريباً نابينا شده بود و گوشهات تقريباً ناشنوا، وقتي دستهاتو ميگرفتم و براي اين كه گرم شه ماساژ ميدادم، وقتي ناخنهاتو ميگرفتم وقتي برات آب ميبردم ( فقط آب خنك)، وقتي از حياط برات گل سرخ و محمدي و ياس ميچيدم و ميذاشتم بالاسرت ( با اينكه ديگه تقريباً نميديدي ولي مي تونستي اونها رو بو كني) از خودم ميپرسيدم: خدايا اگه يه روزي بري، من چه جوري تحمل كنم؟؟؟ خدايا چه جوري يك سال گذشت؟ الان بابابزرگ مهربونم كجاست. ديگه صبحها صداي نماز خوندنت رو نميشنوم. ديگه سالها بود كه گوشهات انقدر سنگين شده بود كه راديوتو خاموش كرده بودي، ديگه چشمهات انقدر ضعيف شده بود كه نصفه شبها پا نميشدي چراغ قوه بندازي تو ساعتت ببيني وقت نماز شب شده يا نه؟ امروز من نتونستم با مامان و خالهها بيام سر مزارت. هر چند اينجا دلم پيش تو اِ. از صبح يه ريز دارم گريه ميكنم ولي به همكارام گفتم كه حساسيتم عود كرده و اشكهام مياد. هر 1 ساعت هم ميرم توي دستشويي شركت و گريه ميكنم، ميدونم اين راه به ياد آوردن نيست بايد هي برات فاتحه بفرستم تا تو از اون دنيا منو ببيني. تازه 3-4 ماهه كه تا يادت ميافتم گريه نميكنم. خدا رو شكر ميكنم كه تا آخرين روز عمرت سرپا بودي و زمينگير نشدي. از پيشم رفتي ولي هميشه تو قلبمي
۴. خدایا جوابم رو بده، یه نشونه ای بفرست که بدونم همه چی درست می شه، خدایا می دونم ۵ تا خواسته امسالمو شنیدی، خدایا من کم طاقتم . کمکم کن. خدایا تو درگاه کبریایی تو ۵ تا خواسته من اندازه ذره ای هم نیستند پس ازت خواهش می کنم اون ها رو به من بده، ار هم حکمت اینه که من به اونها نرسم یه جوری به من بفهمون. خدایا به من نشون بده
|
|
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
|
|
|
|
| |
|
یک سوال
|
|
|
دنيا خيلي پير است، شايد پانزده ميليارد سال عمر داشته باشد و با اين حال هنوز كسي نتوانسته بفهمد كه جهان چگونه به وجود آمده است. همهي ما در افساني بزرگي زندگي ميكنيم كه هيچ كسي از آن اطلاع درستي ندارد. در اين دنيا ميرقصيم و بازي ميكنيم اما نميتوانيم چگونگي پيدايش آن را درك كنيم.
زماني را در چند ميليارد سال پيش تصور كن كه تازه همه چيز به وجود آمده بود. تو در آستانهي اين افسانه بودي و حق انتخاب داشتي. ميتوانستي يك بار براي زندگي در اين سياره به دنيا بيايي. اما نميدانستي چه وقت بايد زندگي را شروع كني و چه مدتي ميتواني در آن زندگي كني، البته در هر حال سالهاي كوتاهي ميشدند. فرض كن فقط همين را ميدانستي كه اگر تصميم ميگرفتي به اين دنيا بيايي زماني اين اتفاق ميافتاد كه وقتش رسيده بود. اين را هم ميدانستي كه وقتي زمان يك دور بچرخد بايد دوباره زمان و هر چه در آن است را ترك كني و شايد هم اين برايت ناخوشايند باشد زيرا براي بسياري از انسانها، زندگي در اين افسانهي بزرگ چنان زيباست كه وقتي به روزي فكر ميكنند كه سرانجام اين زندگي به پايان ميرسد اشك در چشمشان جمع ميشود.
اگر يك قدرت برتر و مافوق به تو امكان تصميمگيري ميداد، تو چه تصميمي ميگرفتي؟
آيا تو زندگي در اين كرهي خاكي را انتخاب ميكردي، چه كوتاه چه بلند، چه در صد هزار سال بعد چه در صد ميليون سال بعد؟
يا اصلاً در اين بازي شركت نميكردي زيرا نميتوانستي قواعدش را بپذيري؟
" برگرفته از کتاب «دختر پرتقالی»، نوشته یاستین گوردر"
پاسخ شما چیست؟
|
|
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
|
|
|
|
| |
|
طلب
|
|
|
روز موعود فرا رسید!
من از امروز به مرخصی می روم تا شنبه ۲۱ اردیبهشت ماه
تمام تلاشم اینه که حسابی درس بخونم 
به نتیجه فکر نمی کنم فقط می خوام پیش وجدان خودم سربلند باشم که تلاشمو کردم 
برام دعا کنید
بدروووود
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن برآید!
|
|
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
|
|
|
|
| |