تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

قالب جدید

بدین ترتیب ما از ۲تا گل بنفش، به یک پروانه سبز تبدیل ماهیت دادیم!

رنگمان هم از بنفش-طوسی به سبز و سفید تغییر یافت!

از این قالب جدید خیلی خوشم اومده، خلوت و منظمه، بخشهای مختلفش کاملاْ مشخصه. 

عنوان پستهای قبلی رو هم نشون می ده که من خیلی اینو دوست دارم.

ابته یه سری لینکهای جوات هم سر خودش داره: اس ام اس و جوک و فال حافظ!! ولی خب دیگه! اکشال نداره. بعداْ کدهاش رو دستکاری می کنم و اونها رو بر می دارم ببینم می شه.

انگاری قالبم هم مثل خودم سبکبار و خوشحال و خوش اندامه!  ;)

 


بعد مدتها Juno رو ۲باره دیدم. خیلی خیلی بیشتر از بار اول لذت بردم. عاشق شخصیت جونو هستم. چون یک تجربه گر واقعیه. نگاهش به زندگی رو دوست دارم.

و این فیلم رو دوست دارم چون می تونست پر اشک و ناله و آه باشه ( مثل "من ترانه ۱۵سال دارم" و روحیه ی غم پرور و نگاه غم انگیز به زندگی) ولی پر از عشق و شادی و رنگه. پر از حمایت خانواده و دوستی.

 


 

این مطلب گلستانه خیلی خیلی حرف دلم بود. یه دفعه یاد تمام این تجربیات زندگیم افتادم.

یه چیز دیگه هم من اضافه می کنم.

این که چرا چرا چرا نمی تونیم با یه پسر یا مرد دوست باشیم بدون اینکه آخرش با توقعات اون به گند کشیده نشه؟

چرا نمی شه با یه پسر راجع به علایق مشترک ( کتابها و فیلمها و موزیکها) صحبت کنیم و فوری بحث رو نکشونن به صحنه های فیلمها و ...

چرا باید به محض اینکه ۲روز با یه پسر گفتی و خندیدی، اس ام اس های ج ن س ی ازش دریافت می کنی؟

 چرا نمی تونیم فارغ از جنسیتمون فقط و فقط به عنوان ۲ تا انسان با هم دوست باشیم.

 چرا نمی شه با همکارمردمون هم مسیر باشیم و فقط و فقط مثل ۲تا همکار رفتار کنیم.

 چرا چرا چرا مردها از دوستی با زنها هیچی نمی فهمن؟

چرا نمی شه با یه پسر فقط هم کلاسی / همکار / دوست موند؟

چرا فوری مسائل ج ن س ی رو وارد این مسائل می کنن؟

چرا نمی شه با یه پسر دوست بود و دوست موند به عنوان ۲ تا انسان؟

با این اوصاف به نظرتون من حق ندارم انقدر از پسرها زده شده باشم؟

  

 گلستانه! داغ دلم رو تازه كردي! من يه دوستي داشتم كه انقدر انقدر دوست داشتم دوستيمون ادامه پيدا كنه. يه آدم مطلع در مورد ادبيات و سينما و موسيقي بود. يه رابطه‌ي خيلي خوب داشتيم. كاملاً دوستانه ( از نظر من) و فارغ از جمسيتمون ( به خيال من!!). با ه كتاب و فيلم مبادله مي‌كرديم. سينما مي رفتيم . راجع به فيلم‌ها و كتابها حرف مي‌زديم و واسه خودمون نقد و تجريه و تحليل مي‌كرديمشون. تا اينكه اين منگل خان (!!!!) شروع كرد حرفهايي رو پيش كشيد كه نبايد! پيشنهاداتي به من كرد كه حتي الان هم يادآوريش عصباني و خجالت زده‌ام مي‌كنه.  طبيعتاً من رابطه‌ام رو باهاش قطع كردم. ديگه نمي‌شد ادامه داد. خيلي خيلي از دستش عصباني بودم كه چرا گند زد به اون دوستي خوب. الان هم از ترس تكرار اون تجربه، خيلي رابطه‌ام رو با پسرها محدود كردم.

پ.ن.۱: از حق که نگذرم، با اینکه تو اتاق محل کار تنها خانم هستم با ۵تا آقا ولی همکارهای خیلی خیلی خوبی دارم.

پ.ن.۲: چند نکته و سوال:

همه ی مردها بد نیستند.

خوبشو هنوز من ندیدم!

من بدشانسم؟

من بدبینم؟

شاید یه روزی . . .

 


سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

5S

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ملت! به نظرتون قالب جدیدم چه طوره؟

این خوبه یا همون قبلیه؟  (خلوتیش رو دوست  دارم ولی خب ترجیح می دم رنگ وبلاگم آبی بشه، دنبال یه قالب قشنگترم)


در محل كارمون، داريم يه دوره‌ي 5S مي‌گذرونيم. اين دوره شامل آموزش 5s و اجراي اون در محيط كارمون و در پايان دريافت مدرك بين‌المللي هست. در واقع يك دوره آراستگي و نظم در محيط كار هست. البته سيكلي كه در اون طي مي‌شه در همه‌جا كاربرد داره.

 فعلاً در فاز اول هستيم. Sort  يا ساماندهي. بايد فهرستي از تمام 1- اقلام و اشيا اتاق كار، 2- مدارك و 3- فايل‌ها ( يا فولدرهاي) كامپيوتر تهيه كنيم. براي هر گزينه مشخص كنيم كه آيا وجودش ضروريه يا غيرضروري. اگر ضروري هست، آيا زياد استفاده مي‌شه يا معمولي يا گاه‌به‌گاهي. اگر غيرضروريه، آيا بايد عودت به انبار شه، فروخته شه يا دور ريخته شه.

نمي‌دونم چرا بعضي از آدمها (هم‌كارها)همش غر مي‌زنن و قدر خيلي چيزها رو نمي‌دونن ولي من واقعا ً واقعاً لذت مي‌برم از شركت در اين دوره، تمرين‌هاش رو هم كامل انجام مي‌دم ( همين ليست برداري‌ها، يافتن مغايرت‌‌هاي فايوْاِسي در محيط كار!). و می خوام یاد بگیرم تا بتونم تو زندگیم درست اجرا کنم.

 

پيروي اون نهضت عظيم ميني‌ماليستي كه 2 ماه پيش انجام دادم و اون رو در اتاقم، كيف دستيم و كشوها و ميز محل كارم اجرا كرده بودم، يك فايواس بالفطره شده بودم و هستم!  از اون موقع احساس سبکی می کنم و ذهنم هم واقعاْ آزاااااااااااااااااااد شده.

ابتداي دوره مدرس اين دوره، توي تمام اتاق‌ها مي‌گرده و يه سري عكس از اين مغايرت‌ها و آشفتگي‌ها مي‌گيره و جالبه كه تو ميز كار من هيچ چيزي پيدا نكرد. تازه كشوهام هم فوق‌العاده مرتب و منظمه! آخرش هم از پشت ميزم رو زمين از اين كابل شبكه كه بلنده و رو زمين حلقه شده عكس گرفت (فقط وقتي كاملاً خم بشي و رو زمين زانو بزني اون صحنه ديده مي‌شه!) اون‌هم كه اصلاً به من چه مربوطيه؟ 

 خلاصه! حال كردم از اين وضع.

بعد ديدم كه واقعاً واقعاً (تقريباً) همه‌ي زندگيم رو مي‌نيمال كردم و همه‌جا رو آراسته كردم به جز ظاهر خودم رو!

شما كه غريبه نيستيد،با خودم قهر كرده بودم و مانتو براي خودم نمي‌خريدم، به خودم گفته بودم بايد لاغر شي تا برات مانتو بخرم ولي گفتم ديگه چه معنايي داره، چه چاق باشم و چه لاغر، بايد آراسته باشم. خلاصه براي اولين و اولين بار در عمرم يه خريد مفصل كردم! 2تا مانتو، 2تا شلوار، 2 جفت كفش، 2تا روسري خيلي خوشگل و شاد و 1 شال رنگارنگ و يه كيف.

هر چند هنوز هم همه چيز رو مشكي خريدم ( به جز روسري و شال). هنوز نمي‌تونم رنگ رو به لباس‌هام بيارم. ولي واقعاْ احساس رضايت و سبكي مي‌كنم.

 

راستي در راستاي خوش‌تيپ كردن من همه ی کائنات دست به دست هم دادن و  امسال 2 تا شال خوشگل و رنگارنگ و شاد و شنگول هديه‌‌ي تولد گرفتم. يكيش از نيلو (خواهرزاده نينازم)، يكي هم از بهترييييييييين دوستم.

 


 راستي مي‌خواستم به اطلاع همممممممممممممممممممممه و از همه مهم‌تر خودم برسونم كه من فقط و فقط و فقط 5كيلو اضافه وزن دارم.

ببينم يعني من نمي‌تونم 5 كيلوي ناقابل رو كم كنم؟

معلومه که می تونم!

مطمئنم می تونم!

 اين 5 كيلو كه كم شه خوش‌اندام‌ترينم. اون موقع است كه آماده مي‌شم براي 5كيلوي بعدي.


یه سلسله حوادثی اتفاق افتاد ( طبق معمول حال ندارم تعریف کنم!) و در پایان اون من تصمیم گرفتم دیگه به حرف و گوشه و کنایه های برخی نزدیکان اهمیتی ندم. من که به نظر خودم دارم درست زندگی می کنم، پس چرا فکر می کردم دیگران ( همون چند نفر!!) باید روش زندگی من رو تایید کنند؟ هان؟

من دارم درست زندگی می کنم پس همین روش رو ادامه می دم.


همه ی دوستهامو دوست دارم. دووووووووووست دارم.


یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |

یکشنبه غم آلود

 

Gloomy Sunday

این فیلم رو از یکی از دوستانم گرفتم که سلیقه فیلمیمون خیلی شبیه همه! خیلی ازش تعریف کرد و خیلی مشتاق دیدنش بودم.

همیشه به فیلمها ۱۰ دقیقه وقت می دم که خودشون رو ثابت کنن. اگه ۱۰ دقیقه اول من رو درگیر کردن ادامه میدم و بقیه اش رو میبینم.

همون 5دقیقه ی اول فیلم 2تا کد به من داد:دهه ی ۴۰، مجارستان. با خودم گفتم پس مطمئنا ْ ادامه ی داستان این طوریه که اینا ی ه و د ی هستند و به زودی هم آلمان می رسه به این کشور و ن س ل ک ش ی اتفاق می افته و اینا از هم جدا می افتند و ...

بنابراین فیلم رو برای مدت زیادی کنار گذاشتم.

بعد مدتها رفتم سراغش و این دفعه تا پایانش من رو دنبال خودش کشید.

خود فیلم خیلی خیلی چیز خاصی نبود. حتی بعضی قسمتهاش هم عجیب و غریب بود, داستان یک قطعه موسیقی بود که در اون سالها در مجارستان چندین نفر با شنیدنش خودکشی می کردند. با اینکه فیلم راجع به ناکامی در عشق و جدایی و فراق بود ولی اصلاً فیلم غمگینی نبود. حتی وقتی یکی از شخصیتها خودکشی کرد هم فیلم خیلی غمگین نبود. همه چیز تقریباً مثل یه فیلم معمولی بود به جز چند دقیقه ی آخر فیلم که پیچش بسیار غافلگیرکننده تو فیلم نامه داشت که تقریباً مبهوت می کرد آدم رو. از این پیچش فیلم نامه انقدر لذت برده بودم که فیلم تموم شد و اون ترانه انتهایی آغاز شد. انقدر سنگین بود این ترانه برای من که می خواستم گریه کنم. یعنی کل فیلم یه طرف, این ترانه یه طرف.

اینجا می تونید این آهنگ رو دانلود کنید.


خب راستش این مطلب یکی از هزار تا مطلبی که می خواستم بنویسم! نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم.یه چیزهایی هست که داره خیلی اذیتم می کنه و می دونم فقط وقتی اینجا بنویسمشون از دستشون راحت می شم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.


هیچ رقمه، اهل اس ام اس فوروارد کردن نیستم، مگر اس ام اسهایی که واقعاْ واقعاْ قشنگ باشن یا تبریک سال نو، اون هم حداکثر به ۲-۳ نفر از صمیمی ترین دوستهام. اصلاْ اصلاْ هم اهل جواب دادن به اس ام اسهای فورواردی نیستم!!

ولی دیشب هر چی اس ام اس تبریک ولنتاین ( همش هم مونثانه! حاوی بوس و قلب و عشق و ..... ) برام اومد، سریع در جوابش زدم:

۲۹بهمن روز "سپندارمذگان" روز عشق* و دوستی پارسی، گرامی و جاودان باد.

 

*کسی کلمه ای فارسی معادل "عشق" می شناسه؟

 

کاش انقدر جرات داشته باشیم که عشق رو خلاصه نکنیم تو خرس قرمز و روبان و ... .

کاش انقدر عشقمون تو خالی و بی معنا نباشه که خودمون رو پشت این مظاهر جعلی دوست داشتن پنهان نکنیم.

 


جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |

؟؟؟؟؟؟؟

دوستم بهم سپرده بود که وقتی که کارتهای کنکور ارشد رو دادن بهش خبر بدم! من اصلاْ  نمی دونستم کنکور کی هست! دیشب یه دفعه یادم افتاد که کنکور باید این آخرهفته باشه! صبح زنگ زدم به دوستمَ موبایلش خاموش بود. رفتم تو سایت سازمان سنجش می بینم که اون الان باید سر جلسه باشه! طفلک!

زنگ زدم خونشون، مادرش گفت رفته سر جلسه!

واقعاْ خجالت آوره! هوش و حواس من کجا رفته؟


تو این چند روز برای هزارمین بار برام روشن شد که هیچ وقت و هیچ وقت وضعیت جامعه ما درست نمی شه، همونهایی که تو اتوبوس و تاکسی و بقالی و چقالی، این مملکت و س ر ا ن ش رو به ف ح ش می کشن، عین یه عروسک خیمه شب بازی روزهایی مثل دیروز می ریزن تو خیابون و ش ع ا ر می دن و ۲باره از فرداش شروع می کنن نالیدن از زمین و زمان.

حالم به هم می خوره از این وضعیت.

دلم میخواد دیگه گوشهام نشنوه این چیزها رو، نبینه این صحنه ها رو.

 

 


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

حیرت!

باورتون مي‌شه، تو همين كشور، همين شهر و همين روزها، خانمي هست 29 ساله، داراي تحصيلات ليسانس و دبير آموزش و پرورش، كه 4 تا بچه داره؟؟؟؟!!!! من که هنوز تو کفم!

 4 تا دختر 11 ساله، 5ساله، 3ساله و 6 ماهه!! خيلي هم خوشگلن مثل عروسك، موهاي فرفري طلايي دارن با چشمهاي عسلي (به خدا اغراق نمي‌كنم، خيلي خوشگلن اين دخترها)

 خودش مي‌گه كه به خاطر پسر داشتن نبوده كه 4تا بچه به اين دنيا آورده، ولي براي 2تا بچه‌ي آخر تحت نظر متخصص تغذيه بوده كه بچه پسر شه! که نشده!

 به نظرتون اين ديوانگي نيست؟! حماقت نيست؟!


در مورد پست قبلی هم لطفاْ شایعه سازی نفرمایید! هیچ مساله عشقولانه ای در کار نیست! اگر باشه، اولین نفراتی که خبر دار میشن بر و چه های وبلاگی هستند! قول! قول! قول!

 


بر این برف اگر جان فشانم، رواست  

 


به به! چه خوابهایی دیده برام این خانم! خدایا خوابشان را تعبیر بفرما! الهی آممممممممیییییییییییییینننننننننننن!

 


شنبه نوزدهم بهمن 1387 |

شکرانه

تا حالا دیدین کسی از خوشحالی با دمش گردو بشکنه؟ ندیدین؟

پس الان باید منو ببینید!

 

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! شکرت

خوشحاااااااااااالم

خوشحاااااااااااااااااالم

خوشحاااااااالم

اتفاقی که به نظرم محاااااال بود و غیرممکن، واقعیت پیدا کرد! حتی یک اپسیلون هم امکان وقوع نداشت ( از نظر من)

ولی خدا بزرگتر از این حرفهاست.

خدایا شکرت. چقدر صبح غمگین بودم. چقدر الان شادم.

می خوام پرواز کنم.

خدا جونم دوستت دارم :)


سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |

...

در راستای اینکه من تونستم ۵ تا فیلم هندی رو با موفقیت ببینم و یه دونه هم ندیده دارم که می خوام برم سراغش (اسمش بابول!!)» به عنوان یک کارشناس خبره سینمای هند» فرمول اختصاصی خودم رو برای دیدن فیلم هندی اعلام می کنم:

صحنه هایی که حرف می زنن با سرعت 2برابر نگاه كنيد. اينجوري تازه مي شه مثل حرف زدن عادي!

صحنه هاي رقص و آواز رو با سرعت 5/1 برابر نگاه كنيد ( اين عدد بسته به تندي و كندي رقص مي تواند بين 1 تا 2 تغيير كند)

 اين جوري، فيلم 3 ساعته مي شه 2 ساعت! كمتر خسته مي شيد و بيشتر استفاده مي كنيد از فيلم!

 


 بابا! چرا از صبح من هر جا مي رم بوي پيپ مياد؟ نكنه خودم پيپ كشيدم و خبر ندارم؟


 

پ.ن.۱: آخ بمیرم الهی! الان یکی از شاگردهای رییسمون اومد اینجا که از استادش نمره بگیره، تازه نمره اش هم شده ۱۷!!! دارن اخراجش می کنن! عین ابر بهار گریه می کنه :(

پ.ن.۲: رییسم بهش داد ۱۹!!

پ.ن.۳: دختره گفت ۵ترمه دارم مشروط میشم! بعد شماره دانشجوییش با ۸۷ شروع می شه!!! یعنی ورودیه ۸۷ و همچین چاخان بزرگی کرده!

پ.ن.۴: در هر حال! رییسم به روش نیاورد و بهش ۱۹ داد! دختره همچنان گریان رفت، فکر کنم انتظار داشت ۲۰ بگیره!!!!!!!


یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |

کوچ کوچ هوتاهه!

 من بهمندختاهه، تو اين تعطيلات مغز را باگل كرداهه با فيلمهاي هنداهه!

آقا! من يه دوست دارم كه در راستاي مبادلات فرهنگي ( تبادل فيلم و كتاب!!) شديداً اصرار داره كه من رو هندي كنه! اصلاً ايشان حس هنددوستيشون خيلي قويه و فكر كنم نماينده‌ي كشور هند در سرزمين ما هستند براي شستشوي مغزي جوانان و فرو كردن فرهنگ هندي

به جز فيلمهاي هندي تكه پاره‌اي كه از تي وي ديده بودم، تا چند ماه يش هيچ فيلم هندي نديده بودم. اصلاً هم رغبتي نداشتم، چون خواهرم خيليييييي فيلم هندي دوست داره و  در راستاي اينكه هر چي اون دوست  داره من دوست ندارم ( حالا هر دو بهمني هستيما!) بنابراين از شنيدن اسم فيلم هندي مورمورم مي‌شد!

تا چند وقت پيش كه خدا قسمت كرد، گاهی خوشی - گاهی غم رو ديدم ( البته هنوز هم كامل نديدمش، خيليي طولانيه، خيلي هم ناله و گريه داره توش. ولي يه ربع ديدم، يه ربع پريدم از روش، 2باره يه ربع ديدم و كلاْ فهميدم داستانش چيه ).

بعد چند وقت پيش به لطف همين دوست Om Shanti Om رو ديدم، كه يه جورايي انگار 2 تا فيلم بود، يعني از وسطش كلاً عوض مي‌شد ( بعدها فهميدم اين در مورد تمام فيلمهاي هندي صدق مي‌كنه! فکر کنم تو اتاق مونتاژ، همین طور حلقه های چند تا فیلم رو می ریزن زمین و الله بختکیَ چند تا چند تا سر هم مونتاژ می کنن و می شه یه فیلمَ واسه همین که کلاْ اول فیلم یه چیز دیگه میگه، آخر فیلم یه حرف دیگه!) بعضي جاهاي اين فيلمه خيلي خنده دار بود ،  كلاْ خودش داشت سينماي باليوود و مناسبات حاكم بر اون رو هجو مي‌كرد.

خلاصه يه دفعه هفته پيش 4 تا فيلم گذاشته شد كف دست ما كه بريم ببينيم:

DON: آقا! سركاري مطلق! برگرفته از فيلمهاي Face Off- Kill Bill و چند تا فيلم اكشن ديگه ( كه چون اكشن نگاه نمي‌كنم، نمي‌دونم چه فيلمهايين)

Veer-Zaara: هنوز كه كامل نديدمش. ولي تا اينجا جالب نبوده. خيلي زيادي و بيش از حد هم توش رنگ وجود داشت كه مغز من نمي‌كشيد!!!

اين فيلمهاي هندي هم كه از نفس مي‌ندازن آدمو! تازه من هم كه به به خودم قول داده بودم كه يه سر پاي يه فيلم نشينم، وسط فيلم نهار پختم، خونه جارو كردم، روي كابينت‌ها رو مرتب كردم ( البته پاز رو مي‌زدم‌ها!)

Kuch Kuch Hot Hai : دروغ چرا! از اين فيلم خوشم اومد، از شما چه پنهون، يه جاهاييش، يه كم هم گريه كردم! كلاً من تو 95% فيلمهايي كه مي‌بينم بالاخره يه جاش رو به عر زدن ميفتم! البته اگه تنها فيلم رو ببينم.

خلاصه اينكه حالم بده از بس اين چندوقته تو اين فيلمها: شاهرخ خان، همزاد 2قلو، مساله تناسخ، عشق در نگاه اول، رنگ، رقص، آواز، خواننده‌ي بسيار بدصدا، سوز و گداز و جواهرات بدلي 5كيلويي ديدم!

ولي خب! زياد هم بدم نيومدا! يعني: كوچ كوچ هوتاهه*

 

* اتفاقی میفتد!

  


۱- لطفاً در مصرف بهينه سوخت، صرفه‌جويي كنيد!

۲- با سلام! شما با ................... ( يك سازمان دولتي بزرگ) تماس گرفته‌ايد، لطفاً شماره داخلي خود را وارد، در غير اين‌صورت اپراتور پاسخگوي شما خواهد بود!

 


 

واااااااااااای که چه هوای شفافی !باورم نمی شه اینجا تهرانه!

انقدر كه هوا صافه و  همه چيز معلومه! امروز براي اولين بارو افق هاي جديدي از تهران رو كشف كردم!! باور كنيد تا حالا تو مسيرم به محل كار، اون رشته كوه جنوب غربي تهران رو نديده بودم كه با چشمان تيزبينم از  فاصله‌اي بس بعيد رصدشون كردم

  


  

چه حالي داره، كيك تولد خوردن و كادو گرفتن و تبريك شنيدن. ( نتونستم با دوستهام جشن بگیرم، چون من فقط روز تولدم، حال و هوای تولد دارم و بعدش برام تولد گرفتن بی معنی می شه و روز تولدم هم مهمان بودیم :( )

چه لذتي داره احساس از نو متولد شدن و احساس جواني و قدرت.

جاي پرواز داره وقتي صبح موقع لباس پوشيدن، خيلي راحت و با چشم غيرمسلح (!) ببيني  كه دور ك*م*ر  و ش*ك*م به طور محسوسي كم شده و لباس رو تن آزاد شده.

 

واااااااااااااااااااااي خداجونم.

خوشحالم.

شكرت

 


شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

تولدم مبارک!

 

خدايا از اين‌كه نعمت زندگي كردن رو به من اعطا كردي، شكر مي‌كنم.

خدايا سالي پر از عشق و موفقيت به من بده.

  


ساعت ۶:۳۰ صبح ۹بهمن ماه من به این دنیا اومدم، خوشحالم كه زنده ام و زندگي مي كنم.

Flower


 

پ.ن: از اونجا كه امسال كبيسه است و تولد ميلادي من فرداست. بنابراين امسال ۲بار متولد مي شوم !

 


چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

چرا؟

فقط دلم گرفته، همين. 

هيچ كس مجبور نيست اين نوشته رو كامل بخونه.

 

 

چرا؟چرا؟چرا با اينكه مي‌دونم چند تا از همكارهام اين وبلاگ رو مي‌خونن باز هم همه‌ي سفره‌ي دلم رو اينجا پهن مي‌كنم؟

چرا اين همكارهاي من اين وبلاگو مي‌خونن؟ ( اينو اين اول نوشتم، بلكه ايشان‌ها، اين مطلب رو نخونن)

 

چرا 3روزه سردرد دارم؟ در حالي كه تو تمام عمرم به جز روزهايي كه زير آفتاب شديد راه برم يا گرمازده بشم سردرد نداشتم.

چرا 3 روزه معده‌ام اذيت مي‌كنه؟ در حالي‌كه سابقه‌اش رو تا حالا نداشتم.

چرا انقدر خسته‌ام؟

چرا دلم مي‌خواد گريه كنم؟

چرا دارم به خودم فشار ميارم كه گريه نكنم؟

چرا ، چرا، چرا اون 9 روزي كه آزمايش داده بودم و فكر مي‌كردم يه بيماري خطرناك دارم و شب خواب نداشتم، چرا چرا چرا نتونستم به هيچ كس بگم؟ چرا فكر كردم نبايد ديگران رو غصه دار كنم؟ چرا فقط به اين فكر مي‌كردم كه اگه بيمار باشم مي‌شم مزاحم ديگران. چرا نتونستم بگم: من مي‌ترسم

چرا برف نيومد؟

چرا هوا داره گرم مي‌شه؟

چرا امسال به اندازه كافي يخ نكردم؟ شال گردن ننداختم؟ تو برف راه نرفتم؟

چرا من گرممه و اطرافيانم سردشونه؟

چرا وقتي كسي به من محبت يا ابراز علاقه مي‌كنه دستشو پس مي‌زنم؟ چرا باور نمي‌كنم؟ چرا خودمو شايسته‌ي دوست داشته شدن نمي‌دونم؟

چرا وقتي بهم هديه‌اي مي‌دن فكر مي‌كنم لايقش نيستم.

چرا فكر مي‌كنم انقدر زشتم؟

چرا به نظر اين روزها حتي زشت‌تر از قبل هستم؟

چرا توانايي‌هاي خودمو ناديده مي‌گيرم؟

چرا درس نمي‌خونم؟ چرا فوق قبول نمي‌شم؟

چرا موقع خوردن عذاب وجدان مي‌گيرم؟

چرا به خاطر اضافه وزنم هر كس به خودش جرات مي‌ده هر اظهار نظري در موردم بكنه؟

چرا چرا چرا بايد لاغر بشم تا خانواده‌ام دوستم داشته باشن؟ چرا محبتشون مشروطه؟

چرا نمي‌تونم بگم كه خسته‌ام؟

چرا با اينكه اين ماه كلي صرفه جويي كردم، كتاب و فيلم هم نخريدم باز هم بي‌پولم؟ چرا نمي‌تونم پس‌انداز كنم؟

چرا توي سينما من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟

چرا توي رستوران من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟

چرا بهترين دوستم، من رو فقط براي شنيدن درددلهاش مي‌خواد؟ و چرا بعد 7سال اين رو فهميدم؟

چرا دوستم بعد از 6 سال تازه مي‌فهمه كه من كتاب رو بيشتر از همه‌چيز دوست دارم؟

چرا نمي‌تونم بگم چي رو دوست دارم و از چي بدم مياد؟

چرا آرزوهامو، هوس مي‌دونم و سركوبشون مي‌كنم؟

چرا دردهامو پنهان مي‌كنم؟

چرا هر وقت كمي بيمار مي‌شم خودم رو مقصر مي‌دونم و اون رو نتيجه چاقيم مي‌دونم؟

چرا به خودم حق نمي‌دم كه بگم خسته‌ام، بگم سردرد دارم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه فقط 15 ماه پيش، 9 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق مي‌دونستم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه فقط 19 ماه پيش، 14 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق مي‌دونستم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه 4سال پيش، 22 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم اطرافيانم من رو چاق مي‌دونستند؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه از 1 سال پيش تا الان، نتونستم حتي 500گرم وزن كم كنم؟

چرا با اين‌كه 1ماهه، روزي 30 دقيقه پياده‌روي مي‌كنم، داروي گياهي و مولتي ويتامين مي‌خورم و كمتر غذا مي‌خورم، 100 گرم هم وزن كم نكردم؟

چرا ديروز اون هديه‌اي رو كه دوست داشتم يه روز يه نفر ( حالا هركس) بهم هديه بده، براي خودم خريدم؟ چرا فهميدم كه هيچ وقت ، هيچ كس اون هديه رو بهم نمي‌ده، چون نمي‌دونه كه يه چيز به اين سادگي يكي از بزرگترين آرزوهاي منه، چون هيچ وقت به كسي نگفتم و اطرافيانم هم كه علم غيب ندارند.

چرا هيچ وقت، هيچ كس، به من 1 شاخه گل هديه نكرده ( كاش يادم نمي‌اومد)

چرا اوني كه دوست دارم تولدمو بهم تبريك بگه، هيچ وقت يادش نمي‌مونه كه تولدمه؟ هيچ وقت بهم تبريك نمي‌گه؟

 چرا امسال روز تولدم برام مهم نيست؟

 


 

پ.ن. ساعت ۲:۵۳: حالا خیلی بهترم! این حرفها بدجوری رو ذهنم سنگینی می کرد.

ممنونم دوستهای عزییییییییییییییییییززززززززززززززززززم

 


سه شنبه هشتم بهمن 1387 |

؟

 

دل‌گيرم، نمي‌دونم از كي

 خسته‌ام، نمي‌دونم از چي

 ------------------------ 

 هواي گريه با من

 


دوشنبه هفتم بهمن 1387 |

2009

فهرست نامزدهاي اسكار 2009 اعلام شد.

دوست دارم Heath Ledger و Kate Winslet یا Anne Hathaway  برنده باشند. در مورد بهترین بازیگر نقش اول هیچ نظری ندارم و به آکادمی اجازه می دم که خودشون بین این آقایون یکی رو انتخاب کنند.

در ضمن اميدوارم آنجلينا جولي نبره!!

در مورد بازیگر نقش دوم زن هم بین امی آدامز و پنلوپه کروز و ماریسا تامی شک دارم. ولی فکر می کنم پنلوپه کروز ببره ( دیگه وقتشه!)

غم انگیزه که هنوز هیچ کدوم از این فیلمهایی که نامزد بهترین فیلم شدند رو ندیدم :(


شنبه پنجم بهمن 1387 |

اين‌گونه انتقام مي‌گيرم!!

- ظهره، همه براي نهار رفتن، تو اتاق تنهام.

- وارد اتاق مي‌شه، گاهي اوقات به اتاق ما مياد ولي هيچ وقت به جز سلام و عليك مختصر با هم حرفي نزديم. اختلاف سني زياي داريم، تا به حال هيچ زمينه مشتركي براي حرف زدن باهاش پيدا نكردم.

- بهش لبخند مي‌زنم.

- 2-3 جمله بيشتر نمي‌گه. فقط با "بله"، "آهان" و "چه جالب" جوابشو مي‌دم و ناگهان در جمه‌ي آخر زهري مي‌ريزه به جونم كه تا عمق وجودم رو مي‌سوزونه، خشكم مي‌زنه. قلبم بدجوري مي‌شكنه.

- چي كار مي‌كنم؟ يه لبخند يخ‌زده تحويلش مي‌دم و لال مي‌شم. نمي‌تونم بگم كه از اين حرفت ناراحت شدم، نمي‌تونم بگم به شما مربوط نيست، نمي‌تونم بگم تو مسائل شخصي ديگران دخالت نكن. سكوت مي‌كنم با يه لبخند يخ‌زده.

- مثل يه بادكنك كه بادش خالي مي‌شه، تمام بعدازظهر بي حس و حالم. از ناراحتي 2 تا جوش گنده رو بينيم سبز ( در واقع قرمز!) مي‌شه و باد مي‌كنه.

- به خودم مي‌گم: فراموشش كن، فراموشش كن. به زور حرفهاشو مي‌فرستم ته ته ته ذهنم تا اذيتم نكنند.

- عصر ديگه يادم رفته كه چي گفت و چي شد ولي هنوز بدجوري دمغم.

- شب قبل از خواب، يه دفعه تمام اون لحظه‌ها هجوم مي‌آره به ذهنم. نگاه موذيش، لبخند كجكيش و حرفهاي زهرآلودش به روشني مي‌آد جلوي چشمم.

- اشكهام سرازير مي‌شن.

- بعد چندين ماه، 2باره اون گرفتگي عضلات مياد سراغم و خيلي بد مي‌خوابم.

- صبح كه پا مي‌شم حسابي مصمم هستم. تصميم دارم به محض اين‌كه ديدمش حسابشو بذارم كف دستش.

- فکر مي‌کنم: حيف كه خيلي كم طرف اتاق ما پيداش مي‌شه و گرنه مي‌دونستم بهش چي‌ها بگم.

- چند تا جمله‌ي تند و چند تا متلك آبدار تو ذهنم رديف مي‌كنم تا اگه ديدمش بهش بپرونم.

- وارد شركت كه مي‌شم به خودم مي‌گم: اصلاً اگه ديدمش بهش محل نمي‌ذارم. اصلاً رومو مي‌كنم اون‌ور.

- پشت ميزم نشستم. وارد اتاق ما مي‌شه.

.

.

.

- بهش لبخند مي‌زنم!!!  


چهارشنبه دوم بهمن 1387 |

بهمن 87

از صبح یه ریز دویدم این ور و اون ور و اصلاْ فرصت نداشتم ولی دیدم اگه روز اول بهمن پست ننویسم خوابم نمی بره.


بهمن ماه خوبی داشته باشید، پر از همه ی خوبی ها



سه شنبه یکم بهمن 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir