فقط دلم گرفته، همين.
هيچ كس مجبور نيست اين نوشته رو كامل بخونه.
چرا؟چرا؟چرا با اينكه ميدونم چند تا از همكارهام اين وبلاگ رو ميخونن باز هم همهي سفرهي دلم رو اينجا پهن ميكنم؟
چرا اين همكارهاي من اين وبلاگو ميخونن؟ ( اينو اين اول نوشتم، بلكه ايشانها، اين مطلب رو نخونن)
چرا 3روزه سردرد دارم؟ در حالي كه تو تمام عمرم به جز روزهايي كه زير آفتاب شديد راه برم يا گرمازده بشم سردرد نداشتم.
چرا 3 روزه معدهام اذيت ميكنه؟ در حاليكه سابقهاش رو تا حالا نداشتم.
چرا انقدر خستهام؟
چرا دلم ميخواد گريه كنم؟
چرا دارم به خودم فشار ميارم كه گريه نكنم؟
چرا ، چرا، چرا اون 9 روزي كه آزمايش داده بودم و فكر ميكردم يه بيماري خطرناك دارم و شب خواب نداشتم، چرا چرا چرا نتونستم به هيچ كس بگم؟ چرا فكر كردم نبايد ديگران رو غصه دار كنم؟ چرا فقط به اين فكر ميكردم كه اگه بيمار باشم ميشم مزاحم ديگران. چرا نتونستم بگم: من ميترسم
چرا برف نيومد؟
چرا هوا داره گرم ميشه؟
چرا امسال به اندازه كافي يخ نكردم؟ شال گردن ننداختم؟ تو برف راه نرفتم؟
چرا من گرممه و اطرافيانم سردشونه؟
چرا وقتي كسي به من محبت يا ابراز علاقه ميكنه دستشو پس ميزنم؟ چرا باور نميكنم؟ چرا خودمو شايستهي دوست داشته شدن نميدونم؟
چرا وقتي بهم هديهاي ميدن فكر ميكنم لايقش نيستم.
چرا فكر ميكنم انقدر زشتم؟
چرا به نظر اين روزها حتي زشتتر از قبل هستم؟
چرا تواناييهاي خودمو ناديده ميگيرم؟
چرا درس نميخونم؟ چرا فوق قبول نميشم؟
چرا موقع خوردن عذاب وجدان ميگيرم؟
چرا به خاطر اضافه وزنم هر كس به خودش جرات ميده هر اظهار نظري در موردم بكنه؟
چرا چرا چرا بايد لاغر بشم تا خانوادهام دوستم داشته باشن؟ چرا محبتشون مشروطه؟
چرا نميتونم بگم كه خستهام؟
چرا با اينكه اين ماه كلي صرفه جويي كردم، كتاب و فيلم هم نخريدم باز هم بيپولم؟ چرا نميتونم پسانداز كنم؟
چرا توي سينما من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟
چرا توي رستوران من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟
چرا بهترين دوستم، من رو فقط براي شنيدن درددلهاش ميخواد؟ و چرا بعد 7سال اين رو فهميدم؟
چرا دوستم بعد از 6 سال تازه ميفهمه كه من كتاب رو بيشتر از همهچيز دوست دارم؟
چرا نميتونم بگم چي رو دوست دارم و از چي بدم مياد؟
چرا آرزوهامو، هوس ميدونم و سركوبشون ميكنم؟
چرا دردهامو پنهان ميكنم؟
چرا هر وقت كمي بيمار ميشم خودم رو مقصر ميدونم و اون رو نتيجه چاقيم ميدونم؟
چرا به خودم حق نميدم كه بگم خستهام، بگم سردرد دارم؟
چرا سعي ميكنم فراموش كنم كه فقط 15 ماه پيش، 9 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نميره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق ميدونستم؟
چرا سعي ميكنم فراموش كنم كه فقط 19 ماه پيش، 14 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نميره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق ميدونستم؟
چرا سعي ميكنم فراموش كنم كه 4سال پيش، 22 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نميره كه حتي اون موقع هم اطرافيانم من رو چاق ميدونستند؟
چرا سعي ميكنم فراموش كنم كه از 1 سال پيش تا الان، نتونستم حتي 500گرم وزن كم كنم؟
چرا با اينكه 1ماهه، روزي 30 دقيقه پيادهروي ميكنم، داروي گياهي و مولتي ويتامين ميخورم و كمتر غذا ميخورم، 100 گرم هم وزن كم نكردم؟
چرا ديروز اون هديهاي رو كه دوست داشتم يه روز يه نفر ( حالا هركس) بهم هديه بده، براي خودم خريدم؟ چرا فهميدم كه هيچ وقت ، هيچ كس اون هديه رو بهم نميده، چون نميدونه كه يه چيز به اين سادگي يكي از بزرگترين آرزوهاي منه، چون هيچ وقت به كسي نگفتم و اطرافيانم هم كه علم غيب ندارند.
چرا هيچ وقت، هيچ كس، به من 1 شاخه گل هديه نكرده ( كاش يادم نمياومد)
چرا اوني كه دوست دارم تولدمو بهم تبريك بگه، هيچ وقت يادش نميمونه كه تولدمه؟ هيچ وقت بهم تبريك نميگه؟
چرا امسال روز تولدم برام مهم نيست؟