تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

غير منتظره

1شنبه : 26-03-1387

صبح با كلي انرژي ميام سر كار، اول صبحي ياد حرف 2-3 هفته پيش مدير مستقيمم مي‌افتم كه گفته تا 2 ماه ديگه قراردادم عوض مي‌شه و استخدام مي‌شم و شارژتر مي‌شم.

ساعت 2 مدير اعظم از راه مي‌رسه، با مديران مياني ( كه 3 نفر هستند) جلسه مي‌ذاره و بي‌مقدمه بهشون مي‌گه: از ميان 2نفر منشي، 1نفر تحصيلدار و 3نفر كارشناس، فقط 2نفر بايد باقي بمونن و بقيه مرخص!! به احتمال زياد اون 2نفر هم منشي شماره 1 و تحصيلدار خواهند بود.

كاملاً مشخصه كه توي شركتي كه يك مدير اعظم، 3 تا مدير مياني و فقط 3 تا كارشناس وجود داره، تمام بار پروژه‌ها روي دوش كارشناسهاست. چون مديرها كه فقط دارن مديريت مي‌كنن.

دلم مي‌خواد بدونم با رفتن ما، كي مي‌خواد پروژه ها رو انجام بده؟ كي مي‌خواد گزارش‌ها رو ويرايش كنه؟ كي مي‌خواد ترجمه كنه؟ كي مي‌خواد پيگيري پروژه كنه؟ كي مي‌خواد با حقوق ندادن‌ها و دير دادن‌ها سازش كنه؟ كي مي‌خواد خرده فرمايش‌هاي اين مديران رو تحمل كنه و دم نزنه؟ كي مي‌خواد باعث شه اونها عقده‌هاي رياست بر ديگرانشون رو بگشايند؟! از همه مهم‌تر كي مي‌خواد كار كنه؟

 


 

پ.ن.۱: من خودم داشتم فعالیتهایی انجام می دادم که از اینجا برم! بنابراین شوکش برای من کمتر از بقیه بود. توی یه شرکت دیگه به صورت گاه به گاهی همکاری دارم. حالا می خوام همکاریمو تمام وقت کنم. در ضمن می خوام شروع کنم برای کنکور سراسری بخونم.

پ.ن.۲: دیروز به خانوم منشی شماره ۲ و آقای تحصیلدار اعلام شد که حداکثر تا آخر تیر ماه اینجا هستند.

پ.ن.۳: من مطمئن هستم که قراره یه شرایط کاری خیلی خیلی بهتر برام پیش بیاد.


دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |

گرما نامه

هستم! ولی هوا گرمه، درو بستم !!

 

سرم شلوغ هست و بود، کامپیوترم قاط زده بود، هوا گرم بود و در گنجه باز بود و دم خر دراز بود و .....

امروز نوبت سوم مشاوره ام رو رفتم، تمرینهای جدید باید انجام بدم. جلسه قبل 2 تا تمرین داشتم، این سری 4 تا تمرین دیگه اضافه شده، تمرینهای سختی هستند!  باید توی یک جدول تمام کارهایی که در طول روز انجام میدم رو بنویسم + میزان رضایتم از اون کار. توی یک جدول دیگه باید اگه دچار اضطراب یا خشم میشم  باید دقیق روی احوال خودم تمرکز کنم و تمام احساسهایی که دارم ( مثل: خشم، احساس گناه و ...) رو بنویسم و برای تمام افکار منفیم، پاسخهای منطقی پیدا کنم. امروز هم قرار شد یه دفعه روی 4 تا از وسواسهام کار کنم L وای که چقدر سرم شلوغه!!!

شما با این گرما چه می کنید؟ هر چی هوا گرمتر می شه من بداخلاق تر و بی حوصله تر می شم. برعکس وقتی هوا سرده و به خصوص وقتی برف میاد می خوام از خوشحالی پرواز کنم. بیشتر بی حوصلگیم تو این هفته به خاطر این گرما بود.

 


چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 |

زندگی شیرین می شود!

چقدر همه چيز امروز قشنگ و عاليه

0- دارم تمرين‌هاي دكترم رو انجام مي‌دم. احساس بهتري دارم.

1- از پنج شنبه شروع كردم به روزي 20 دقيقه ورزش كردن و هفته‌اي 3 بار پياده وري بين 30 تا 60 دقيقه، در مورد خوردن هم مراعات مي‌كنم و فقط در حد سير شدن مي‌خورم !! از صبح تا شب دارم خودم رو با يه وزن ايده آل و اندامي متناسب تصور مي‌كنم. دارم تصوير ذهنيمو از خودم تغيير مي‌دم.

2- چه آخر هفته‌ي خوبي بود، پر از كدبانوگري، پر از كتاب خوندن، پر از فيلم ديدن، پر از خوابيدن!

3- امروز يه خبر خيلي خيلي خوب بهم رسيد ، احتمالاً دارم به يكي از 5 تا خواسته بزرگ امسالم مي‌رسم. شرايط شغليم داره يه تغيير حسابي مي‌كنه و بالاخره دارم تو همين محيط كار فعليم استخدام مي‌شم.


شنبه یازدهم خرداد 1387 |

تمرينات جلسه اول

به پيشنهاد ساروي كيجاي عزيز، تصميم گرفتم كه تمرينهامو با جزييات بيشتر اينجا بنويسم.

من وسواس‌هاي عجيب و غريب زيادي دارم، مثلاً وسواس شديد به ريختن زباله در خيابون، وسواس به اجراي دقيق مقررات اجتماعي (خصوصاً) راهنمايي و رانندگي دارم! وسواس به درست نوشتن متن‌هامو دارم و .....!! اگه ديكته‌ي كلمه‌اي رو بلد نباشم ( خصوصاً كلمات انگليسي) تا وقتي كه خودم رو به ديكشنري برسونم تقريباً به هيچ چيز ديگه نمي‌تونم فكر كنم. يه مشكلي هم دارم كه قبلا ًهم نوشته بودم: نخوانش پريشي! يعني هر جا هر نوشته‌اي ببينم حتماً بايد بخونمش، پلاك خودروها رو بايد بخونم و اعدادشو با هم جمع بزنم و .....

البته اينها وسواسهاي قابل ذكرم بود، يه چيزهايي هست كه اينجا نمي‌تونم بگمشون . فعلاً كه تمرينم اينه كه دقيقا ًتمام وسواسهامو رو با جزييات و يه توضيح كوچولو راجع به اينكه چقدر مقيد به انجامش هستم، فهرست كنم.

خلاصه اين همه حرف زدم كه بگم:

ريلكسيشن من 4 گام داره كه فعلاً به مدت 1 هفته  در گام 1 هستم: 

با نواري كه به من دادن، 15 دقيقه طول مي‌كشه. در يك وضعيت راحت دراز مي‌كشم يا مي‌خوابم. و به راهنماييهاي گوينده متن گوش مي‌دم.

ذهنم رو از هر فكري خالي مي‌كنم ( كه واقعاً برام سخته!) از انگشت‌هاي پام شروع مي‌كنم. تمام تمركزمو روي اونها مي‌ذارم. بعد به شدت ( البته در حدي كه قابل تحمل باشه!) اونها رو جمع مي‌كنم و منقبض مي‌كنم. 3-4 ثانيه در حالت انقباض نگه مي‌دارم بعد به آرامي رهاشون مي‌كنم. بعد به تدريج مي‌آم بالاتر و عضلات هر ناحيه رو ابتدا منقبض و بعد رها مي‌كنم. تا عضلات گردن، چانه و بيني و پيشاني رو هم درگير اين تمرين مي‌كنم.

اين تمرين براي اينه كه عادت انقباض غير ارادي عضلات بدن رو بتونم ترك كنم. چون اگه دقت كنيد در طول روز وقتي داريم كاري انجام مي‌ديم به صورت ناخودآگاه اخم مي‌كنيم يا دندان‌ها رو به هم فشار مي‌ديم يا پاهامونو منقبض مي‌كنيم. مداومت در اين تمرين‌ها كمك مي‌كنه كه فقط ناحيه مورد نياز رو درگير كارهاي روزمره كنيم و مثلا ًاگر داريم مي‌نويسيم حتي اگر تمركز زيادي هم احتياج داريم، بقيه بدنمون ريلكس باشه و فقط  انگشتهامون در حال حركت و تحت فشار باشه.

 

پ.ن. از دكتر يه مطلب تازه ياد گرفتم، اينكه اين همه گرمايي بودن و احساس خفگي من ( كه تقريباً ۱ ساله ايجاد شده و روز به روز داره شديدتر مي شه) هم ريشه در اضطراب داره.

 


سه شنبه هفتم خرداد 1387 |

اولین جلسه مشاوره

ديروز جلسه اول و معارفه من و دكتر روانپزشكم بود:دكتر ك.

اولین جلسه با دکتر "ک" خیلی خوب برگزار شد.

خیلی ازش خوشم اومد. مثل این مشاورهای الکی نبود که فقط ۴ جلسه اول رو به قول خودشون دارن سعی می کنن " كودك درونت رو بيدار كنن" . هر جلسه هم 2 تا CD و كتاب مي‌دن دستت كه گوش بدي و آروم شي يعني هي هزينه‌هاي اضافي برات مي‌تراشن. يه حرفي هم زد كه خيلي خوشم اومد. اون هم براي اينكه گفت : درسته كه ريشه بيشتر مشكلاتت در كودكيهاته، ولي من با الان تو كار دارم. بايد الانِ خودت رو بشناسي و بتوني درستش كني و باهاش كناربيايي.

غصه‌ي بزرگ من هزينه‌ي دوره ‌ام بود كه حداقل 8 جلسه طول مي‌كشه ولي خيلي شانس آوردم. اين آقاي دكتر تو همون بيمارستاني كه اولين بار رفتم هم شاغله،  بنابراين قرارهاي بعديمون رو گذاشتيم تو بيمارستان كه هزينه هر جلسه‌اش يك پنجم هزينه‌ي مطب مي‌شه. ديگه اينكه  دكتر تا تير بيشتر نيست و بعدش 2 ماه مي‌خواد بره بلاد فرنگ، ولي وقتي ديد اوضاع من خيلي اورژانسيه (!!!!) امروز خودش با منشيش حرف زد و با اينكه وقتهاش پر بود يه جوري بالاخره براي پس فردا بهم وقت داد كه برم بيمارستان پيشش. تا تير ماه با هم تمرين مي‌كنيم ، بعد دو ماه من بايد دقيقاً تكاليفي كه مي‌گه رو انجام بدم، مهر ماه كه بر مي‌گرده دوباره ادامه تمريناتمون رو انجام ميديم.

تمام 30-40 موردي كه نوشته بودم در واقع زير شاخه‌هاي سه مشكل من بود:

1-      افسردگي شديد

2-      اضطراب

3-      وسواس شديد فكري

بعدش بهم گفت: اصلاً ناراحت نباش، تمام اين مشكلات رو با هم حل مي‌كنيم ولي تو بايد قول بدي كه تمرين‌هايي كه بهت مي‌دم رو انجام بدي و تنبلي نكني. من هم قول دادم!!

ديروز 3 تا تكليف بهم داد:

1-      يه جدول زماني از تمام ساعات هفته، كه بايد توش بنويسم كه هر ساعت چي كار كردم، و بر حسب ميزان رضايت و خوشحاليم در حين انجام اون كار، يه امتياز از 0 تا 10 به اون كار بدم.

2-      يه تمرين ريلكسيشن كه بايد روزي 2 بار صبح و شب به مدت 10 دقيقه انجام بدم.

3-      يه ليست دقيق و كامل با جزييات از تمام افكار وسواسيم بنويسم. كه شامل موارد خيلي زيادي هم مي‌شه. امروز تمام ذهنم درگير همين ليسته و هي تند تند دارم يادداشت بر مي‌دارم.

 

پ.ن. يكي از بزرگترين مشكلاتي كه من دارم اينه كه شديداً خودم رو كنترل مي‌كنم و  سعي مي‌كنم دردنياي واقي هيچ احساسي از خودم بروز ندم، حالا به دلايل مختلف. ناراحتيهامو از ديگران پنهان مي‌كنم خيلي مواقع هم نمي‌تونم شاديهامو بروز بدم. بنابراين تو زندگي من ( از وقتي بزرگ شدم و قاطي آدميزادها!!) شايد 5 نفر هم گريه من رو نديده باشن ( البته به جز پارسال كه پدربزرگم فوت كرد و خيلي خيلي خيلي گريه كردم) مامان من تا حالا گريه من رو نديده، خواهرم 1 بار 4-5 سال پيش ديده، صميمي‌ترين دوستم هم 2-3 بار تو دانشگاه ديده (اون هم به خاطر نمره پايين درسم گريه كردم!!). باورتون مي‌شه كس ديگه‌اي يادم نمياد كه گريه من رو ديده باشه، حالا با اين وضعيت ، من ديروز تو مطب پيش دكتر "ك" گريه كردم. داشتم از مشكلاتم مي‌گفتم و از بچگيهام كه ديگه نتونستم ادامه بدم!! الان يادم ميفته خجالت مي‌كشم. شايد هم كار درستي كردم و تونستم يه كوچووووولووووو احساس خودمو نشون بدم.

پ.ن.۲: چقدر حرف می زنم من!!


دوشنبه ششم خرداد 1387 |

7 تایی ها

1- امروز عصر به اولين جلسه مشاوره‌ام مي‌رم. چندين بار جلسه اول رو به تاخير انداختم و كنسل كردم چون مي‌ترسم. اميد خيلي زيادي به اين جلسات بستم و مي‌ترسم كه اون طور كه فكر مي‌كنم نتيجه نداشته باشه. مي‌دونم كه تمام مشكلاتم ناشي از تصوير ذهني بي‌رحمانه و ناپسنديه كه از خودم دارم، مي‌دونم بايد تغييرش بدم ولي احتياج به كمك دارم. از ته دل دارم دعا مي‌كنم كه اين دكتر بتونه روش‌هاي كمك به خودم رو بهم ياد بده. اگه لازم باشه دارو مصرف مي‌كنم. اميدوارم شخصيت مثبتي داشته باشه تا بتونم بهش اعتماد كنم و مشكلاتم رو كامل مطرح كنم.

فعلاً يه ليست از مشكلاتم نوشتم كه 30-40 مورد رو در بر مي‌گيره!!! تا ببينيم چه شود.

 

2- تا وقتي كه هاليوود فيلم‌هايي مثل فهرست شيندلر و پيانيست مي‌سازه، بعضي‌ها دلشون رو به چي خوش مي‌كنن كه حنجره خودشون رو پاره مي‌كنند و مي‌گن س و ز ا ن د ن ي ه و د ي ه ا ت و س ط ن ا ز ي ه ا يك افسانه است. قدرت‌مندترين ابزار‌هاي سياسي هم نمي‌تونه بر عليه رسانه‌اي همچون سينما مقابله كنه. اون موقع ايراني‌‌ها دلشون رو به سريال‌هاي جفنگي مثل " چشم‌هاي آبي زهرا" و " سرزمين من" كه همين روزها داره پخش مي‌شه ، خوش مي‌كنن. بودجه‌هاي هنگفتي دور ريخته‌ مي‌شه و داستان‌هاي مسخره‌اي ساخته مي‌شه براي اينكه به ما ثابت كنه كه ف ل س ط ي ن ي ها بر حقند و ل ب ن ا ن ي ها مظلومند و ع ر ا ق ي ها دوست و برادرند و اصلاً جنگ 8 ساله‌اي با ايران نداشته‌اند و جوونهاي ايراني رو نكشته‌اند و همش توطئه‌ي آ م ر ي ك ا بوده، به خيال خودشون دارن مبارزه مي‌كنن. مگه اين فيلم و سريال‌ها چقدر مخاطب داره؟

 

3- سريال كارآگاهان رو به خاطر عشق ابدي و ازليم " مهدي هاشمي"  !!!! دوست دارم و نگاه مي‌كنم. تا اينجاش كه خوب بوده، ولي نمي‌دونم چرا براي اينكه نشون بدن "جناب سنايي (یا ثنایی؟؟؟)" و خانواده‌اش انسان‌هاي شريف و مثبتي هستند ، هر وقت خونه‌شون رو نشون مي‌ده يا دارن نماز مي‌خونن يا دارن وضو مي‌گيرن يا سر سجاده نشته‌ان! عيال مربوطه هم كه يه اختلاف سني ناچيز 40-50 ساله با مهدي هاشمي عزيز داره رو هم فعلاً فقط با چادر نماز نشون دادن!! خوب بودن در سريال‌هاي ما واقعاً كليشه‌ايه، اگر اسمت فارسي اصيله يا يه خرده قرتيه بدان و آگاه باش كه تو محكومي كه شخصيت منفي باشي و اگر اسمت عربي است پس همانا تو يك شخصيت مثبت بالفطره هستي و هر چقدر هم تلاش كني نمي‌تواني كار بد بد كني.

 3-1- راستي چرا در ميان بازيگران ما، خصوصاً بانوان، ديگر بيني خدادادي مشاهده نمي‌شود؟ عجيب نيست كه طي يك سال گذشته لب‌هاي اكثر بانوان بازيگران حجمي چند برابر يافته؟ گونه‌ها هم كمي تا قسمتي پيش‌‌روي نموده، ابروهايشان هم هم‌چنان به سمت رستنگاه مو در حال حركتند و روز به روز تتو تر مي‌شوند!؟؟؟!!

 

4- 10 روز پيش به طور اتفاقي فهميدم كه مي‌شه به طور رايگان در سايت IMDB ثبت نام كرد. حدود 1 سال پيش كه براي ويرايش پروفايل يه بازيگر اقدام كرده بودم، مراحل ثبت نام احتياج به پرداخت پول داشت. حالا پس از اين كشفم، خودم رو غرق كردم. هر روز تلاش مي‌كنم تا هر چي فيلم ديدم رو به ياد بيارم و بهشون راي بدم. واقعاً حس خوبيه. وقتي مي‌بيني مثلاً 20هزار نفر ديگه هم مثل تو به فيلم فلان، امتياز 10/10 دادن. يه جور احساس هم‌دستي جهاني بهت دست مي‌ده. اينكه كسان ديگه‌اي هم بودن كه مثل تو با ديدن اين فيلم خنديدن يا گريه كردند يا متاثر شده‌اند.

 

5- به شدت بيمارم، براي اولين بار در عمرم معده درد گرفتم ، يه سرماخوردگي شديد هم شده قوز بالاقوز. كارم هم به شدت فشرده و سنگين شده، اوضاع روحي‌ام هم كه خرابه، انقدر بدنم ضعيف شده كه حتي نشستنم هم به سختي شده. اون موقع در اين وضعيت نشستم و دارم تند تند به كارهام مي‌رسم. هم‌زمان يه دفترچه‌ هم كنار دستم گذاشتم و هر چي به ذهنم مي‌رسه اون تو مي‌نويسم تا به دكتر روان‌پزشك بگم. البته در ميانش وبگردي مي‌كنم و تو سايت IMDB راي مي‌دم و آب مي‌خورم و ....... !!!

ولي خوبيش اينه كه به خاطر اين بيماري 2-3 كيلويي لاغر شدم، پوستم هم بعد مدتها خيلي خوب شده و از جلوي آينه رفتن وحشت نمي‌كنم!!

 

6- خرداد ماه رو دوست ندارم.

 

7- درود بر روان آن كسي كه اين چند تايي نوشتن رو اختراع كرد و سلام و صلوات بر متقلبان‌ و مقلداني چون من!


یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir