اردیبهشت ۱۳۷۹:
من یک دانش آموز دبیرستانی هستم. تازه از جلسه امتحان بیرون اومدم. فقط برای اینکه عصری تو خونه حوصله ام سر نره می رم دم دکه روزنامه فروشی و یه مجله انتخاب می کنم: مجله فیلم شماره ۲۵۵
از اون روز آغاز شد. شوق عجیب و غریب من به خوندن مجله فیلم. مجله فیلم برام دریچه ای بود به سمت دنیاهای ناشناخته. من که تو خانواده ای مخالف سینما بزرگ شده بودم ناگهان دنیای جدیدی و جلوی چشمهام دیدم. یکم هر ماه اولین کارم این بود که مجله فیلم بخرم.
سالها گذشت ! هر روز گنجينه ي من پرتعداد تر مي شد. كاملاً اتفاقي حدود 20 شماره قديمي و دست دوم مجله فيلم رو هم پيدا كردم و دونه اي 50 تومن خريدمشون!!! هر سال فقط و فقط به شوق غرفه ي مجله فيلم حتماً بايد به نمايشگاه كتاب ميرفتمو هر چند انقدر خجالتي بودم كه هيچ وقت با نويسندگان مجله توي غرفه صحبت نميكردم ولي با تحسين نگاهشون ميكردم. براي مجله نامه مينوشتم، سوالاتمو ميپرسيدم. اولين بار كه اسمم تو مجله چاپ شد، خشكم زد! باورم نميشد، مجله فيلم رو انقدر دور و دست نيافتني ميدونستم كه انگار چاپ شدن اسم من هيچ رقمه بهش نميچسبيد!!
بعدها كشف كردم كه من و مجله فيلم هم سن هستيم. هر دو توي بهمن 1361 به دنيا اومديم. انگار يه دوست هم سن و سالمو ميديدم. با هم بزرگ ميشديم.
به محض خريدنشو همون 2-3 رو زاول تمام مجله رو ميبلعيدم و بايد بيست و خرده اي طولاني رو تحمل ميكردم تا شماره جديد بيرون بياد. چقدر نوشته هاي هوشنگ گلمكاني، حميد رضا صدر، مجيد اسلامي، امير عزتي ( و امير عزتي و امير عزتي )، كاميز كاهه و عليرضا معتمدي و ( يه دورهاي ) امير قادري و نيما حسني نسب رو دوست داشتم.
حتي الان هم ميتونم بشينم و عكس روي جلد تك تك شماره هامو ليست كنم.
كم كم با مجله هاي ديگه آشنا شدم.
گزارش فيلم رو دوست داشتم ، هر چند عمرش به دنيا نبود و من فقط 10-11 شماره ازش داشتم.
دنياي تصوير كه بيشتر خوراك خبرهاي به روز از سينماي جهان بود.
بعد تر هم فيلم نگار كه فوق العاده بود. هر شماره يه فيلم نامه ، برام مثل يك گنج با ارزش بود.
نسيم كه خيلي خيلي مجلهي به روزي بود و با اينكه ماهنامه بود ولي باز هم من بيشتر خبرها رو براي اولين بار توي اون ميشنيدم. يه مجله كه اجتماعي و فرهنگي و ورزشي و سينمايي و ....بود.
و محبوب ترين مجله بعد از فيلم: هفت
فقط به خاطر حميدرضا صدر كه ديگه از مجله فيلم رفته بود، هفت رو خريدم. ولي واقعاً ازش لذت ميبردم. مجيد اسلامي و احمد طالبي نژاد و خيلي از بهترين منتقدها توي هفت بودن. همون طور كه از اسمش پيداست مجلهاي راجع به هفت هنر بود. با هفت بود كه تونستم فقر شديدم در زمينه ساير هنرها رو يه كم كاهش بدم. با نقاشها و نوسندگان و موسيقيدانهايي آشنا بشم كه صاحب سبكند و تاثير گذار.
كم كم انقدر مجله هام زياد شده بودند كه نگهداريشون سخت بود. يك كمد رو كامل به خودشون اختصاص داده بودند. و متاسفانه بايد اقرار كنم كه تمام اين مجلات رو مخفيانه ميخريدم و هيچ كس از وجود اونها توي اتاق من خبر نداشت!!! تازه فقط اونها نبود كه. نزديك 200 شماره چلچراغ و 150 شماره همشهري جوان هم بود.
خب همون طور كه قابل پيش بيني بود، يه روز دستم رو شد و تمام مجله هام آشكار شدند.
تا مدتي خونمون سكوت بود و كسي راجع به اين قضيه حرفي نميزد.
ولي يك روز بدون مقدمه مامانم گفت كه بايد همه رو بريزم دور. هيچ كاري نمي تونستم بكنم. همه رو چيدم تو راهرو كه ببريم به مركز بازيافت تحويل بديم.
فقط و فقط تونستم 43 شماره مجله هفتم رو نجات بدم! مجلهاي كه واقعاض معتقدم ارزش نگهداري تا آخر عمرم رو داره و ارزش بارها و بارها خوندن. هر چند که توقیف شد و عیش ما ناتموم موند ولی میدونم اگه دوباره منتشر شه باز هم میخرمش.
هنوز هم دير نشده، مجله فيلمها هنوز نزديك من هستند با اينكه ديگه مالكشون نيستم. اگه بتونم مادرم رو راضي میكنم كه مجله ها رو ببرم بدم به دفتر مجله تا لااقل اون شمارههاي قبلي كه كمياب هستند رو به دست علاقمندان مجله برسونن. فقط چند تا دونه از مجله رو برداشتم. چند تا از اونهايي كه سايه خيالشون ( محبوب محبوبترين بخش مجله) رو خيلي دوست داشتم. مثل " ET بيست شاله شد " و " اد وود" و " پرونده اي به مناسبت مرگ بيلي وايلدر "
به خاطر از دست دادن مجله هام واقعاً غمگينم. انگار يه دوست 8 ساله ي هم سن و سالم رو از دست دادم. توي اين 8سال، حداقل 2 سالش تنها دوستم بود.
1 تيرماه 1387:
اولين بار بعد از 98 ماه، من جلوي دكه مطبوعاتي نرفتم و مجله فيلم نخريدم.
ديگه سعي مي كنم كه نخرم. انگار يه دورهـاي از زندگي من گذشت. يه بخشي از اين بهمندخت مرد. هميشه به مجله هام به عنوان يه سرمايه براي بچه هام فكر ميكردم. همون چيزي كه من دوست داشتم تو دوران كودكي داشته باشم و نداشتم.
حالا بيشتر نويسنده هاي محبوب من ، شدهاند يه لينك كنار صفحهي وبلاگم. بخشي از آرشيو مجله فيلم رو هم اينجا پيدا كردم شايد بخشي از نبودنها، جبران بشه.
چقدر نوشته ام طولاني شد، ولي باز هم نتونستم ناراحتيم از اين قضيه رو منعكس كنم. الان ديگه هيچ گنجينهاي تو زندگيم ندارم!