تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

کودک درون

برای این که بیش از این صفت خودشیفتگی بهم منتسب نشه! از پست قبلی می گذرم!

خب! بهمن ماه هم که داره میاد!!!! بعله!


راستی حتماْ متوجه شدید که کودک درون من یه خرده زیادی زنده است و کمی هم بیش فعالی داره! 

اصلاْ بخش زیادی از وجود من رو اشغال کرده چون احتمالاْ مثل خودم تپلیه!

 

خب این تو دنیای امروزی یعنی مخم می شنگه!!!!

 

راستش اصلاْ ناراحت نمی شم وسط یه بحث خیلی جدی با همکارهام، یه دفعه بپرم هوا و بگم: وااااااای برف! یا واااااااااااااای بارون!

یا یه دفعه وسط چمنها یه گل ببینم و تقریباْ از خوشی پرواز کنم.

یا پنجره رو باز کنم و هزار تا نفس عمیق بکشم!

یا زیر بارون بدون چتر راه برم و کمی هم آواز بخونم!

یا هروقت یه تکه شکلات بخورم از شدت انرژی در حال انفجار بشم!!

یا با شروع زمستون بخوام فریاد بزنم از خوشی!

یا هر روز صبح به خورشیدی که طلوع می کنه سلام کنم و بهش قول بدم که اون روز دختر خوبی می شم و عوضش ازش قول بگیرم که اون هم اون روز خورشید خوبی باشه و روز خوبی برام آرزو کنه!

یا هر وقت ماه رو ببینم قربون صدقه اش برم!

یا صبح موقع از خونه بیرون رفتن و شب موقع برگشتن با مامان و بابام و هر وقت دوستهامو می بینم، هزار بار بای بای کنم و بالا و پایین بپرم!

یا تقریباْ به همه ی آدمها تو محل کارم لبخند بزنم ( چون معتقدم زیباترین و ارزانترین هدیه است و واقعاْ حیفه که از کسی دریغش کنی)

یا اینکه هیچ وقت هیچ وقت با کسی قهر نكنم و اگه یه دلخوری کوچولو باشه، زودی آشتی كنم.

یا کینه هیچ کسی رو به دل نگيرم.

يا وقتي مامانم از مسافرت مياد  بهم ميگه: براي تو سوغاتي خريدن آسونه، چون هر چي برات بخرم خوشحال مي شي و هيچ وقت قبل رفتن هي نمي گي اينو برام بخر، اونو برام بخر!

یا وقتی از  آدمی خوشم اومد و حتی عاشقش شدم ( که قبلاْ هم تعریف کرده بودم!) خیلی راحت بهش بگم! و فکر نمی کنم که ضایع می شم یا سعی نمی کنم خودمو بگیرم براش.

یا وقتی دوستهام مشکلی دارن، وقتی سر جلسه امتحانن، وقتی خسته ان، وقتی ناامیدن، بشينم و براشون دعا بخونم و موج مثبت بفرستم.

راستش اصلاْ ناراحت نمی شم وقتی دوستم بهم می گه: تو ساده ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم!

راستش زیاد ناراحت نمی شم اگه زیاد جدیم نمی گیرن و کمی هم بهم می خندن!

چون وجدان آسوده ای دارم!

 

من یک کودکم

 

  


دوشنبه سی ام دی 1387 |

بهمندخت نابغه!!

اینو گذاشتم که حساب کار دستتون بیاد که با کی طرفید!!!!

 بهمندخت نابغه!

تو يك تيپ "نابغه" هستي. تو مي‌تواني ساكت و كم‌حرف باشي اما پشت ماسك خاموش و كم‌حرف تو، يك ذهن فعال وجود دارد كه به تو اجازه مي‌دهد كه همه موقعيت‌ها را تجزيه و تحليل كني و در پايان، راه‌حل‌هاي خلاقانه و دور از ذهني را انتخاب كني! مردم عادي اين تحليل‌هاي ذهني تو را نمي‌فهمند و فكر مي‌كنند كه پنهاني مشغول دوز و كلك چيدن هستي!

 به هر حال، سليقه و اصالت، نقاط قوت تو هستند و مردم وقتي كه تو را بشناسند، به قضاوت‌ها و تصميماتت احترام  مي‌گذارند. و اگر ياد بگيري كه فقط يه كم خوش‌برخوردتر باشي، مي‌تواني رهبر بسيار خوبي باشي. تو مطمئناً چنين تصوري را در همه ايجاد مي‌كني. فقط مطمئن شو كه همه نقشه‌ها و دسيسه‌هايي كه پشت پرده مشغول كاركردن روي آن‌ها هستي، بي‌خطر باشند!

 

اين هم عكسمان است! قربان خودمان بشويم عجب نيمه بلوند متفكر خوشگلي هستيم

بهمندخت نابغه اين شكلي است!!

 

آرررررررررره!

 

 فقط مراقب دسیسه های پنهانی من باشید که یه دفعه دیدید فرستادمتون هوا!!!


یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |

یکسالگی وبلاگم مبارک!

وبلاگم یک ساله شد.

 

۱سال پیش در همین روز و همین لحظه، اولین پستم رو پابلیش کردم.

 

خوشحالم.

 

از این خوشحالم که می بینم اصلاْ شبیه اون دختری نیستم که شروع به نوشتن این وبلاگ کرد.

خوشحالم که دیگه اون استرس ها و افسردگیها به حداقل رسیده.

خوشحالم که یه عااالمه دوستهای خوب پیدا کردم.

خوشحالم که واقعاْ واقعاْ تنها نیستم.


پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 |

ما ثروتمندیم!!!

می خواهید بدونید بین مردم جهان از نظر ثروت حدوداْ جز چند درصد بالایی هستید؟

 

برید اینجا و درآمد سالانه تون رو به طور تخمینی ( به یکی از ارزهای معتبر) وارد کنید.

 

نتیجه از اونی که فکر می کنید خیلی خیلی بهتر می شه!

ما ثروتمندیم!!!  


دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |

پس تعطیلات

در مجموع ۵ روز صامت بودم!!

 

۲ روزش در تعطیلات بود! کلاْ فراموش کرده بودم صدام چه شکلیه تا دیروز که تقریباْ ۸۰٪ صدام رو به دست آوردم و گفتم : آخییییییش! صدای خوشگل خودم!!! (حالا صدام خوشگل نیست ولی خب دلم براش تنگ شده بود و داشتم قربون صدقه ی دست و پای بلوریش می رفتم دیگه )

 

بهبودی با سر کشیدن وقت و بی وقت داروی تلخ گیاهی توسیان حاصل شد! اصلاْ دکتر هم نرفتم با پررویی تمام!

 

ناراحتیم فقط و فقط مربوط به ناحیه ی گلو بود که سابقه اش رو هم دارم! (یعنی از ناحیه ی ریه و گلو زیاد مریض می شم و زود صدام می گیره!  آره دیگه، نگفته بودم؟ دارم میمیرم من!!!!!!!! ) یعنی هیچ بیماری نداشتم به جز سرفه و صدای کاملاْ گرفته. ولی دیگران که اینو نمی دونستن! یعنی هر کی منو میدید فکر میکرد دارم از شدت مرضی و ضعف میمیرم! تو محل کار حسابی بهم خوش گذشت و کلی سو استفاده کردم با این تمارض!


بعد از جنبش ملی فنگ شویی در هفته ی پیش، حالا می فهمم که این سالها چه نعمتی رو از خودم دریغ کرده بودم! چقدر سنگینی خاطره های بد و اسباب و اثاثیه اضافی رو به دوش کشیده بودم. واقعاْ احساس سبکی می کنم. فکر می کنم یه دفعه به یه بلوغی رسیدم! بزرگ شدم.


شنبه بیست و یکم دی 1387 |

زمستون + نقره

سرانجام در این پایان هفته ما ( یعنی من و خودم) یک جنبش عظیییییم مینی مالیستی در اتاقمان ایجاد کردیم.

خیلی خیلی خیلی چیزها را ریختم رفت! از جنبش قبلی ۶ ماه گذشته بود! تقریباْ چیز خاصی اضافه نشده بود ولی این بار راحت تر تونستم دل بکنم، از نظر ذهنی کاملاْ آماده بودم و بالاخره تونستم یه چیزهایی رو که برام فقط و فقط یادآور روزهای خیلی بد بود بندازم بره.

زیادی احساس سبکی می کنم! سبکی تحمل ناپذیر


برنامه ی "نقره" رو از دست ندید. جمعه ظهر شبکه ۱. با اینکه یه عنوان فرعی "۳۰ سالگی ا ن ق ل ا ب" رو هم معلومه زوری بهش چسبوندن، ولی کار با ارزشیه.

منصور ضابطیان واقعاْ آدم کاردرستیه! پارسال که برنامه زمستون رو داشت و امسال هم نقره. خیلی خیلی آدم مثبتیه.

راستش فکر می کنم ما دهه شصتی ها، زیاد نوستالژی نداریم، ماها در آغاز آپارتمان نشین بودن بود که به دنیا اومدیم! بیشترمون بچگیهامونو تنها گذروندیم و خاطرات و بازیهامون انفرادی بود. این دهه پنجاهیها ( یا به طور کلی بچه های متولد قبل ا ن ق ل ا ب)  هستند که خیلی خیلی خاطره بازند. من هم به هوای خواهر و برادرم با خیلی از این خاطره ها آشنام! واسه همین برنامه نقره رو دوست دارم.


سال ۲۰۰۹ هم از راه رسید! چه راحت و سریع در حدود ۱ دهه از این هزاره گذشت.

یه زمانی چقدر سال ۲۰۰۰ به نظر دور می رسید، همیشه عبارت "سال ۲۰۰۰" پشت سر خودش ابهام داشت و یه کم ترس و عظمت و دست نیافتنی بودن!

خب! الان هم سال ۲۰۰۰ خیلی دوره! الان هم دست نیافتنی هست! ولی از اون لحاظ


شنبه چهاردهم دی 1387 |

زمستان 2

از این روزهای زمستونی که عاشقشم تنها ارمغان برای من آلودگی هوا بود و  تبعات آن: سرگیجه ی مداوم، سردرد مداوم، گلودرد و سوزش چشم و بي‌خوابي :(

  

اين چند روزه بارها و بارها از خودم پرسيدم كه چرا و به چه دليل خدا براي گوشهامون در نذاشته؟ در برابر بعضي از آدمها تنها نعمتي كه به كار مياد اينه كه بتوني گوشهاتو ببندي! بايد تمرين كنم تا به اين توانايي برسم!!!

 

چه حالی بهتون دست میده وقتی یه دفعه مثل روز براتون روشن بشه که همون دوستی که بهترین دوست خودتون می دونستید ، فقط برای روزهای شادی بوده؟ وقتی براش مشکلی پیش میاد از شما انتظار دوستی و توجه و همدلی داره و به محض اینکه به روزهای خوشی می رسه فراموشت می کنه! فکر کنم باید یاد بگیرم هیچ کس رو تو زندگیم تو اولویت اول نذارم!

 

ساعت كاريم تغيير كرده، از فردا 7:45 بايد سركار باشم

 

راستش این روزها خیلی تغییر کردم! خیلی شبیه شدم به اون آدمی که دوست داشتم باشم! چندین و چند بار از خودم تعجب کردم!!! ۲تا پروژه رو همزمان انجام دادم و تقرباْ تموم شد! تا دیروقت ( یعنی ۱۱-۱۲ شب!!!!! ) کار کردم روشون ( که از من بیدار موندن به خاطر پروژه بعید بود!!) با خیلی از آدمها درست برخورد کردم! و چندین و چند بار اجازه ندادم بهم زور گفته بشه!

 

خیلی خیلی مثبت با اطرافیانم برخورد کردم، یه شب موقع خواب فکر کردم که : امروز چه روز خوبی داشتم. و یه دفعه فهمیدم که خودم و فقط خودم این روز خوب رو برای خودم ساخته بودم! با آسان‌گیری، برخورد مثبت و مهربون بودن. باورتون می شه تا حالا این لطف رو از خودم دریغ کرده بودم!

 

خلاصه اینکه تو این مدت چند بار به خودم گفتم : معرکه شدی!! (این جمله رو تو سری کتابهای مانولیتو یادتونه؟! اینکه کجا و چطوری این رو می گه!!؟؟ وااااااای! اگه داستانهای مانولیتو رو نخوندید، ۸۵٪ عمرتون بر فناست)

 


سه شنبه دهم دی 1387 |

3دي

-ديروز 2نفر در 2 جاي مختلف، يكي نزديك به من ، يكي تقريباً غريبه، يكي از ناآگاهانه و يكي از روي قصد، هر دو با طعنه زدن و بدزباني، دل من رو بدجوري شكوندن L

مثل هميشه در گذشته و آينده، نتونستم بهشون بگم كه ناراحتم كرديد. حتي نتونستم ناراحتيم رو ابراز كنم. وقتي اون حرفها رو ازشون شنيدم 2 باره چهره‌ي سنگي به خودم گرفتم، طوري كه طرف مقابل حتماً فكر كرد كه من اصلاً احساس ندارم.

اون آدمي كه به من نزديكه و از روي قصد دلمو شكوند، قبلاً بارها اينكارو كرده بود و در آينده هم خواهد كرد ولي همچناااااااان من نمي تونم بهش بفهمونم كه ازاين حرفها ناراحت مي شم. نمي تونم احساساتمو ابراز كنم. غمگينم از دست اون 2 نفر و خودم

- ديروز هم تو مسير رفت، هم برگشت، راننده تاكسي آهنگهاي حميرا رو گذاشته بود! فكر كن! يه دونه از ترانه هاي حميرا، فيل رو يه هفته مي خوابونه! اون موقع مجبور شي يه 20 دقيقه و يه 30 دقيقه به اين آهنگها گوش بدي! هر چي انرژي و اميد داشتم اين چهچهه‌هاي حميرا نابود كرد!!

-  با 2 نفر آدم به شدت منفي اين روزها خيلي سر و كاردارم.

-  اينو مدتهاست مي خوام بنويسم: مثبت ترين آدمي كه تو عمرم ديدم تو همين روزها در كنارمه! انسان فوق العاده‌اي هست و خوشبختانه (تقريباً) هر روز مي بينمش. "سعي كنيد شبيه مثبت ترين آدم در اطرافيانتون بشيد" دوست دارم شبيه اون بشم و تلاش هم مي كنم.

-  تو صف تاكسي، يه دفعه دختري كه جلوي من ايستاده بود برگشت و گفت: اِ! فلاني تو هستي؟ يعني با يه حركت من رو شناخت! ولي من هر چي فكر كردم اصلاً چهره‌اش برام آشنا نبود! بعد معلوم شد كه ما دبيرستان با هم هم‌كلاسي و حتي كمي دوست بوديم! من رو تو نظر اول شناخت و گفت قيافه ام تكون نخورده! ( Baby Face رو داريد ديگه! بعد 10 سال چهره‌ام آخ نگفته!!!!!!!) من از حافظه‌ي خودم تعجب مي كنم! آخه از آخرين باري كه اين دختر رو ديدم هييييييييييييييچ فرقي نكرده بود، فقط اون موقع موهاش يه دست طلايي نبود، ابروهاش يه نخ نبود، دماغش انقدر قلمي نبود، لبهاش هم نصف حجم الان رو داشت، راستي چشمهاش هم آبي با رگه هاي درشت طوسي و مشكي نبود ( از اين لنز ، 3 تا 100 تومني‌ها!!). عجيبه ها! با اينكه هيييييييييچ فرقي نكرده بود، نمي دونم چرا نشناختمش!

- از مريل استريپ خیلی خوشم میاد و از بازیگران جوان هالیوود از آن هاتوی ( بیشتر به خاطر Becomin Jane)  - از بازيگران مرد فعلاً تنها كالين فرث را عاشقم من!!!

 


سه شنبه سوم دی 1387 |

زمستون

زمستون عزیزم خوش اومدی.

 


دیشب وقتی کنار خانواده ام داشتم یلدا بازی می کردم ( براي من شب یلدا  = شکم چرانی در حد مرگ!!) همش می گفتم خدایا من چقدر خوشبختم.

خدایا به خاطر این پدر و مادر و برادر و خواهر که دارم تو رو شکر می کنم. به خاطر این خانواده و این سقف ازت ممنونم.


ديشب براي تفال نيتم اين بود كه آيا ممکن است شاید یه روزی و احتمالاْ و بالاخره و سرانجام و درنهايت، عشق به سمت من خواهد آمد يا نه؟ هر چند جناب حافط آب پاكي رو ريخت رو دستم و با اين جواب:

بخت از دهان دوست، نشانم نمي‌دهد         دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد

از بهر بوسه‌ ز لبش جان همي دهم             اينم نمي‌ستاند و آنم نمي‌دهد

و الخ!

اعلام داشت كه حالا حالا ها خبري نيست از اين عشق! و راهش به اين طرفها نميفته! ( عشق جان! من مي خوام بيام سراغت ولي نمي دونم كجا دنبالت بگردم!!)

بعدش هم اين شعرش با اين موارد اخلاقيش من رو شرمنده كرد! خاك وچوك! يعني من صبح تا شب نشستم و در ناخودآگاهم به دهان دوست فكر مي كنم؟!؟!!؟!؟!؟ من از این فال بوالهوس اعلام برائت می کنم!


از جشن يلداي پرشين بلاگ فقط  چند تا چيز يادم مونده!!

-          تنها آشنايي كه مي شناختم اونجا يسنا و ساوري كيجا بودند كه از دور ديدمشون.

-          نيكي نصيريان رو از نزديك ديدم و فهميدم واقعاً بچه ي باهوشيه!

-          1 زوج وبلاگ نويس ديدم كه با هم 10 سال اختلاف سني داشتند البته آقا پسر كوچكتر بودند.

-          پرتاب نمایشی کفش به سمت فرورتیش رضوانیه

-          فال حافظمون هم كه " يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور" دراومد.

دلم مي خواست كليپ "پدربزرگها و مادربزرگها" رو ببينم كه نشد. چون ساعت تردد در منزل ما رابطه ي مستقيم با حضور خورشيد در آسمان دارد مجبور شدم جشن رو نصفه ول كنم!

 


براي همه ي دوستهام و همه‌ي كساني كه اين نوشته رو مي خونم آرزو مي‌كنم كه زمستوني پر از عشق و شادي داشته باشند.


یکشنبه یکم دی 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

...

تاثیر

از عجایب

جوجه هاتو بشمر

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

ارشیو

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir