تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

برف

برف

برف

برف

 

خدایا باورم نمی شه! صبح خیلی غافلگیر شدم!

خوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحالم

اولین برف امسال، خوش اومدی

 

 


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |

زیر آسمان شهر

زير آسمان همين شهر . . .

با واسطه به هم معرفي شدند و خيلي به هم علاقمند شدند.

9سال پيش ازدواج كردند، دختر 24 ساله و پسر 23 ساله.

1 سال بعد صاحب يك دختر شدند.

زن خيلي بداخلاق و خيلي عصبي بوده و هست و از اول زندگي حرف اول و آخر رو مي زده و تصميم گيرنده بوده.

مرد تو زندگيش تقريباً هيچ حق اظهارنظر يا تصميم گيري نداشته و نداره.

حدود 6 ماه است كه مرد يك دوست دختر گرفته و اين دوست دختر، خواهرزاده‌ي 20 ساله‌ي همسرش است!!

براي من سوال هست كه اون دختر 20 ساله چه احساسي داره وقتي داره به خاله اش خيانت مي كنه؟؟؟؟؟ يا وقتي دختر خاله ي 8 ساله اش رو مي بينه؟؟؟؟

هنوز خود زن و خواهرش نمي دونن ولي دختر هيچ ابايي نداره از اينكه براي تمام دوستاش ماجرا رو تعريف كنه و اگه لازم باشه يه روزي حقيقت رو تو صورت خاله‌اش پرتاب كنه!

اون مرد مقصرتره يا زن يا خواهرزاده؟

 


شنبه بیست و سوم آذر 1387 |

این روزها

:o

 

در غیاب چند روزه ی مامان و بابام ( مسافرتند) شده ام خانم خانه! و این یعنی غذا بپز! ظرف بشور! جارو کن! خرید کن!! ای بابا

 

 :(

 

در عوض می تونم دیر بخوابم، تی وی رو خاموش کنم  ( تا وقتی که خواهرزاده از دانشگاه نیومده، چون تا میاد تی وی روشن می شه). می تونم با صدای بلند موسیقی گوش کنم یا فیلم ببینم!!

 

:)


یکشنبه هفدهم آذر 1387 |

من و آقا موشه!

فردا نوشت:

ساعت ۶و خرده ای امروز (۲شنبه) صبح، جناب مرحوم موش، (چسبیده به چسب موش!!!) توسط مادرم کشف و توسط پدرم به سطل زباله منتقل گردید.

از این پس خانه ی ما امن است


1- تابستان پارسال بود كه يه نصفه شبي با يه صدايي يه دفعه از خواب پا شدم، از زير تختم صداي خرت خرت ميومد، انگار يه جونوري داشت اون زير يه چيزي رو مي جويد! از اونجا كه من نهــــــــــــــــــــــــــــايت شجاعت هستم  (!!) جرات نمي كردم زير تختم رو نگاه كنم!! اين ماجرا 2-3 شب تكرار شد. من هم كه شجاع الدوله! فقط موقع خواب پاورچين پاورچين ميمودم تو اتاق و مي پريدم رو تخت، صبح هم يواشكي از اتاق مي پريدم بيرون! يه بسته مرگ موش خريدم ( از اين دونه گندمهاي آبي رنگ) و تمام گوشه هاي اتاق ريختم ( هنوز بعد گذشت 15-16ماه و با وجود 2 بار اتاق تكوني حسسسسابي از بعضي گوشه كنارهاي اتاقم از اين گندمها در مياد!!!) خلاصه بعد 2-3 شب اين صدا قطع شد.

فردا همون شب كه ديگه صدايي نيومد، يه دفعه از طبقه پايينمون (كه 2تا دختر دانشجو توش زندگي مي كنن) صداي جيغهاي بنفش اومد. هر چند دقيقه يه بار اين 2تا شروع مي كردن جيغ بنفش كشيدن!! خلاصه يكي از اين دخترها اومد بالا و گفت تو خونه مون موش اومده!!! تو خونه‌شون چسب موش گذاشتن ( از اين مقواها كه موش مي ره روش مي چسبه) و بالاخره موشه مرد.

وقتي بعد مدتها جرات كردم تختمو جا به جا كنمو تميز كنم، همش مي ترسيدم موش مرده ببينم ولي خبري نبود. بالاخره نفهميدم چه جوري اين جوري شد؟ اتاق من يك ورودي بيشتر نداره، هيچ سوراخ و دريچه اي هم نداره، نسبت به در ورودي خانه، تقريباً دورترين نقطه است. اگر اون موجودي كه زير تختم بود همون موشه باشه، اول بايد يه جوري از وارد حياط شده باشه، از پله ها بياد بالا بياد به سمت اتاق من، بره زير تخت من، يه چيزي رو خرت خرت بخوره، بعدش بايد يواشكي از اتاقم راه بيفته اين همه راه رو تا در بره، بعد 8تا پله رو بره پايين، بعد 180 درجه بچرخه! 8 تا پله بره پايين، يه جوري از زير در بره داخل اتاق پايينيها و جيغشون رو دربياره!!

 


 

2- ديشب روي زمين كنار تخت نشسته بودم كه يه دفعه يه موجود كوچولوي خاكستري كه مي خواست از زير تخت بياد بيرون با ديدن من دويد رفت زير تخت!! مي‌تونيد حال منو تصور كنيد؟ فكر كنم ضربان قلبم به 2هزار در دقيقه رسيده بود!! داشتم به طرز وحشتناكي مي لرزيدم! چون قبل از اون يه نيم ساعتي نشسته بودم رو تخت و داشتم با دوستم تلفني حرف مي زدم و تصور اينكه تمام مدت جناب موش خان در جوار بنده بودند داشت منو مي‌كشت! خلاصه پريدم بيرون. چون متاسفانه اين جور مواقع لال مي شم حتي به مامانم نگفتم تو اتاقم موش ديدم!!!

تو پذيرايي نشسته بودم و داشتم فكر مي كردم چه جوري برگردم به اتاق كه ديدم موش خان از گوشه ديوار پذيرايي داره مي دوه! چنان جيغ بنفشي زدما!! ( واقعاً نمي دونستم همچين توانايي در جيغ زدن دارم!!!) واااااااااي!! مامان، مامان! موش!!! بدوبدو پريدم رو دسته مبل نشستم و تا 2 ساعت بعدش هم پايين نيومدم!! مامانم هم مي ترسيد ولي بابام اومد موشه رو بگيره! آخرين باري كه موش رويت شد ( توسط من كه با جيغهاي فرابنفشي اعلام شد!) زير ميز تلويزيون بود و بعد غيب شد!

چسب موش خريديم و 3 جاي خونه طعمه گذاشتيم (گردو) . مامانم ميگفت: از اون گردو سفيدها بذار كه چشمش ببينه وخوشش بياد و بخوره!! به مامانم ميگم اگه قرار به ديدنه پس بذار رو يه تابلو بنويسيم: به طرف رستوران!! و بذاريم جلو موشه تا بره سمت تله J

از اونجا كه به احتمال زياد موش به يكي از اتاق خوابها رفته بود، همه به پذيرايي كوچ كرديم به جز پدرم كه از اين سوسول بازيها خوشش نمياد!!!

مامانم از هر طرف ديوارها رو متر كرد و در وسط ترين نقطه ممكن خوابيد! برادرم هم به يه جا رضايت داد. من هم پريدم رو كاناپه بخوابم! آقاهر چي تو اين فيلمها خوابيدن رو كاناپه رو انقدر راحت و رومانتيك نشون ميده گولشو نخوريد!! انقدر بد گذشت كه نگو! اين دوختهاي مبل اذيتم مي كرد، يه ذره مي خواستم كش و قوس بياد به مبل اصابت مي كردم!

حالا من به اندازه كافي حالم بد بود، از اون طرف هم داشتم به دوستم فكر مي كردم كه ديشب مراسم مهمي داشتند و تو وضعيت سرنوشت سازي بود، يعني كلاً قاطي پاطي كرده بودم كه برادرم بدجنسي كرد و گفت: چه فرقي داره اون بالا خوابيدي، موشه مي‌تونه از پتوت بگيره بياد بالا و بپره روت!! آقا منو ميگي! خوابم تبديل به كوفته شد ]چشمك[ .  تمام هم و غم شده بود اين كه يه وقت گوشه پتو نيفته رو زمين! آنچنان پتو رو مي پيچيدم دور خودم كه داشتم خفه مي شدم ( انقدر هم گرم نبود كه بشه بي پتو خوابيد) . خلاصه مثل  اين كشتي شكسته ها وسط اقيانوس ، چسبيده بودم يه تخته شكسته و مواظب بودم يه قطره از آب اقيانوس بهم نخوره!! خوابم كه نمي برد، يه صداي كوچيك مي شنيدم ميگفتم : وااااااي موشه اومد! با هر صدا قلبم ميومد دهنم طوري كه اگه دهنمو باز مي كردم از گلوم ميپريد بيرون!! نصفه شب هم هي بيدار مي شدم و اي نپتو رو باشدت دور خودم ميپيچيدم، من كه گرمايي هستم و ديشب داشتم خفه مي شدم ولي از ترس اينكه پتو بيفته رو زمينو و موشه  پتونوردي كنه و بپره  روم، تحمل كردم. صبح هم بدون صبحانه خوردن خيلي زود از خونه پريدم بيرون واومدم سركار! مامانو وبابام هم داشتن مي‌رفتن خريد!

الان موشه داره تو خونمون جولان مي ده و پادشاهي مي‌كنه. خدا كنه گير بيفته يا عين بچه موش  بذاره و بره!

 


 

پ.ن.1: از هر كي براي دوستم دعا كرد ممنونم. خوشبختانه كارش درست پيش رفت و بعععععععععععله! تقريباً عروس شد!!

پ.ن.2: از وقتي اين خونه بغلي ما خراب كرده وداره مي سازه، انواع و اقسام جك و جونورها به خونه ما اومدن، وگرنه خونه ما يه دونه سوسك و مورچه هم نداره!


یکشنبه دهم آذر 1387 |

از تلویزیون متنفرم

 

این مطلبی که اون روز  نوشتم راجع به عذاب وجدانم!

معنیش این نبود که من انقدر پاک و منزه هستم که با یه دروغ انقدر عذاب وجدان می گیرم!! تو زندگی روزمره (خصوصا ْ در محل کار) پیش میاد که آدم مجبور می شه یه چاخان کوچولو بکنه!

عذاب وجدان دیروزم واسه این بود که اون طرفی که پیچوندمش و با یه چاخان دست به سرش کردم خیلی آدم صادق و ساده ایه و در عین حال خیلی هم رودروایستی داره! و دیروز وقتی بهش چاخان رو گفتم (تلفنی) از لحن صداش فهمیدم که ناراحت شده و عذاب وجدانم از این بود که چقدر کاسه صبرش سر اومد که با این همه رودرواستی که داره باز هم نتونست ناراحتیش رو پنهان کنه.

همین وجدان درد باعث شد که کلی رو پروژه اش انرژی بذارم تقریباْ آماده تحویلش کردم.

خدایا توبا!!


به لطف تعطيلات آخر هفته مجبورم كه برخي از برنامه هاي "رسانه ملي" مونو بشنوم يا ببينم.

1-      ديشب در شبكه چهار، چشممون به جمال جن گير ايراني روشن شد. تا 2 دقيقه مونه به آخر فيلم هم همه چي كپي نعل به نعل جن گير بود كه ناگهان با قرآن وا كردن شوهر خانواده ( نماد ايمان آوردنش!!) همه چي با 2 تا جمله سر هم بندي شد و رفت.

2-      از اينكه بشينم فيلمي كه دوست ندارم رو ببينم و غر غر كنم متنفرم ولي اين دقيقاً كاريه كه موقع ديدن سريال "يوسف" انجام ميدم! شايد به دليل اين همه بودجه اي كه از جيب ماها خرج اين سريال شده. ديشب هم كه نيم ساعت اول اين قسمت كپي مو به موي "مصائب مسيح" بود. از این سریال متنففففففففففرم!!!

3-      وقتي تلويزيون نگاه مي كنم مي خوام داد بزنم از دست اين برنامه ها. متاسفانه توي خونه ما به جز همين رسانه مليمون هيچي ديگه پيدا نميشه. از اينكه كس ديگه اي برام تصميم بگيره كه چي ببينم بدم مياد. از پاي تي وي نشستن بدم مياد. دوست دارم خودم فيلمي كه مي خوام ببينم يا موسيقي كه بشنوم رو انتخاب كنم.

4-      واسم هميشه سواله كه چرا با بودجه هاي ميلياردي صدا و سيما و پولي كه هميشه از قبض برقمون به حسابشون كم ميشه و روزي 1000ساعت تبليغ پخش كردن، چرا در نهايت اين پاناسونيك و ال جی و  گلديران و ... هستند كه  " ما رو به ديدن اين برنامه دعوت مي كنند"؟؟؟؟؟؟

5-      تازه 5شنبه چشمم به 2تا برنامه آشپزي هم روشن شد كه با پودر ژله فلان و شكلات بهمان و هزار تا اسپانسر و هزار جور تبليغات مستقيم، ميخوان 5 دقيقه برنامه توليد كنن.

6-      دارم فكر مي كنم همون اعتقادات و باورهاي كمرنگي م كه تو زندگيم داشتم با ديدن برنامه هاي "اصحاب رسانه" داره از دست مي ره.


از هرکس این جا رو خوند خواهش می کنم برای بهترین دوست من دعا کنید.

بر مبنای هر اعتقادی که دارید براش دعا کنید یا انرژی و موج مثبت بفرستید.

امشب ساعت ۹ شب به یادش بیفتید و براش دعا کنید که کارش درست پیش بره.

 


شنبه نهم آذر 1387 |

عذاب وجدان

من الان دارم از عذاب وجدان می میرم!

چی کار کنم؟ یه اشتباهی کردم و مجبور شدم یه چاخان کنم!!! د رنتیجه می خوام از وجدان درد گریه کنم   ( از این آیکون شدت عذاب وجدان من مشخصه!!! )

 


سه شنبه پنجم آذر 1387 |

ماجراهای آقای 0

۲۰ سال از زندگی مشترک آقای ۰ و خانم ۱ می گذشت. آنها تنها صاحب یک دختر شده بودند که ۱۸ سال داشت و ما او را دختر ۱ می نامیم. در همین احوال بود که خبر رسید آقای ۰ با خانم ۲ ازدواج کرده است و فرزندی هم در راه دارند! خانم ۲ از آشنایان دور خانم ۱ بود و تنها ۲۳ سال داشت و از همه جالب تر اینکه خانم ۲ همبازی دوران کودکی دختر ۱ بود!! تمام غصه های دختر ۱ در این خلاصه شده بود که: پدرم اگه می خواست زن بگیره چرا اومد همبازی دوران کودکی منو گرفت؟ از این بیشتر نمی تونست من و مادرم رو تحقیر کنه!

فرزند خانم ۲ به دنیا اومد و ما اسمشو میذاریم: دختر ۲.

خانم ۱ برای اینکه زندگیش از هم نپاشه و مثلاْ هم جلوی شوهرش اقتدار به خرج داده باشه با حمایت خانواده اش، آقای ۰ رو مجبور کرد که خانم ۲ رو طلاق بده ولی در عین حال قبول کرد دختر ۲ رو (که اون موقع نوزاد بود) خودش بزرگ کنه. پ چی داریم: خانم ن که حدود ۴۰ سالشه، دختر ۱ که تقریباْ ۲۰ سالشه و دختر ۲ که نوزاده!

در طی این سالها تا امسال، آقای ۰ ، ۲ بار ، ۲ تا دختر از کارمنداش رو به عقد موقت خودش درآورد. یکی از این دخترها ۲۳ ساله و دیگری ۲۷ ساله بود. در هر دو مورد پس از پایان زمان عقد موقت، دخترها رو اخراج کرد و حتی به یکیشون تهمت روابط نامشروع با یکی دیگه از کارمندهاشو زد.

اکنون . . .

دختر ۱ ازدواج کرده و ۲تا بچه ی ۸ و ۴ ساله داره که خبر رسید که آقای ۰ با خانم ۳ ازدواج کرده و فرزندی هم در راه دارند!!!! که این بار یک پسر هست و ما این نوزاد بیگناه به دنیا نیومده رو پسر ۱ می نامیم.

دختر ۲ هنوز نمی دونه که خانم ۱ مادرش نیست ولی گویا یکی از اون دخترهایی که مدتی همسر آقای ۰ بودند چند باری سعی کرده به دختر ۲ این خبر سخت رو بده. دختر ۲ الان ۱۴ سال داره.

خانم ۱ و دختر ۱ از خجالت و شرمساری دیگه تو هیچ یک از برنامه ها و جمع های فامیلی و دوستان شرکت نمی کنن.

خانم ۱ میگه کاشکی همون خانم ۲ رو در کنار خودم پذیرفته بودم تا حالا در سن ۵۵ سالگی مجبور نباشم این آبروریزی رو تحمل کنم.

دیگه حتی خانواده ی خانم ۱ هم بی خیال ماجرا شدند.

آقای ۰ در جواب اعتراضها و اشکهای خانم۱ و دختر ۱ جواب داده:

من که این همه پول ریختم زیر دست و پای شما، پس دیگه صداتون در نیاد.

در ضمن یادآوری می کنم که آقای ۰ به شششششششششششششدت خسیس هست و واقعاْ حاضره جونش بره و پولش نره! بیماری شددددددددید بدبینی داره و به همه مشکوکه. هیچ کدوم از کارمندهاش بیشتر از ۱-۲ سال بیشتر نمی تونن پیشش دوام بیارن یا استعفا می دن یا اخراج میشن!

این آقای ۰ دوست دوران جوانی پدرم هستند. من بچگیهام عمو صداش میکردم ولی الان . . .

 

 


یکشنبه سوم آذر 1387 |

طي يك تصميم ناگهاني

- سيمز رو از كامپيوترم پاك كردم.

- براي اطمينان بازيهاي پيش فرض ويندوز رو هم پاك كردم. گوشيم هم كه ديگه بازي نداره. بنابراين ۶۰ ساعته كه من پاك پاكم!

خوشحالم از اين آپولويي كه هوا كردم!

 


در مورد کتاب و فیلم اوضاع بد نبود، یعنی ترکش نکردم ولی کمی کنترل کردم. ۳تا کتاب جدید + ۲کتاب قدیمی تو این ۲ روز خودندم!!!

- زندگی پنهان زنبورها ***

- گهواره گربه *

- من و مادرم +

- راز فال ورق ****

- دختر پرتقال ***

همچنین ۲تا فیلم:

- دفتر خاطرات بریجیت جونز *** (حال ندارم لینکشو بذارم!)

- رهایی از شاوشنک (البته فکر کنم یه جورایی باید گفت: رستگاری در شاوشنک، ولی من این ترجمه رو بیشتر دوست دارم) ***** ( ای جووون من، فیلم محبوب من ) نامبر وان  جهانیان!! و البته فیلم ۳وم محبوب من

- این ستاره ها امتیازی که من به فیلمها دادم ( حالا که هفت و ارژنگ تعطیله، من راهشون رو ادامه میدم)


- کتکم نزنیدا! من سرعت خیلی خیلی بالایی تو کتاب خوندن دارم! یعنی یک تندخوان مادرزادم  بنابراین خوندن این کتابها در مجموع شاید ۱۰-۱۲ ساعت بیشتر طول نکشید.


تهران زیبا + هوای تمیز + برج میلاد کع داره از اون گوشه سرک میکشه (منظره اتاقم در محل کار)

 

تهران در آذر

 


شنبه دوم آذر 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir