من امروز حكم استخداميم رو دريافت كردم!!
به مدت 3 سال من كوچكترين عضو اين مجموعه بودم، در واقع تنها "دهه شصتي" اين مجموعه ( يه جورايي تنها نسل سومي) من بودم. و نزديكترين فرد به من 5 سال ازم بزرگتر بود. محيط اين شركت خيلي مذهبي بود، همش بايد نگران حجابمون و رفتارمون ميبوديم. هم سن و سال من هم كه كسي نبود تا يه كم باهاش صميم بشم و حرف بزنم. در واقع در مدت اين 3 سال من هيچ تعلق خاطري به اين شركت نداشتم.
پارسال به فاصله 2 ماه، 2 نفر دههي شصتي ديگه به اين مجموعه اضافه شدند.
1- آقاي "م" – متولد 64 – دانشجوي فوق ليسانس
2- خانم "ي" متولد 62، ليسانس
3-4 ماه بعد هر دوي اينها اومدن به اتاق ما، براي اولين بار توي طول روز كساني بودند كه باهاشون حرف بزنم و بخندم . كساني كه از نظر سني به هم نزديك هستيم. حالا ديگه انقدر سخت گيري در مورد حجاب وجود نداره (البته نسبت به جاهاي ديگه هنوز خيلي زياده) ولي مثلاً اگه 2تا تار مو از زير مقنعه بيرون بياد ديگه كافر محسوب نميشي!!!
اين آقاي "م" خيلي باحاله، يعني يه پسر خجالتي و ساكته ولي ما با هم خيلي راحت هستيم. يعني از اونهاست كه روش به كسي باز بشه ديگه نمي شه كنترلش كرد و همه چيز ميگه! بعضي موقعها يه چيزايي مي گه كه من از خنده مي خوام بميرم. 2تا از سوتيهاشو اينجا مي نويسم:
1- صحبت از عمل و جراحي شد، من داشتم مي گفتم واي چقدر عمل وحشتناكه و خيلي ترسناكه و .... آقاي "م" گفت كه من نمي دونم دكترها چه جوري مي بينن دارن چي كار ميكنن چون اونجا همش خون و گوشته و هيچي ديده نمي شه، من گفتم از كجا مي دوني، مگه تا حالا عمل ديدي، گفت: اره من خودم تو اتاق عمل بودم. گفتم : چه عملي؟ گفت: خ ت ن ه !!!!!!!! من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2- زمان امتحانات بود، آقاي "م" خيلي خسته بود و خوابش ميومد، گفتم: حتماً تا نصفه شب داشتي درس ميخوندي و خر ميزدي. گفت: ديشب ساعت 4 خوابيدم. گفتم: ااااااااااااااااااه، تا 4 صبح داشتي درس ميخوندي؟ گفت: تا ساعت 1:30 داشتم درس ميخوندم، بعدش (مكث) گفتم: بعدش چي كار داشتي ميكردي؟ گفت: اونو ديگه نميشه گفت. من: !!!!!!!!!!!!
( يعني 2:30 داشته يه كاري كه نميشه گفت انجام ميداده؟؟؟؟؟؟!!!!)