براتون پيش اومده يه دوره اي از زندگيتون شديداً درگير يه ماجرا يا يك حس هستيد، روز و شب بهش فكر مي كنيد ولي يه روزي ( نمي دونيد چه روزي و چه جوري) ناگهان يه روزي فراموشش مي كنيد . به همين راحتي كلاً اون ماجرا يا اون حس يا اون آدم از زندگيتون حذف مي شه و اصلاً يادي ازش نمي كنيد. گاهي اوقات يه صحنه ي كاملا بي ربط يا بوي يك عطر شما رو به اون زمان پرتاب مي كنه.
امروز صبح با همكارم داشتم حرف ميزدم يه سوال ازم پرسيد و من همين طوري موندم!!
پرسيد: اگه از كسي خوشت بياد، اين جور آدمي هستي كه بري بهش بگي؟
من يه لحظه خشكم زد، چون يه دفعه ياد يك دوره از زندگيم افتادم كه كاملاً فراموشش كرده بودم! به قيافه ام نمياد ولي من يك بار اين كارو كردم!!!
از لحظهاي كه يادم افتاده انقدر شاد و پرانرژي شدم كه خدا مي دونه!
من يه روزي اين كارو كردم. فقط و فقط يكبار در تمام زندگيم از يك نفر خوشم اومد ( راستشو بگم عاشقش شدم)، با هم رابطهي دوستانه و معمولي داشتيم . ولي من دلم ميخواست به هم نزديكتر باشيم و من بهش گفتم. گفتم كه ازش خوشم مياد. يعني دقيقاً يه جريان معكوس نسبت به عرف و معمول جامعه! و خيلي جالبه كه اون قبول نكرد و خواست همون طور دوست باشيم. تا مدتي هم تو جمع دوستهامون بوديم و كم كم مثل بيشتر رابطه ها، فاصله ها بيشتر شد و دوستيها كمرنگ. و ديگه همديگه رو نديديم. در واقع خيلي از دوستهاي اون جمع رو ديگه نديدم. و يك روز بدون اينكه بدونم و متوجه بشم، اون، از حافظهي من پاك شد.
و امروز يك دفعه با اين سوال همكارم اون روزها يادم اومد.
اون موقع كه دودل بودم كه بهش بگم يا نه، با خودم گفتم : من نميخوام تا آخر عمرم حسرت اينو داشته باشم كه هيچ وقت احساسمو بهش نگفتم.
و الان واقعاً خوشحالم كه اين حسرتو ندارم. هر چند در ديدارهاي بعديمون بيشتر شناختمش و الان كه فكر ميكنم ميبينم اصلاً نمي تونستم با اون جور آدم زندگي كنم. با هم سازگاري نداشتيم.
اين كار تو دخترها تقريباً غيرممكنه. حتي پسرهاي زيادي ميشناسم كه از ترس اينكه ضايع بشن، احساسات يا علايقشون رو بروز نميدن. ولي من هيچ ترسي از ضايع شدن ندارم!
بيشتر خوشحاليم از اينه كه به ياد آوردم : من يه روزي تو زندگيم عاشق بودم ( مخصوصاً عشق اول كه خيلي هم آتشين و تنده!).
مدتهاست كه فكر ميكنم هيچ وقت نميتونم 2باره عاشق كس ديگهاي بشم ولي ميدونم اگه روزي واقعاً عاشق كسي بشم، بهش ميگم! ترسي ندارم.