من يك روياپردازم.
يك خيالباف.
از روزهاي كودكيم شروع شد كه فاصله سني زياد با خواهر وبرادرم باعث شد نتونم دوست اونا باشم و به چشمشون بيشتر يه عروسك و اسباب بازي بودم تا يه خواهر. واسه همين تنها دوستهام شدن عروسكهام. كم كم دنياي خيالي خودم رو ساختم. عروسكهام جوندار مي شدن و با من حرف مي زدن. هر چي بزرگتر شدم تفريحاتم فرديتر ميشد. روزهايي كه بچههاي همسنم داشتن با همديگه بازي ميكردن من داشتم كتاب ميخوندم يا داستان ميساختم و با عروسكهام اجراش ميكردم.
تفريحاتم فقط و فقط كتاب خوندن بود، تلويزيون و فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن، جدول حل كردن و بعدتر سودوكو و كاكرو حل كردن. بعدها كه بازيهاي كامپيوتري اومدن، اونها هم بهشون اضافه شدن.
روز به روز تفريحاتم برام جدي تر شدن و تا يه روزي ديدم اولويتهاي زندگيم رو تشكيل دادن. ديدم وقتي يه كتاب رو شروع ميكنم واقعاً نميتونم ولش كنم. يه قطعه موسيقي رو صدها بار گوش ميكنم و اگه امكانش باشه 5-6 تا فيلمو پشت هم نگاه ميكنم.
يه روزي به خودم اومدم و ديدم اسير دلمشغوليهام شدم. وقتي ميرم سراغشون ديگه اختيارم دست خودم نيست و نميتونم از شون جدا شم.
به جاي دوستهاي واقعي و انساني كتابهاي بي جون رو انتخاب كردم. به جاي آرزو كردن و تلاش براي ساختن آينده بهتر فقط و فقط شخصيتهاي فيلمها رو ديدم.
درسته تو رفت و آمد با دوستهام محدوديتهاي زيادي داشتم ولي خيلي مواقع خودم بودم كه از ديگران دوري كردم. كم كم ديدم انقدر درگير دنياي انتزاعي خودم شدم كه نميتونم با جامعه رو به رو بشم. انقدر علايق و خواستههام با ديگران متفاوت شده كه امكان پيدا كردن كسي كمي شبيه به خودم به صفر رسيده.
آدمهاي دور و برم رو زمين زندگي ميكردن نه مثل من تو آسمونها.
روز به روز ايدهآل گراتر شدم. عشق زميني برام جالب نبود چون دوست داشتم درگير يه عشق افسانهاي شم. خيلي از محبتها و دوستيهاي اطرافم رو پس زدم چون شبيه روياهاي كمالگرايانهي من نبودن.
انقدر درگير روياهام شدم كه فكر كردم ديگه هيچ وقت نميتونم رو زمين راه برم. از چيزهاي كوچيك خوشحال شم و با ديگران بخندم.
مطالعه بيش از حد كتابهاي روانشناسي باعث شد تا همش در حال تجزيه و تحليل آدمهاي اطرافم باشم و نتونم از خودشون و از وجودشون لذت ببرم.
فكر ميكنم اونقدر بزرگ شدم كه به خودم كمك كنم.
الان كاملاً مطمئنم كه اگه چند تا دوست واقعي و زميني داشتم هيچ وقت در برابر افسردگي و استرسي كه داشتم ( اگه اصلاً درگيرش ميشدم) مجبور به مصرف دارو نميشدم و مطمئنم با كمك دوستهام ميتونستم مبارزه كنم. هر چند حالا كم كم مبارزه رو ياد گرفتم. نزديك 3 ماهه كه ديگه دكتر برام دارو تجويز نكرد و من فقط دارم تمرين ميكنم. دكتر بهم گفته حالا ديگه همه چي دست خودته وبايد خودت زندگيتو بسازي.
ميخوام برگردم رو زمين. ميخوام يكي مثل بقيه باشم. از چيرهاي كوچيك بخندم و ناراحت شم. ميخوام يه عالمه دوستهاي جديد پيدا كنم. ميخوام سطحي تر باشم نه به خيال خودم روشنفكر!
كارهايي كه بايد شروع كنم به انجام دادنشون:
1- ديگه به صورت افراطي كتاب نخونم. (اگه شروع كردم به كتابخوندن بيشتر از يك ساعت سرش نشينم. بلند شم و يه كار ديگه انجام بدم و اگه وقت بود برگردم)
2- يه ترك موسيقي رو بارها گوش ندم. بايد سعي كنم بتونم به يه آلبوم به طور كامل گوش بدم. ليستهاي تك آهنگي رو از گوشيم پاك كنم.
3- حداكثر 2 فيلم در هفته ببينم ( سخته برام. واقعاً سخته)
4- گيم رو از زندگيم حذف كنم. خدايا چه طوري؟ چه طوري سيمز رو حذف كنم . حتي بازهاي مسخره اي مثل مينياب هم منو مشغول خودش ميكنه.
5- هفتهاي يك بار برم پاساژگردي و بايد بايد بايد حداقل 1 ساعت بچرخم و ويترنيها رو نگاه كنم. كاري كه برام واقعاً عذابه. ميخوام از چيزهايي كه دخترهاي ديگه لذت ميبرن لذت ببرم. بايد ويترينها رو نگاه كنم.
6- حداقل ماهي 1 بار با يك يا چند تا از دوستهام برم بيرون ( نه سينما!) بيرون. باهاشون تو خيابون راه برم و دور و برم رو درست و حسابي نگاه كنم.
پ.ن.1: نوشتن اين پست رو خيلي عقب انداختم . حداقل 2هفته است كه ميخوام و نميتونم بنويسم. چون ميدونم با نوشتنم دارم خودمو متعهد ميكنم كه به اين برنامه عمل كنم. اميدوام بتونم.
پ.ن.2: ديشب در يك اقدام شجاعانه تمام بازيهاي گوشيم رو پاك كردم. اين از قدم اول.