تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

یاد ایام

 

 

 

 

۵ سال پیش در چنین روزی . . .

 

  

 

 


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

خاطرات محل کار من - 3

دیروز انقدر انقدر انقدر از دست همکارم عصبانی شدم که کاسه ی صبرم لبریز شد و برگشت و خالی شد، وقتی اینجوری می شه دیگه همه چی برام راحت و عادی می شه

 

الان دیگه از دست همکارم حرص نمی خورم، ۲ باره موفق شدم نادیده بگیرمش

 

آخیش راحت شدم، فعلاْ اینجا ازش نمی نویسم


سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |

درگیرم

سلام ایهالناس

من زنده هستم! ۲ هفته به شششششششششدت درگیر یه پروژه ی خفن بودم که بدجوری وقتمو گرفته بود، از کار و زندگی افتاده بودم، از دیروز قرار شد من فقط ۱۰٪ درگیر این پروژه باشم و اطلاعات فعلی رو منتقل کنم به همکارم (همون خانم "ی" که تو پست قبلی معرفی کردم)

آی این آدم رو اعصاب من راه میره، قبلاْ می تونستم زیاد خودمو در گیر اخلاقش نکنم ولی الان برای اینکه اطلاعات پروژه و روند فعلی رو بهش بگم و وظایفشو مشخص کنم مجبورم روزی چند بار باهاش حرف بزنم و لوس بازیهاشو تحمل کنم! آی لوسه این دختر» آی لوسه

اعصابمو خیلی به هم می ریزه، هی می خوام اینجا ازش بنویسم ولی خودمو کنترل می کنم.

حالا دیگه تحمل ندارم، به زودی میام و از اخلاق اعصاب خورد کنش می نویسم.

 


سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |

خاطرات محل کار - 1

من امروز حكم استخداميم رو دريافت كردم!!

به مدت 3 سال من كوچكترين عضو اين مجموعه بودم، در واقع تنها "دهه شصتي" اين مجموعه ( يه جورايي تنها نسل سومي) من بودم. و نزديكترين فرد به من 5 سال ازم بزرگتر بود. محيط اين شركت خيلي مذهبي بود، همش بايد نگران حجابمون و رفتارمون مي‌بوديم. هم سن و سال من هم كه كسي نبود تا يه كم باهاش صميم بشم و حرف بزنم. در واقع در مدت اين 3 سال من هيچ تعلق خاطري به اين شركت نداشتم.

پارسال به فاصله 2 ماه، 2 نفر دهه‌ي شصتي ديگه به اين مجموعه اضافه شدند.

1-      آقاي "م" – متولد 64 – دانشجوي فوق ليسانس

2-      خانم "ي" متولد 62، ليسانس

3-4 ماه بعد هر دوي اينها اومدن به اتاق ما، براي اولين بار توي طول روز كساني بودند كه باهاشون حرف بزنم و بخندم . كساني كه از نظر سني به هم نزديك هستيم. حالا ديگه انقدر سخت گيري در مورد حجاب وجود نداره (البته نسبت به جاهاي ديگه هنوز خيلي زياده) ولي مثلاً اگه 2تا تار مو از زير مقنعه بيرون بياد ديگه كافر محسوب نميشي!!!


اين آقاي "م" خيلي باحاله، يعني يه پسر خجالتي و ساكته ولي ما با هم  خيلي راحت هستيم. يعني از اونهاست كه روش به كسي باز بشه ديگه نمي شه كنترلش كرد و همه چيز مي‌گه! بعضي موقعها يه چيزايي مي گه كه من از خنده مي خوام بميرم. 2تا از سوتيهاشو اينجا مي نويسم:

1-      صحبت از عمل و جراحي شد، من داشتم مي گفتم واي چقدر عمل وحشتناكه و خيلي ترسناكه و .... آقاي "م" گفت كه من نمي دونم دكترها چه جوري مي بينن دارن چي كار مي‌كنن چون اونجا همش خون و گوشته و هيچي ديده نمي شه، من گفتم از كجا مي دوني، مگه تا حالا عمل ديدي، گفت: اره من خودم تو اتاق عمل بودم. گفتم : چه عملي؟ گفت: خ ت ن ه !!!!!!!! من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 

2-      زمان امتحانات بود، آقاي "م" خيلي خسته بود و خوابش ميومد، گفتم: حتماً تا نصفه شب داشتي درس مي‌خوندي و خر مي‌زدي. گفت: ديشب ساعت 4 خوابيدم. گفتم: ااااااااااااااااااه، تا 4 صبح داشتي درس مي‌خوندي؟ گفت: تا ساعت 1:30 داشتم درس مي‌خوندم، بعدش (مكث)   گفتم: بعدش چي كار داشتي مي‌كردي؟ گفت: اونو ديگه نمي‌شه گفت. من: !!!!!!!!!!!!   ( يعني 2:30 داشته يه كاري كه نمي‌شه گفت انجام مي‌داده؟؟؟؟؟؟!!!!)

 


سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |

نبین، نگاه کن

۲هفته تعطیلات تابستونی + یک هفته که در اون ۳تا عروسی برگزار شد باعث شد که من به یک نوع ویروس بسیار قوی تنبلی دچار شم. تنبلی که قبل از این تو زندگیم سابقه نداشته، خوابم به شدت زیاد شده، جالبه که این تنبلی تو محیط کارم هیچ اثر منفی نذاشته ولی تو محیط خونه! وای وای! از تمام کارهای زندگی و شخصیم موندم، خودم از دست خودم شاکی شدم!!! ولی دارم رو خودم کار می کنم!

این ۲-۳ هفته رو فقط نگاه کردم! به اطرافیانم، به اونهایی که تا حالا نمی دیدمشون، به اونهایی که انقدر به دیدنشون عادت کرده بودم که در واقع دیگه نمی دیدمشون.

فکر کنید خانم پیری توی آشناهاتون هست که بسیار بد اخلاقه، زبون تندی داره و با حرفهاش همه رو آزار می ده حتی فرزندان خودشو. همیشه از اینکه نزدیکش باشی فراری هستی و هیچ وقت نمی تونی از این پوسته ظاهرش فراتر بری و فکر کنی که اون هم قلبی داره. بعد یه روزی می شنوی که این خانم وقتی نو عروس ۱ ماهه بوده همسرشو تو تصادف از دست داده، اینکه وقتی جوون بوده چقدر زیبا بوده و جذاب، اینکه بعد از ۱ماه ازدواج وقتی بیوه می شه مجبور می شه با یک مرد که ۴تا بچه داشته ازدواج کنه و مجبور بوده تو خونه ی دیگران کار کنه و وقتی بچه خودشو در شکم داشته شوهر دوم رو هم از دست می ده و با تلاش خودش بوده که می تونه بچه های خودش و شوهرشو به این وضع آبرومند امروز برسونه. اینجاست که تو دیگه یه پیرزن بداخلاق تلخ زبون نمی بینی، بلکه یه نوعروس غم زده و یه مادر درد کشیده رو می بینی که زندگی باهاش خوب تا نکرده تا لطیف بمونه.

به خودم قول دادم بیشتر نگاه کنم


سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

دیشب خواب دیدم ...

ديشب خواب ديدم خبر رسيد كه رييسم و همسرش داشتن روي يك رودخونه قايق سواري مي ‌كردن كه قايق واژگون شده و اينا غرق شدند و فوت كردند. در طي مدت خوابم همش از خودم مي‌پرسيدم دارم خواب مي‌بينم يا واقعيته؟ و کلی هم ناراحت بودم. صبح كه بيدار شدم و فهميدم خواب بوده خوشحال شدم ولي امروز از ساعت 10 كه رييس خان اومدن سركار تا الان همش با خودم مي‌گم كاش خوابم تعبير شده بود!!! تنوع خوبي مي‌شد.

بله درست حدس زديد! من يك عدد بهمندخت بدجنس هستم!

 


شنبه دوم شهریور 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir