تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

یک بهمندخت زمینی

من يك روياپردازم.

 

يك خيالباف.

 

از روزهاي كودكيم شروع شد كه فاصله سني زياد با خواهر وبرادرم باعث شد نتونم دوست اونا باشم و به چشمشون بيشتر يه عروسك و اسباب بازي بودم تا يه خواهر. واسه همين تنها دوستهام شدن عروسكهام. كم كم دنياي خيالي خودم رو ساختم. عروسكهام جوندار مي شدن و با من حرف مي زدن. هر چي بزرگتر شدم تفريحاتم فردي‌تر مي‌شد. روزهايي كه بچه‌هاي همسنم داشتن با همديگه بازي مي‌كردن من داشتم كتاب مي‌خوندم يا داستان مي‌ساختم و با عروسكهام اجراش مي‌كردم.

 

تفريحاتم فقط و فقط كتاب خوندن بود، تلويزيون و فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن، جدول حل كردن و بعدتر سودوكو و كاكرو حل كردن. بعدها كه بازيهاي كامپيوتري اومدن، اونها هم بهشون اضافه شدن.

 

روز به روز تفريحاتم برام جدي تر شدن و تا يه روزي ديدم اولويت‌هاي زندگيم رو تشكيل دادن. ديدم وقتي يه كتاب رو شروع مي‌كنم واقعاً نمي‌تونم ولش كنم. يه قطعه موسيقي رو صدها بار گوش مي‌كنم و اگه امكانش باشه 5-6 تا فيلمو پشت هم نگاه مي‌كنم.

 

 يه روزي به خودم اومدم و ديدم اسير دلمشغوليهام شدم. وقتي مي‌رم سراغشون ديگه اختيارم دست خودم نيست و نمي‌تونم از شون جدا شم.

 

به جاي دوستهاي واقعي و انساني كتابهاي بي جون رو انتخاب كردم. به جاي آرزو كردن و تلاش براي ساختن آينده بهتر فقط و فقط شخصيتهاي فيلمها رو ديدم.

 

درسته تو رفت و آمد با دوستهام محدوديتهاي زيادي داشتم ولي خيلي مواقع خودم بودم كه از ديگران دوري كردم. كم كم ديدم انقدر درگير دنياي انتزاعي خودم شدم كه نمي‌تونم با جامعه رو به رو بشم. انقدر علايق و خواسته‌هام با ديگران متفاوت شده كه امكان پيدا كردن كسي كمي شبيه به خودم به صفر رسيده.

آدمهاي دور و برم رو زمين زندگي مي‌كردن نه مثل من تو آسمونها.

 

روز به روز ايده‌آل گراتر شدم. عشق زميني برام جالب نبود چون دوست داشتم درگير يه عشق افسانه‌اي شم. خيلي از محبت‌ها و دوستي‌هاي اطرافم رو پس زدم چون شبيه روياهاي كمال‌گرايانه‌‌ي من نبودن.

انقدر درگير روياهام شدم كه فكر كردم ديگه هيچ وقت نمي‌تونم رو زمين راه برم. از چيزهاي كوچيك خوشحال شم و با ديگران بخندم.

 

مطالعه بيش از حد كتابهاي روانشناسي باعث شد تا همش در حال تجزيه و تحليل آدمهاي اطرافم باشم و نتونم از خودشون و از وجودشون لذت ببرم.

فكر مي‌كنم اونقدر بزرگ شدم كه به خودم كمك كنم.

 

الان كاملاً مطمئنم كه اگه چند تا دوست واقعي و زميني داشتم هيچ وقت در برابر افسردگي و استرسي كه داشتم ( اگه اصلاً درگيرش مي‌شدم) مجبور به مصرف دارو نمي‌شدم و مطمئنم با كمك دوستهام مي‌تونستم مبارزه كنم. هر چند حالا كم كم مبارزه رو ياد گرفتم. نزديك 3 ماهه كه ديگه دكتر برام دارو تجويز نكرد و من فقط دارم تمرين مي‌كنم. دكتر بهم گفته حالا ديگه همه چي دست خودته وبايد خودت زندگيتو بسازي.

 

مي‌خوام برگردم رو زمين. مي‌خوام يكي مثل بقيه باشم. از چيرهاي كوچيك بخندم و ناراحت شم. مي‌خوام يه عالمه دوستهاي جديد پيدا كنم. مي‌خوام سطحي تر باشم نه به خيال خودم روشنفكر!

 

كارهايي كه بايد شروع كنم به انجام دادنشون:

1- ديگه به صورت افراطي كتاب نخونم. (اگه شروع كردم به كتاب‌خوندن بيشتر از يك ساعت سرش نشينم. بلند شم و يه كار ديگه انجام بدم و اگه وقت بود برگردم)

2- يه ترك موسيقي رو بارها گوش ندم. بايد سعي كنم بتونم به يه آلبوم به طور كامل گوش بدم. ليستهاي تك آهنگي رو از گوشيم پاك كنم.

3- حداكثر 2 فيلم در هفته ببينم ( سخته برام. واقعاً سخته)

4- گيم رو از زندگيم حذف كنم. خدايا چه طوري؟ چه طوري سيمز رو حذف كنم . حتي بازهاي مسخره اي مثل مين‌ياب هم منو مشغول خودش مي‌كنه.

5- هفته‌اي يك بار برم پاساژگردي و بايد بايد بايد حداقل 1 ساعت بچرخم و ويترنيها رو نگاه كنم. كاري كه برام واقعاً عذابه. مي‌خوام از چيزهايي كه دخترهاي ديگه لذت مي‌برن لذت ببرم. بايد ويترينها رو نگاه كنم.

6- حداقل ماهي 1 بار با يك يا چند تا از دوستهام برم بيرون ( نه سينما!) بيرون. باهاشون تو خيابون راه برم و دور و برم رو درست و حسابي نگاه كنم.


پ.ن.1: نوشتن اين پست رو خيلي عقب انداختم . حداقل 2هفته است كه مي‌خوام و نمي‌تونم بنويسم. چون مي‌دونم با نوشتنم دارم خودمو متعهد مي‌كنم كه به اين برنامه عمل كنم. اميدوام بتونم.

 

پ.ن.2: ديشب در يك اقدام شجاعانه تمام بازي‌هاي گوشيم رو پاك كردم. اين از قدم اول.

 


یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 |

شنبه نوشت

چهارشنبه اصلاْ سخت نگذشت، خیلی هم خوب و راحت گذشت ولی باز هم من موندم این نقطه ضعفم:

اینکه مشکلاتم رو انقدر تو ذهنم بزرگ می کنم. فقط کافیه به یه نفر بگم تا بفهمم که چقدر مشکل کوچیک و ساده ایه و این دید منه که داره بزرگ و بغرنجش می کنه.

 

۱- ارژنگ لغو امتیاز شد.

۲- شهروند امروز توقیف شد.

خدایا! کوچکیترین دلخوشیهامون رو هم داریم از دست می دیم.

 

 

 


شنبه هجدهم آبان 1387 |

در پایان امروز من چه حالی دارم؟

امروز، فقط همین امروز یه سری مسائل خیلی به هم گره خورده، تا ساعت ۵ همه چیز تموم می شه ولی چه جوری تموم شدنش مهمه.

برام دعا کنید که امروز به خیر بگذره

دعا کنید خواهش می کنم.

خدایا یعنی ساعت ۵ من چه حالی دارم؟ خوشحالم یا ناراحت؟

* مساله همون پروژه ایه که گرفته بودم، یه جای کار گیر کرده و امروز هم نوبت تحویل گزارش اوله

** طرف قراردادم خیلی آدم خوب و منصفیه ولی من دچار استرس شدید شدم

*** برام دعا کنید

 

 


چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |

یک پایان هفته تلخ

کنعان:

وقتی چراغها روشن شد و از سالن سینما اومدم بیرون، خدا رو شکر کردم که تنها اومدم، بعد این همه تلخی فقط و فقط احتیاج به سکوت داشتم و قدم زدن. وقتی تو اون هوای خنک پاییزی داشتم قدم می زدم ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن :

ببین شکوفه دلبستگی‌هام چقدر آسون تو ذهن باد می‌میره

کجاست اون دست نورانی و معجز، بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی، مریم پاک، چرا به فکر این شکسته دل نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی، چرا دامن سبزش، دامنم نیست؟

 اول فیلم به نظرم میومد موسیقی فیلم روی فیلم سنگینی می کنه و صداش هم یه کم بلنده، ولی آخر فیلم اصلاْ دلم نمي‌خواست تا پايان تيتراژ از سالن بيام بيرون.

نكته‌ي جالب براي من اين بود كه تو فيلم چهارشنبه سوري كه از همين تيم نويسندگي بود (ماني حقيقي، اصغر فرهادي) با كارگرداني فرهادي، تمام سعي بر اين بود كه زن و شوهر به يك اندازه مقصر و بي‌گناه شناخته بشن ولي در نهايت زن ( هديه تهراني) بيشتر همدلي تماشاگر رو به خودش جذب مي‌كرد. ولي در اين فيلم با كارگرداني حقيقي،  سعي شده بود كه زن بي‌گناه‌تر معرفي بشه ولي در نهايت من به مرد و زن تقريباً به يه اندازه حق دادم.

تلخي و سردي فيلم رو دوست داشتم.

 


 تلخي اين فيلم كم بود، آخر هفته ام رو با خوندن 3 تا كتاب، تلخ تر هم كردم.

1-      خاله بازي ( بلقيس سليماني): اي بدك نبود، به كمي تلخ بود.

 2-      هزار خورشيد تابان ( خالد حسيني): مدتها از خوندن اين كتاب طفره مي‌رفتم، به خاطر اينكه بادبادك‌باز خيلي غمگينم كرده بودم و مي‌خواستم از فضاي غمگين اين كتاب هم فرار كنم. مصائب ( نمي‌خوام بگم مظلوميت، چون از اين كلمه خوشم نمياد) زن افغان. آخرش هم اين كتاب منو كشت انقدر سر خوندنش اشك ريختم! راستي به نظرم ترجمه‌ي انتشارات مرواريد خوندني‌تره.

 3-      چه كسي باور مي‌كند، رستم (روح‌انگيز شريفيان): آخ، خدااااا! از دست اين كتاب. چقدر تلخ بود، فكر كنم نيم ليتري اشك ريختم سر اين كتاب!! واقعاً ارزش خوندن داشت.

 


 بيش از اندازه، يه جورايي افراطي، نازك‌دل شدم، اشكم سر كوچكترين چيزي سرازير مي‌شه، يه دفعه محبت آدمها تو دلم قل قل مي‌كنه!!! دلم زود مي‌شكنه، زود خوشحال مي‌شه.


پ.ن. گردن همایونیمان حالشان خوب است! مجهز به فناوری چرخش ۳۰۰ درجه‌ای شده است ( انتظار ندارید که ۳۶۰ درجه بچرخه که؟!!) 

 

 


شنبه یازدهم آبان 1387 |

یک روز تعطیل غیر تعطیل

۱- ۵شنبه مهمان ایرن عزیز بودیم همراه باگلستانه و ساروی کیجا و یسناجونم و گلپر. بسیار بسیار خوش گذشت، جای این خانم هم خیلی خالی بود. از کدبانویی و دستپخت ایرن که هرچی بگم کم گفتم، واقعاْ از ته قلبم از دیدن مهروش و یسنا و گلپر خوشحال شدم :) گلستانه هم که جای خود دارد.

ایرن جونم ممنونم. تولدت هم مبارک.

 

 

۲- وای که چقدر امروز بد گذشت!! از زمستان گذشته که پام ضرب دیده بود تا امروز ، اولین بار بود که یه روز غیرتعطیل خونه بودم. امروز و فردا مرخصی داشتم و دارم! صبح که از خواب پاشدم گفتم به به! چه روز خوبی، چه تعطیلاتی ( حالا مثلاْ مونده بودم خونه پروژه یه بنده خدایی رو انجام بدما!!) ظهر که شد کم کم حوصله ام سر رفت. دیگه فقط داشتم با کامپیوتر بازی می کردم. اکانت اینترنت هم نداشتم. عصر دیگه دیدم دارم قاطی می کنم از خونه اومدم بیرون و اکانت گرفتم و به اینترنت وصل شدم تا راحت شم. تازه یه مشکلی هم داشتم از صبح که تو بند ۳ راجع بهش می نویسم! ّهنوز تصمیم نگرفتم فردا برم سر کار یا نه، شاید هم رفتم سینما تا یک چهارم عقب موندگیهام که شامل فیلمهای کنعان، آواز گنجشکها، دعوت و سه زن هست رو از عالم هنر جبران کنم .

آقا جان! من یک معتاد به کارم!! من امروز داشتم می مردم از دوری محل کارم!!  ( کلاْ من از نظر روانی شدیداْ احتیاج به کار دارم وگرنه مــــــــــــــــــی مـــــــــــــــــــــــــیرم!!!!!! من یک معتــــــــــــــــــــــــــــــادم!

 

 

۳- فکرشو بکنید یه روزی پاشید و ببینید نمی تونید سمت چپتون ور نگاه کنید!!! بعـــــــــله! دیشب شما در خواب سرتان را بد گذاشته اید و یک طرف گردنتان خشکیده!!!

تمام مدت که تو خونه بودم زیاد مشکل گردنم به نظرم حاد نبود فقط اگه می خواستم به سمت چپم نگاه کنم باید تمام بدنم رو می چرخوندم! فوقش این بود که سمت چپ رو نگاه نمی کردم.

عصری که از خونه اومدم بیرون برای خرید کارت اینترنت و هم گرفتن یه پمادی چیزی از داروخانه، موقع رد شدن از خیابون فهمیدم دچار چه معضلی شدم! اونجا که چراغ قرمز بود که مشکلی نبود. مشکل اون قسمت بود که چراغ چشمک زن بود. یه جورایی مثل خرچنگ ها ( روبه رو ، رو به رو راه رفتم!) از خیابون رد شدم. با اینکه گردنمو فقط یه کم به سمت راست خم کردم که درد نیاد فکر می کردم همه دارن گردن منو نگاه می کنن! ای خدا! قابلیت حرکت به سمت چپ را به گردن من بیفزا!

 

 

۴- از صبح یادم بودا! ولی الان یادم نمیاد این شماره ۴ چی بود

 

 


یکشنبه پنجم آبان 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir