تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

29/04/87

۱- خسرو شكيبايي رفت، گفتن این جمله ۲ثانیه بیشتر طول نمی کشه، ولی پشتش چقدر معنا داره، خسرو شکیبایی رو دوست داشتیم، مخصوصاْ این اواخر که انقدر شکسته و شکننده شده بود. اون عاشق پژمرده ی سالاد فصل ( به نظرم يه نقطه ي اوج ديگه براي اون بود)، اتوبوس شب ، میکس، اون آدم خبیث در کاغذ بی خط، خانه سبز و شاه نقشش حمید هامون.

اولین بار که یه هنرمند واقعی از بین ما میره و من میبینم که همه متحد شدن، همه غمگینن، یادت گرامی باشه خسرو شکیبایی مهربون.

 

۲- بهترین دوستم در آستانه ازدواجه، یعنی با دوستش قرار ازدواج گذاشتن، خیلی خبرش برام شوکه کننده بود،  قبلاً راجع بهش نوشته بودم، خب اون پسر ۲باره برگشت و این دفعه با هم حسابی صمیمی شدند و بالاخره تصمیم به ازدواج گرفتند، هر چند حالا می دونم که پسر خوبیه ولی باز هم برام عجیب بود.

از جمع دوستهایی که داشتم، یکیشون ۱-۲ سال پیش که با یه پسری دوست شد خودشو از ما کنار کشید، یکی دیگه هم تازه تصمیم داره با دوستش نامزد کنه، یکی هم تا ۱ ماه دیگه برای ادامه تحصیل از ایران می ره و حالا هم صمیمی ترین دوستم، باورم نمی شه که دوره ی یگانگی دوستی ما تموم می شه، حالا که قرار ازدواج گذاشته بیشتر وقتشو با نامزد آینده اش می گذرونه، یه دفعه احساس تنهایی کردم، انقدر خبرش برام شوکه کننده بود که توی این ۲ روز ۲ کیلو وزن کم کردم!!

متاسفانه یا خوشبختانه من دوستهای کمی دارم ولی به اونها خیلی وابسته ام ، فکر کنم باید چند تا دوست جدید پیدا کنم!!!!

 

پ.ن. این تعطیلات فقط به کتاب خوندن گذشت، سرگذشت ماری کوری (با تشکر از رها) رو خوندم، از سخت کوشی ماری کوری واقعاْ شگفت زده شدم. بعد ۲باره شیاطین و فرشتگان رو خوندم و برای بار دوم کافکا در کرانه که واقعاْ ازش لذت بردم و مطالب جدید توش کشف کردم!


شنبه بیست و نهم تیر 1387 |

Becoming Jane

Becoming JANE رو ديدم و واقعاً تحت تاثير قرار گرفتم، فيلمي راجع به زندگينامه جين آستين.

من تا قبل از اينكه از جين آستين كتابي بخونم فكر مي كردم اين نويسنده يه جورايي دانيل استيل ۲۰۰سال قبله! ولي وقتي غرور و تعصب رو خوندم واقعاً خوشم اومد. با اينكه كتاب بيش از حد رومانتيكه ولي من دوستش دارم.

بعدها كه اين ورژن از فيلمش رو ديدم هم بيشتر ازش خوشم امد.

در فيلم جين شدن، كاملاً مشخص مي شه كه تمام فاكتورهاي اصلي كتابهاي جين آستين برگرفته از زندگي واقعي خودشه، البته به جز پايان خوش آنها!

به خاطر حضور Anne Hathaway تصورم این بود که با یه فیلم شاد و سبک طرفم. طوري كه يك هفته اي به سراغش نرفتم ولی فیلم به شدت تلخ بود، پایانش برای من خیلی غم انگیز بود، مخصوصاْ که بدونی اینا همه واقعیت داره. درسته به خاطر فیلم، غلظت مسائل رومانتیکشوزیاد کرده بودند ولی باز هم واقعیت این بود که زندگی جین آستین هپی اندینگ نداشت.

اگه دوست داريد يه فيلم رومانتيك ببينيد اين فيلم رو از دست نديد.


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |

شرح حال

۱- خدا من رو از دست اون همکاری که میاد وبلاگمو می خونه نجات بده!

۲- امروز چرا تموم نمی شه؟؟!! خدایااااا!

۳- یک ورژن موزیکال از بابا لنگ دراز دیدم، متعلق به سال ۱۹۵۵. جالب بود.

۴- مجموعه‌ی ۱۸ فیلم کوتاه به نام پاريس دوستت دارم، كه ديدگاه ۱۸ تا فيلم ساز در مورد شهر پاريس بود، بعضي از اپيزودهاش خيلي قشنگ بود و عاشقانه.

۵- زندگي من خلاصه شده در كار (تمام وقت پشت ميز جلوي كامپيوتر)، كتاب خوندن، فيلم ديدن، بدون هيچ تحركي!!!


شنبه بیست و دوم تیر 1387 |

فردا نوشت

پستی که دیروز نوشتم اصلاْ معنیش این نیست که نارحتم ها!!! نه!

خیلی هم راحت و آرومم.

این طور که معلومه، ۲-۳  روز آینده یه دوره ی فشرده ی فیلم دیدن در پیش دارم!

تعطیلات آخر هفته خوش بگذره


چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

مصائب چاقی

 

۱- فقط کافیه تو خونه بگم که : گرممه، مامانم می گه: از چاقیته،  فکر کنم چربی خون هم داری!!! ولی دوستهایی دارم که خیلی لاغرن و مثل من خیلی گرمایین.

۲- محل کارمون طبقه سومه، آسانسور هم هنوز راه نیفتاده، اوایل تا برسم بالا به نفس نفس میفتادم، برای مامانم که تعریف کردم گفت: از چاقیته! ولی بقیه همکارها هم بدون استثنا به نفس نفس میفتن!

۳- کافیه فقط بگم : سرم درد می کنه، گرما زده شدم، خسته ام، پام درد می کنه، بی حوصله ام

بدون استثنا جواب مامانم اینه: به خاطر چاقیته!

۴- توی خونه برادرم چپ و راست به من دستور می ده، باید همه ی خرده فرمایشهاشو انجام بدم، چرا؟ چون چاقم و به فعالیت احتیاج دارم و واسه خودم خوبه و خوبیم رو می خوان!!

۵- دارم از گرما هلاک می شم، می خوام یه لیوان شربت بخورم، به خاطر شیرینی شربت آنچنان عذاب وجدان می گیرم که آخرش می رم یه لیوان آب می خورم.

۶- وقتی با تمام وجود دارم از غذا لذت می برم، یه چشم غره ی مامان کافیه که فوری به یاد بیارم که: من چاقم، نباید این طوری با لذت غذا بخورم، نباید از غذایی که خوشم اومد زیاد بخورم

۷- حتی وقتی که به شدت گرسنه ام، جرات نمی کنم برم یه رستوران غذا بخورم، چون فکر می کنم همه با خودشون می گن: چه دختر شکمویی، چقدر می خوره.

۸- نباید نشون بدم که از غذا لذت بردم، نباید از غذاهایی که خوردم با آب و تاب تعریف کنم چون این جوری یعنی تمام فکر من غذاست.

۹- برادرم زیر ۶۰ کیلو وزن داره، سالها خارج از کشور زندگی کرده و بدون استثنا تمااااااام خاطراتش راجع به خوراکیهاییه که تو کشورهای مختلف خورده، یا رستورانهایی که رفته!! از همه بیشتر تو خونه غذا می خوره، از همه کمتر فعالیت می کنه، خیلی هم خوش هیکله!!

۱۰- کاش می تونستم فقط و فقط برای خودم زندگی کنم، نه برای خوشحال کردن دیگران

 


سه شنبه هجدهم تیر 1387 |

چه باید کرد؟

امروز نهمین سالگرد حادثه‌ی ۱۸ تیر هست.

 

امروز یه بحث طولانی بی نتیجه با همکارم داشتم، سر این قضیه که برای انتخابات ریاست جموری سال آینده چه کار باید کرد.

من بدون هیچ خجالت و رودروایستی همه جا و همیشه می گم که من رای می دم، و راي خواهم داد. حتي اگه بدونم رايها عوض‌ مي‌شه، در مورد اين رييس جمهور محبوبي كه داريم با تمام حرصي كه مي‌خورم پيش وجدان خودم سربلندم كه من موقعش كه بود به اون كسي كه فكر مي‌كردم درسته راي دادم، مي‌دونم كه تو بدبختي فعلي كشورم من سهمي ندارم، ولي كساني كه راي ندادن، يا به اين موجود راي دادن، الان پيش خودشون چه فكري مي‌كنن؟

 

كمتر از 1 سال تا انتخابات رياست جمهوري سال ديگه وقت داريم، من مدتهاست كه تصميمم رو گرفتم كه در انتخابات سال آينده بتونم تاثير گذار باشم، بتونم چند تا راي صحيح جمع كنم ( براي كسي كه به نظرم براي كشورمون مفيده)

فقط دعا مي‌كنم كه براي سال آينده يه كانديداي درست و حسابي وجود داشته باشه، كسي كه ارزش تلاش كردنهاي ما رو داشته باشه.

 

تو رو خدا انقدر نگيد، "اوضاع اين مملكت همين جوريه و عوض نمي شه و كار از بيخ خرابه"، يادمون نره، تمام سازمانها و ارگانها و مردم كه مي‌گيم، از خود ماها تشكيل شده، تك تك ماها مسئوليم. انقدر از اوضاع مملكت ايراد مي‌گيريم ولي آيا خودمون به شخصه، كار خودمون رو درست انجام مي‌ديم.

 

خيلي عصباني هستم و همش دارم پراكنده گويي مي‌كنم. ولي مي ‌دونم كه براي انتخابات سال آينده دست رو دست نمي‌ذارم تا 2 باره با شعور ما بازي بشه، حداقل سعي مي‌كنم پيش وجدان خودم رو سفيد باشم.

 

خواهش مي‌كنم اگه كسي براي سال آينده نظري داره، بگه، به من كمك كنيد. من نمي‌خواهم بشينم و ببينم كشورم با اين سرعت به سمت تباهي بره.

 

كمتر از 1 سال وقت داريم.

 


سه شنبه هجدهم تیر 1387 |

زیبارویان در گذر زمان - 1

كاترين دونوو

 

 

آدري هيپبرن

 

 

جولي كريستي

 

 

اليزابت تيلور

 

 

اينگريد برگمن

 

 

سوفيا لورن

 

 

سوفيا لورن


یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

3تایی ها

1-      عروسی چاق و چله‌ی یونانی من رو دیدم، بعد از مدتها بود که موقع فیلم دیدن قهقهه می‌زدم! راجع به یک دختر ۳۰ ساله یونانی که می‌خواد با یک پسر آمریکایی ازدواج کنه ولی فرهنگ و آداب و رسوم یونانی دست و پاگیرشونه. داشتم فکر می‌کردم که چقدر این یونانیها ظرفیت دارند، اگه همچین فیلمی راجع به ایرانیها می‌ساختن، فوری همه جا تو بوق و کرنا می‌کردن که آی این توطئه‌ی دشمنانه و می‌خوان فرهنگ والای ایرانی رو بی ارزش کنن و .... در ضمن من فهميدم كه زنهاي يوناني خيلي  موهاي سرشو زياده، به پرتقال هم مي‌گن: پُرتُكال!

 

2-      خيلي اتفاقي تو دنياي مجازي، كسي رو پيدا كردم كه يه دوره‌اي رو زندگي من خيلي خيلي اثر گذاشته بود و كلي خاطره خوب و (بيشتر) بد ازش دارم!! 5-6 سال پيش كي فكر مي‌كرد كه روزي برسه كه بشه روي اسم كسي عملي به نام كليك انجام داد!! دنيا واقعاً كوچيكه، دنياي مجازي از اون هم كوچيكتر.

 

3-      تو سريال حضرت يوسف از اين قسمت از همه بيشتر خوشم اومد:

منابع:

تفسير فلان                                                         10 جلد

تفسير فلان                                                         15 جلد

رمان در مورد زندگي حضرت يوسف                          10 جلد

منابع خارجي در مورد حضرت يوسف                       1000صفحه!

آره ديگه، هززززززززززززززززززززار صفحه مطلب خوندن، پس خيلي خيلي سريال معتبريه. دقيقاً مثل همون جمله توي شاهزاده كوچولو هست ( كه رها تو پست قبليش نوشته بود) اينكه "اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!"


شنبه پانزدهم تیر 1387 |

راز

مدتهاست که به این نتیجه رسیدم که زندگی که الان دارم خیلی شبیه آرزوهای ۱۰ سال پیشمه، یعنی خیلی از چیزهایی که برای یه آرزوی دست نیافتنی بود الان بهش رسیدم.

مثلاْ اینکه از نظر مالی مستقل باشم، این که یه کتاب خونه‌ی بزرگ داشته باشم، این که فيلم‌هاي روز جهان رو ببينم، اينكه كار مفيدي انجام بدم، اين‌كه چند تا دوست واقعي داشته باشم. حتي نسبت به اون موقع‌هام خيلي خيلي منظم‌تر و خوش‌اخلاق‌تر هستم.

شايد من هدفهامو كوچيك انتخاب كرده بودم، شايد هم الان تو موقعيت خوبي هستم. نسبت به هم سن و سالهام ( دارم با دوستهام مقايسه مي‌كنم) من زودتر وارد جريان زندگي شدم، زودتر مشغول به كار شدم، الان نسبت به اونها بسيار مستقل‌تر هستم.

يه اطميناني تو وجودم پيدا شده كه مي‌گه من به چيزهايي كه الان آرزومه مي‌رسم. مي‌دونم كه 10 سال ديگه من تحصيلات عاليه دارم، يك مدير هستم و 1يا 2 تا بچه دارم و خوش اندام هستم.

به شدت احساس خوشبختي مي‌كنم. خدايا شكرت.

 

3هفته پيش اتاقم رو به صورت انقلابي تكوندم، تمام لباسهايي كه تو سال گذشته نپوشيده بودم، تمام تزيينات اضافي رو ريختم دور. خيلي از كتابهاي درسي دانشگاهي رو بردم دانشگاه و به كتابخونه هديه دادم. يه سري از كتابهاي قديمي و مذهبي كه داشتم رو به كتابخونه‌ي يه مسجد نزديك خونمون دادم. مجله ها هم كه منتظرن تا به دفتر مجله فيلم برده شن.

 از نظر وزني اتاقم نزديك 100 كيلو سبك تر شد! فضاي اتاق خيلي خيلي بازتر شده و در نتيجه شديداً آسايش خاطر پيدا كردم.

در ادامه‌ي خونه تكوني، 4 تادفتر خاطراتي كه داشتم رو انداختم دور، انگار بار 5 سال از دوران بد زندگيم از رو دوشم برداشته شد، انقدر خاطرات توي اونها اذيتم مي‌كرد كه حتي نمي‌تونستم يك صفحه‌اش رو كامل بخونم. خيلي خيلي راحت شدم كه از دست اون خاطرات گنديده نجات پيدا كردم.

با اينكه به خاطر مجله هام ناراحت شدم ولي احساسآسايش دارم از بار سنگيني كه مجله ها رو دوشم داشتند، يه جورايي احساس مي‌كنم اان هيچ تعلق خاطر مادي ندارم و اين خوشحالم مي‌كنه.

 

الان كاملاً آمادگي دارم كه شروع كنم به درس خوندن. مي‌دونم كه امسال مي‌تونم به وزن ايده‌آلم برسم. همين الان هم از اول امسال لاغرتر و سالم‌تر هستم. مي‌دونم كه امسال فوق ليسانس قبول مي‌شم.

انقدر احساس آسايش مي‌كنم كه مي‌خوام از خوشحالي گريه كنم!

 

پ.ن. وقتي اينها رو مي‌نويسم احساس عذاب وجدان مي‌كنم، ولي نه! من كه كسي رو مجبور نمي‌كنم كه اينها رو بخونه. اينجا يه جايي كه من بتونم افكارمو از ذهنم خارج كنم كه انقدر رو مغزم سنگيني نكنند. همون طور که تو ناراحتی هام اینجا می نویسم» تو خوشحالی هام هم می نویسم.


دوشنبه دهم تیر 1387 |

خداحافظ مجله فیلم

اردیبهشت ۱۳۷۹:

من یک دانش آموز دبیرستانی هستم. تازه از جلسه امتحان بیرون اومدم. فقط برای اینکه عصری تو خونه حوصله ام سر نره می رم دم دکه روزنامه فروشی و یه مجله انتخاب می کنم: مجله فیلم شماره ۲۵۵

از اون روز آغاز شد. شوق عجیب و غریب من به خوندن مجله فیلم. مجله فیلم برام دریچه ای بود به سمت دنیاهای ناشناخته. من که تو خانواده ای مخالف سینما بزرگ شده بودم ناگهان دنیای جدیدی و جلوی چشمهام دیدم. یکم هر ماه اولین کارم این بود که مجله فیلم بخرم.

سالها گذشت ! هر روز گنجينه ي من پرتعداد تر مي شد. كاملاً اتفاقي حدود 20 شماره قديمي و دست دوم مجله فيلم رو هم پيدا كردم و دونه اي 50 تومن خريدمشون!!!  هر سال فقط و فقط به شوق غرفه ي مجله فيلم حتماً بايد به نمايشگاه كتاب مي‌رفتمو هر چند انقدر خجالتي بودم كه هيچ وقت با نويسندگان مجله توي غرفه صحبت نمي‌كردم ولي با تحسين نگاهشون مي‌كردم. براي مجله نامه مي‌نوشتم، سوالاتمو مي‌پرسيدم. اولين بار كه اسمم تو مجله چاپ شد، خشكم زد! باورم نمي‌شد، مجله فيلم رو انقدر دور و دست نيافتني مي‌دونستم كه انگار چاپ شدن اسم من هيچ رقمه بهش نمي‌چسبيد!!

بعدها كشف كردم كه من و مجله فيلم هم سن هستيم. هر دو توي بهمن 1361 به دنيا اومديم. انگار يه دوست هم سن و سالمو مي‌ديدم. با هم بزرگ مي‌شديم.

به محض خريدنشو همون 2-3 رو زاول تمام مجله رو مي‌بلعيدم و  بايد بيست و خرده اي طولاني رو تحمل مي‌كردم تا شماره جديد بيرون بياد. چقدر  نوشته هاي هوشنگ گلمكاني، حميد رضا صدر، مجيد اسلامي، امير عزتي ( و امير عزتي و امير عزتي )، كاميز كاهه و عليرضا معتمدي و ( يه دورهاي ) امير قادري و نيما حسني نسب رو دوست داشتم.

حتي الان هم مي‌تونم بشينم و عكس روي جلد تك تك شماره هامو ليست كنم.

كم كم با مجله ‌هاي ديگه آشنا شدم.

گزارش فيلم رو دوست داشتم ، هر چند عمرش به دنيا نبود و من فقط 10-11 شماره ازش داشتم.

دنياي تصوير  كه بيشتر خوراك خبرهاي به روز از سينماي جهان بود.

بعد تر هم فيلم نگار كه فوق العاده بود. هر شماره يه فيلم نامه ، برام مثل يك گنج با ارزش بود.

نسيم كه خيلي خيلي مجله‌ي به روزي بود و با اينكه ماهنامه بود ولي باز هم من بيشتر خبرها رو براي اولين بار توي اون مي‌شنيدم. يه مجله كه اجتماعي و فرهنگي و ورزشي و سينمايي و ....بود.

و محبوب ترين مجله بعد از فيلم: هفت

فقط به خاطر حميدرضا صدر كه ديگه از مجله فيلم رفته بود، هفت رو خريدم. ولي واقعاً ازش لذت مي‌بردم. مجيد اسلامي و احمد طالبي نژاد و  خيلي از بهترين منتقدها توي هفت بودن. همون طور كه از اسمش پيداست مجله‌اي راجع به هفت هنر بود. با هفت بود كه تونستم فقر شديدم در زمينه ساير هنرها رو يه كم كاهش بدم. با نقاشها و نوسندگان و موسيقيدانهايي آشنا بشم كه صاحب سبكند و تاثير گذار.

كم كم انقدر مجله هام زياد شده بودند كه نگهداريشون سخت بود. يك كمد رو كامل به خودشون اختصاص داده بودند. و متاسفانه بايد اقرار كنم كه تمام اين مجلات رو مخفيانه مي‌خريدم و هيچ كس از وجود اونها توي اتاق من خبر نداشت!!! تازه فقط اونها نبود كه. نزديك 200 شماره چلچراغ و 150 شماره همشهري جوان هم بود.

خب همون طور كه قابل پيش بيني بود، يه روز دستم رو شد و تمام مجله هام آشكار شدند.

تا مدتي خونمون سكوت بود و كسي راجع به اين قضيه حرفي نمي‌زد.

ولي يك روز بدون مقدمه مامانم گفت كه بايد همه رو بريزم دور. هيچ كاري نمي تونستم بكنم. همه رو چيدم تو راهرو كه ببريم به مركز بازيافت تحويل بديم.

فقط و فقط تونستم 43 شماره مجله هفتم رو نجات بدم! مجله‌اي كه واقعاض معتقدم ارزش نگهداري تا آخر عمرم رو داره و ارزش بارها و بارها خوندن. هر چند که توقیف شد و عیش ما ناتموم موند ولی می‌دونم اگه دوباره منتشر شه باز هم می‌خرمش.

هنوز هم دير نشده، مجله فيلمها هنوز نزديك من هستند با اينكه ديگه مالكشون نيستم. اگه بتونم مادرم رو راضي می‌كنم كه مجله ها رو ببرم بدم به دفتر مجله تا لااقل اون شماره‌هاي قبلي كه كمياب هستند رو به دست علاقمندان مجله برسونن. فقط چند تا دونه از مجله رو برداشتم. چند تا از اونهايي كه سايه خيالشون ( محبوب محبوبترين بخش مجله)  رو خيلي دوست داشتم. مثل " ET بيست شاله شد " و " اد وود" و " پرونده اي به مناسبت مرگ بيلي وايلدر "

به خاطر از دست دادن مجله هام واقعاً غمگينم. انگار يه دوست 8 ساله ي هم سن و سالم رو از دست دادم. توي اين 8سال، حداقل 2 سالش تنها دوستم بود.

1 تيرماه 1387:

اولين بار بعد از 98 ماه، من جلوي دكه مطبوعاتي نرفتم و مجله فيلم نخريدم.

ديگه سعي مي كنم كه نخرم. انگار يه دورهـاي از زندگي من گذشت. يه بخشي از اين بهمندخت مرد. هميشه به مجله هام به عنوان يه سرمايه براي بچه هام فكر مي‌كردم.  همون چيزي كه من دوست داشتم تو دوران كودكي داشته باشم و نداشتم.

حالا بيشتر  نويسنده هاي محبوب من ، شده‌اند يه لينك كنار صفحه‌ي وبلاگم. بخشي از آرشيو مجله فيلم رو هم اينجا  پيدا كردم شايد بخشي از  نبودنها، جبران بشه.

 

چقدر نوشته ام طولاني شد، ولي باز هم نتونستم ناراحتيم از اين قضيه رو منعكس كنم. الان ديگه هيچ گنجينه‌اي تو زندگيم ندارم!


چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

مادر

مادر

روز مادر مبارك

 

 

اصلاحیه: این روز بر مادرها، همسرها، دخترها، خواهرها، نوه ها، دوست دخترها و خاله ها و عمه ها و خانم هاي همكار و ..... اینها مبارک باد. اینهایی که Bold شده شامل حال من مي شه، ولي من كه از هيچ كي يه پوست پياز هم هديه نگرفتم

 كي گفته ارزش يه تبريك و به ياد بودن بيشتر از هديه است؟؟؟ بياد اينجا من روشنش كنم

 


سه شنبه چهارم تیر 1387 |

محاكمه‌ي وجدان

چرا گاهي اوقات انقدر بد مي‌شيم؟ اونهايي كه دوستشون داريم رو مي‌رنجونيم بدون اينكه قصد اينكارو داشته باشيم. داريم زندگي عادي خودمون رو مي كنيم ولي ناگهان مي‌فهيم اين زندگي عادي، اين عادتها، اين رفتارها، به شدت يكي از عزيزانمون رو رنجونده، روي زندگي يكي دو نفر ديگه اثر بد گذاشته، اون موقع ما مي‌مونيم و حيراني، حيراني از اينكه چي شد همچي شد؟ كجاي كارم اشتباه بود؟ ما مي‌مونيم و عذاب وجدان، و كشمكش‌هاي دروني، كه آيا بايد به روش زندگي خودمون ادامه بديم يا براي خوشحالي ديگران، روش زندگيمونو تغيير بديم.

انقدر نتايج اعمال ما پيچيده است كه با پيچيده ترين توابع هم نمي شه، اثر يك عامل كوچك رو روي ساير عوامل ترسيم كرد. يه چيزي مثل اثر پروانه‌اي، فكر مي‌كنم كوچكترين اعمال ما مي‌تونه يه طوفان تو زندگي يه نفر ديگه ايجاد كنه، اون هم بدون اينكه ما كوچكترين قصدي داشته باشيم.

هميشه برام اين سوال مطرح بوده كه آدم بدهاي توي قصه و شخصيت منفي ها، آيا مي‌دونن كه بد هستند؟ آيا مي خوان بد باشن. من فكر مي‌كنم اون‌ها در دنياي خودشون خوب هستند.

ما همه در راستاي باورها و ارزش‌هاي خودمون زندگي مي‌كنيم ولي انقدر تو اين دوران از تمدن بشري، روابط بين انسانها پيچيده و تو در تو شده كه ارزشها و باورهاي تو مي‌تونه دقيقاً در جهت مخالف ارزش‌هاي ديگران ( حتي نزديكترين كسانت باشه) اون موقع ما مي‌مونيم و سردرگمي‌ها، كه چه كنيم؟

 


یکشنبه دوم تیر 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir