تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

نوروز پیروز

 

برای همه سالی پر از

موفقیت

         عشق

                  آرامش

                           شادی

                                    تندرستی

                                             صلح و

                                                      پول!

آرزو دارم.

 

سال نو می شود، بیایید ما هم نو شویم.

 

سال نو مبارک


از صمیم قلب مطمئنم که سال ۸۸ یکی از بهترین سالهای عمرم خواهد بود.


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 |

فايو اس در خانه تكاني

امسال که با دانش فایواسی (5S) داشتم خونه تكوني مي كردم سعي كردم به همه چيز نگاه جديدي بندازم و فقط و فقط در صورت ضروري بودن ازشون استفاده كنم. اينجوري شد كه وسايل تزييني پذيرايي به يك سوم كاهش پيدا كرد! فقط چيرهايي كه با هم هارموني دارند يا ضروري هستن رو نگه داشتم.

و ديروز من دچار يه سوال فلسفي شدم:

با يك دستگاه ويديو چه بايد كرد؟

تو اين دوره زمونه كه ديگه وي اچ اس به ملكوت اعلا پيوسته، شما ويديوهاتون رو چي كار كرديد؟ نگه داشتيد هنوز؟ (البته ما هم نگه داشتيم ولي تو فكرمه كه بذارم تو جعبه اش و بذارم تو كمد! چه فايده داره تو ميز تلويزيون باشه در حالي كه در سال گذشته حتي يك فيلم هم باهاش ضبط نكردم و نديدم!)

 


پ.ن.۱: امروز صبح یک نفر آنچنان من رو نواخته که ارتعاشاتش رو فکر کنم تا سال بعد هم با خودم ببرم!! نمی دونم چرا بعضی ها اینجوری هستند، منبع انرژیهای منفی. و چرا یک عده مثل من هستند! گوشهاشون بدهکار این حرفهاست! :) بهمندخت جان! گوشهاتو ببند! نشنو! اهمیت نده دخترم! حرف مفت دیگران رو خریدار نباش.

زندگی کن.


دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

مادرشوهر آینده

يك خانم ايراني براي ديدن پسرش ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي پسر هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي‌شد. پسر كه فكر مادرش را خوانده بود گفت: " من ميدانم كه شما چه فكري مي‌كنيد، اما من به شما اطمينان مي‌دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش پسر آمد و گفت: " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد؟

پسر گفت: خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎

  با عشق،پسرت

 

روز بعد ، پسر يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي‌خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎.

با عشق ، مامان

 

 

منبع: ایمیل!

 


چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |

به سوي سال 88

- طبق تحقیقات به عمل اومده توسط من، اینجانب اعلام میدارم که وضعیت آب و هوای تهران به این شرح است:

۹ماه تابستان (از 1مهر تا ۳۱خرداد)

۳ماه جهنم (از ۱ تیر تا ۳۱ شهریور!) 


- به لطف (شاید هم شر!!!) گرمای بی سابقه ی دیروز هوا در تهران، ۳تا درخت حیاط ما یه روزه شکوفه کردند!!! ۲تا درخت گیلاس و یک آلبالو!

چه خبره؟ هوا چرا اينجوري شده؟ ديروز 27 درجه بود! رسماً داشتيم هلاك مي شديم!!


 - خونه تکونی ادامه دارد! آي مي تكانيم! آي مي تكانيم! تموم هم نمي شه!


- براي رفتن به شيراز بدجوري بی تاب شدم! دلم قيلي ويلي مي ره! چقدر خوشحالم! آخ جانمي جان!!


- فيلم‌هاي Reader- Doubt - Milk - Yes man , چند تا ديگه هم به دستم رسيد! ولي نمي دونم چه مرگمه! نمي تونم فيلم ببينم و تمركز كنم! البته خداييش الان هم وقت فيلم ديدن نيست كه! وقا خونه تكونيه! :))


در ارزيابي آخر سال توسط رييسم يه نمره ي خيلي خوب گرفتم (بالاترين در حوزه ي خودمون) & خوشحالم.


شايد به نظر عجيب بياد ولي احساس مي كنم بدجوري دارم به محيط كارم وابسته ميشم. خيلي علاقمند به كار و محيط كارم شدم و از اين مي ترسم كه ضربه بخورم!!


براي 8/8/88 برنامه اي نداريد؟ خدايا نميشه ما يه برنامه داشته باشيم!!! مثلاً نامزدي يا عشقولانه اي، چيزي؟

اعداد زوج رو دوست دارم ( هر چند خودم در يك روز و ماه و سال فرد به دنيا اومدم!!!!)


 


سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

خسته نامه!

بد:

روز زن بر من مبارک که چند روزه در لطیف ترین و ظریف ترین و زنانه ترین حالت ممکن، در بالای نردبون زندگی می کنم و دیوار دستمال می کشم و لوستر تمیز می کنم و رو زمین زانو می زنم کف دستمال می کشم و سوراخ سنبه ها رو تمیز می کنم و کارگر بَسیاااااااااااااااااااار نمونه ای برای مامانم هستم!!!

عجب اوضاعیه ها! مادرجانمان کارگر را قبول نمی دارند، حق هم دارند کدوم کارگری مثل اینجانب انقدر خوب می سابه و تمیز می کنه، تازه به کارگر که نمی شه از گل نازکتر گفت ولی به من تا می شه می توان صفاتی چون تنبل نسبت داد و مجبورمان کرد هر قسمت را ۲۰ بار بیشتر از تعداد لازم دستمال بکشیم.

خرجی هم که ندارم، رایگان کار می کنم! شب هم وقتی کوبیده و خسته یه گوشه افتاده ام داستانها (در واقع افسانه هایی) بشنوم از کدبانو بودن و خوش اخلاق بودن و کاری بودن و زرنگ بودن و نمونه بودن و زیبا بودن و خوش اندام بودن و سیاستمدار بودن و توانمند بودن و باعرضه بودن تمام دخترها به جز من!

هر روز هم که بگذرد متوجه بشم که سنگ تر از دیروز شده ام و پذیرفته ام که آدم بده ی قصه باشم! پذیرفته ام که هر پیشنهادی می کنم به شوخی گرفته شه یا شنیده نشه.

پذیرفته ام که باید تلاش ابدی بکنم برای خوب بودن و اعتراض نکردن و بی مساله بودن! تلاش کنم خانواده رو درگیر مشکلاتم نکنم. روی پای خودم بایستم و در نهایت بی اهمیت بمونم.

اصلاْ می دونم که اشکال از همین آخریه. تلاش برای خوب بودن. چرا چرا چرا نمی تونم قهر کنم؟ اخم کنم؟ تا دیگران یه کم ازم حساب ببرن؟ چرا وقتی حرفی ناراحتم میکنه واکنش نشون نمی دم، که ۲باره اون حرف تکرار نشه.


خوب:

بابا بی خیال این حرفها!

یک اتفاق محشر افتاد! فیلمهای Revolutionary Road - Bride Wars - YES man - Slumdog Millionaire - Australia - the Curious Case of Benjamin Button - Changeling همه با هم به دستم رسيد. و اگه اگه و اگه بشه تو عيد مي تونم اين فيلمهاي باحال رو ببينم.


خوب:

به اميد خدا، سال تحويل امسال شيراز هستيم. خوشحالم. تا به حال شيراز نرفتم. تازه اونجا شايد بتونم 1-2 تا از دوستام رو هم ببينم :)


بد:

مسافرت شيرازمون كه قرار بود فقط 4نفري (فقط اعضاي خانواده خودم) باشه، و مي تونست يكي از خاطره انگيزترين سفرهاي عمرم بشه به خاطر همراهي يكي از اقواممون داره مي ره تبديل به اعصاب خردكن ترين روزهاي سال 88 بشه! اگر اين شخص همراهمون بياد نمي دونم چي كار بايد بكنم. همه به جز من ازش دعوت كردن با ما بياد! بسيار شخص بدسفريه. خب نمي خوام خودخواهي كنم و به خاطر خودم نذارم اون بياد. (چقدر هم كه حرف من برو داره! وقتي گفتم دوست ندارم اون بياد همه بر عليه من شوريدند! جالب اينجاست كه محل اسكانمون در شيراز رو من از طريق شركتمون گرفتم!)

نمي دونم بايد دعا كنم اون آدم منصرف شه و نياد يا اينكه دعا كنم بتونم گوشهامو بگيم و اين مسافرت رو زهر خودم نكنم.


بد:

كاش مجبور نبوديم خونه تكوني كنيم. اگه با خودم بود اينجوري خونه تكوني رو يه مساله بزرگ نمي كردم. ولي مي دونم كه مامانم خيلي خودشو اذيت مي كنه موقع خونه تكوني (قدرتي خدا كار هيچ كس رو هم قبول نداره! مخصوصاً كار من رو!!). خودمو دخالت مي دم و كار مي كنم. هر چند در نهايت چيزي  كه برام ميمونه بدخلقيهاست و خستگيها و بغض دائمي.

 


یکشنبه هجدهم اسفند 1387 |

گوی زرین برای فعالترین عضو وبلاگ برنامه ریزی - 1387

اين پست مربوط به بخش "گوی زرین برای فعال ترین عضو وبلاگ برنامه ریزی " است. خانمها و دخترخانمهاي وبلاگ برنامه ريزي در اين بخش رايتون رو به صورت خصوصي براي من ارسال كنيد. من هم در كمال امانت داري ازشون حفاظت مي‌كنم و شنبه آخر سال برگزيده نهايي گوي زرين رو اعلام مي‌دارم!

 

به كسي راي بديد كه از نظر شما حضور مستمر در وبلاگ و بهترين عملكرد رو در انجام برنامه‌هاي تعيين شده اش داشته باشه. با توجه به اينكه جاي جبران باقي است و تا آخر سال هم 2 هفته‌اي مونده اگه الان نظري داديد مي‌تونيد 2باره اصلاحش كنيد.

 

 واضح و مبرهن است که به خودتان هم می توانید رای بدهید البته با در نظر گرفتن فرمایشات وجدانتون.

 

پس بشتابيد و تند تند به برنامه هاتون عمل كنيد كه شايد شما برنده شويد. جايزه اش هم يه تشويق حسابي از طرف اعضاي وبلاگ برنامه ريزيه، از جايزه مادي خبري نيست. لطفاً با دل و صابون يك ضرب المثل نسازيد!

And the Golden Globe goes to …

اگه دوست داشتيد كانديداي زرشك زرين رو هم اعلام كنيد!!


چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |

برای "ز"

سلام "ز" عزیزم

به اينجا خوش آمدي.

کاش می دونستی و می تونستم بگم که چه تاثیری روی ذهنم و روحم گذاشتی.

ديروز مطمئن شدم كه يكي از بهترين دوستهامو براي بقيه عمرم پيدا كردم (اگه تو قابل بدوني منو!)

اولين ديدارمون (كه ديروز فكر مي‌كردم شايد آخرينش باشه و امروز  مطمئنم كه آخرينش نيست چون من نمی ذارم!) تا ابد تو ذهن و قلبم باقي مي‌مونه.

دعا مي‌كنم باز هم به شهر من بيايي تا بتونم ببينمت، یا شرایطی پیش بیاد که من به شهر تو بیام.

به دوستي با تو افتخار مي‌كنم.

تازه پيدات كردم، پس به اين راحتي از دستت نمي‌دم دوست عزيزم.

 به امید دیدار

 


دوستان خوبم، این پست من کامنتهاش تاییدیه. اینکارو فقط و فقط به احترام دوست قدیمیٍ جدیدم که امروز مهمون وبلاگمه و برای اولین بار اینجا رو می خونه،کردم. (بابا ملت!!! چقدر به این ۲تا جمله ی من ایراد گرفتید آخه!)


سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 |

راهنمايي؟

چند وقتيه بدجوري ياد مدرسه راهنماييم ميفتم، چقدر از اون مدرسه خاطرات بدي دارم.

 دوره‌اي كه به حق اسمش رو گذاشتن "راهنمايي" تا اون نوجوونهايي كه درگير مسايل بلوغ هستند و همش با خودشون و خانواده و اجتماع درگيرن بتونن صحيح و سلامت با راهنمايي دبيرانشون اين دوره رو بگذرونن و پا به دوران جواني بذارن.

 و به ناحق، چه معلمهاي مزخرفي رو براي اون دوره انتخاب مي‌كنن.

 همش صورت ناظممون مياد جلوي چشمم با اون مقنعه نيم‌چادر، با اون مانتو وشلوار هميشه كهنه.

چهره مديرمون. كه 35-6ساله بود و چون ازدواج نكرده بود ما مفتخر شده بوديم كه هر روز با ابروهاي پاچه‌بزي و سبيل‌هاي  ايشون ملاقات داشته باشيم.

 يادمه يه بار زنگ خورده بود و داشتيم از پله‌ها بالا مي‌رفتيم و با دوستم سمانه راجع به يه چيزي حرف مي‌زديم و مي‌خنديدم. سمانه داشت غش غش به اون ماجرا مي‌خنديد، همون موقع همين مدير تو پله‌ها بود و يه دفعه وحشيانه به سمانه توپيد كه اين چه وضع خنديدنه، چرا مثل حيوان مي‌خندي! شايد اون لحظه مديرمون داشت عقده‌هاي وجود خودشو سر سمانه خالي مي‌كرد و شايد بعد اون داد و بي‌داد كردنا يه كم احساس مهم‌بودن بهش دست داد ولي براي ماها فقط وحشت موند و ترس و نفرت از اون سيستم.

 باورتون نمي‌شه، بلندگوي مدرسه ما به ديوار نصب نبود. دقيقاً از اينها بود كه اين و انتيها ميگيرن دستشون. ناظم و مدير سر صف اون ميكروفون-بلندگو رو مي‌گرفتن دستشون و توش سر ما داد و بي‌داد مي‌كردن.

 وقتي از اون مدرسه به دبيرستان رفتم واقعاً هيچ وقت هيچ وقت هوس نكردم برم دم درش و بچه‌هاي دوران راهنمايي رو نگاه كنم كه دارن تعطيل مي‌شن. هيچ احساس خوبي نداشتم.

 الان كه به اونجا فكر مي‌كنم فقط يه قفس به يادم مياد. ساختمان كوچكي بود با يه حياط كوچك و ديوارهاي بلند.

به خيال خودشون نمونه مردمي بود.

 چقدر از اون سيستم آموزشي متنفر بودم. بيشترين افت تحصيلي رو تو دوران راهنمايي داشتم. معدلم زير 19 اومد (در حالي كه وقتي رفتم دبيرستان معدلم 2باره رفت بالاي 19).

تقريباً شيطون بودم ( كه فكر مي‌كنم همه‌ي بچه‌هاي سالم همين‌طور باشن!!)

يه معلم ديني داشتيم كه از قضا ايشون هم ازدواج نكرده بود و همون قضيه سبيل و اينا در مورد ايشون صدق مي‌كرد! يادمه يه بار سر كلاس، با بغل دستيم يه چيزي رو پچ‌پچ كرديم و خنديدم، بعد مي‌دونيد اين معلم چي گفت: برگشت رو به بچه‌ةاي كلاس كرد و گفت، بچه‌ها! اين 2تا ( يعني من و بغل دستيم) تقصير خودشون نيست، نميفهمن!!!

چيزي كه از اون مدرسه يادمه كفش‌هاي مشكيه و جلو بسته است. جورابهاي مشكي و كلفته، مانتوي طوسي و گشاد و مقنعه‌ي مشكي و بلنده. كيف‌هاي ساده و مشكيه.

كيف گشتن‌هاي وقت و بي‌وقته كه هر بار به يه بهونه بود ( اون موقع‌ها تب "ساعت خوش" تند بود و بچه‌ها عكسهاي بازيگرهاش رو مي‌خريدن و به اين بهونه بارها و بارها كيفها رو گشتن)

سيستم جاسو‌س‌پروري اون مدرسه است. كه به بهانه‌ي فعاليت‌هاي پرورشي در واقع سعي داشتن همه رو جاسوس و چغل بار بيارن!!

فعاليتهاي خارج از برنامه كه خلاصه مي‌شد تو برنامه‌هاي مذهبي، تئاترهاي مذهبي، سرودهاي مذهبي يا انق لابي، روزنامه ديواري‌هاي مذهبي، اردوهاي مذهبي، سخنارنيهاي مذهبي!!

صورت‌‌هاي مرده‌ معلم‌هاست با ابرو‌هاي هميشه پر و صورت‌هاي بي‌آرايش، ناظم‌هاي بداخلاق، نفرت‌هاي دانش‌آموزها از معلمها، محيط بسيار بسته و خفه و به شدت مذهبي.

شايد خود معلم‌ها هم از اون وضعيت عاصي بودند ولي همون بود كه بود!

 مي‌دونم كه ديگه الان هيچ مدرسه‌اي اون‌جوري نيست. دخترهايي رو مي‌بينم كه با ابروهاي تتو و موهاي رنگ كرده مي‌رن مدرسه.

ولي چرا دوره‌ي ما اين جوري بود؟

حالا مي‌بينم كه تو زندگيم خيلي پيشرفت كردم ولي اون مدير هنوز هم كه هنوزه تو اون مدرسه است. هنوز هم سر صف اون بلندگوي سبزي‌فروشيش رو دستش مي‌گيره و به بچه‌ها بد و بيراه مي‌گه!!

   

 


یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |

شاخ غول!

قصه از اين‌جا شروع شد كه:

 

چهارشنبه تا رسيدم خونه فهميدم پسر يكي از آشناهامون (يه پسر 23 ساله) فشارش افتاده پايين، 3روز رفته تو كما و فوت كرده! اين پسر رو من خيلي كم ديده بودم ولي بر حسب اتفاق 1-2 ماه پيش خونه‌مون بودند و در هر صورت دورادور مي‌شناختمش. خيلي ناراحت شدم.

خلاصه اينكه نشستم يه 1ساعتي زار زدم!

 

پنج‌شنبه، قرار بود 2تاخاله‌‌هام از مشهد بياد ولي قطارشون 506ساعت تاخير داشت. وقتي اومدن اول يكي از خاله‌هام زنگ زد و تعريف كرد كه حوالي شهرري، يه نفر پرت شده بود جلوي قطار و در واقع تكه تكه شده بود. حالا بگذريم از اينكه چطوري يه نفر ممكنه قطارو نبينه و بهش بخوره و يا حتي احتمال داشته باشه كه هلش داده باشن، خلاصه من يك زارزاري راه انداختم تو اتاقم! سر اينكه اين آدم تا 2ساعت پيش زنده بود و سالم و در عرض 10 ثانيه تبديل شد به چند تيكه گوشت لهيده!

1ساعت بعدش اون يكي خالم زنگ زد و براي مامانم تعريف كرد و من كه يه كم ماجرا يادم رفته بود، 2باره زار زدم.

 

بعد شبش ياد پسرعموي 25ساله‌ام افتادم كه فقط 31 روز بعد از نامزديش، تصادف كرد و فوت كرد. يه ساعت زار زدم!

 

بعد ياد پسرعمه‌ي 26ساله‌‌ام افتادم كه فقط 7 روز قبل از به دنيا اومدن (تنها)بچه‌اش تصادف كرد و فوت كرد و زن جوونش رو با یه بچه تنها گذاشت. يه ساعت زار زدم.

 

بعد ياد دختر 19ساله‌ي يكي از آشناهامون افتادم كه در عرض 2ماه از هپاتيت آب شد و از دنيا رفت. يه ساعت زار زدم.

 

جمعه، رفتيم ختم همون پسر23ساله، اون‌جا انقدر غصه خوردم (تو جمع نمي‌تونم گريه كنم) و بغض شديدي وجودمو گرفت كه داشتم مي‌مردم! همه‌ي انرژي يك سال گذشته و يك سال آينده‌ام نابود شد.

 

بعد به اين فكر كردم كه اگه من الان بميرم چي مي‌شه؟ چند نفر ناراحت مي‌شن؟ چون من انقدر تو فاميلمون كم حرفم كه خدا مي‌دونه! يعني تو مهمونيهاي فاميلي اصلاً حرف نمي‌زنم! احتمالاً مي‌گن اون دختر چاقه كه يه كلمه هم حرف نمي‌زد و خودشو مي‌گرفت مرده!!

 

فكر كردم اگه بميرم چي؟ اين‌جوري بدون هيچ عشقي! بدون هيچ عاشقي؟!!! چرا نتونستم از فرصت زندگي استفاده كنم و يه كار مثبتي بكنم.

 

بعد فكر كردم من نمي‌خوام بميرم!

 

جمعه شب ساعت 3:10 يه دفعه با لرز شديد بيدار شدم، چهارستون بدنم تيك تيك مي‌لرزيد! حتي نمي‌تونستم بلند شم برم از كمد يه پتوي اضافه بردارم. به تجربه هم دريافتم كه اين‌جور چيزها رو نبايد به مامانم بگم، چون انقدددددددر قضيه رو جدي مي‌گيره و دلهره مي‌گيره كه يكي بايد به خودش برسه. واسه همين به زور خودمو رسوندم يه پتو برداشتم و دور خودم پيچيدم. ترس از تاريكيم كه تقريباً از 10سالگي برام بي‌معني شده بود برگشته بود و همچنان هم مي‌لرزيدم!

 

صح كه پاشدم همه‌ي بدنم به شدددددت كوفته بود و همچنان درد مي‌كنه! فكر كنم يه سرماي خيلي شديد دارم مي‌خورم.

 

حتي چشمهام هم باز نمي‌شه و دارم غش مي‌كنم. كم مونده كه اشكهام هم سرازير شه!

 

تو اين چند روز  اون كمال‌گرايي احمقانه برگشت و هي از خودم پرسيدم من تو زندگيم چه غلطي كردم؟ چه شاخ غولي شكوندم ( حتي اگه خودم هم نخوام! اطرافيانم هنوز اميدوارن كه من بالاخره يه روزي شاخ يه غولو بشكنم!) و يكي از اطرافيانم وقتي داشتم مي‌گفتم فلاني كارداني فلان‌جا داره و خانواده‌اش آنچنان تعريف مي‌كنن انگار داره اتم مي‌شكافه، بهم يادآوري كرد كه تو خودت چي هستي؟ و زندگيت به كجا رسيدي؟ چه شاهكاري كردي؟

 

خب شايد هم راست مي‌گه! هر چقدر وقت تنها هستم به خودم مي‌گم : دختر! زندگي همينه! تو هم خيلي اوضاعت بد نيست ولي وقتي در دايره‌ي اطرافيانم قرار مي‌گيرم همه‌چي يادم مي‌ره و به نظر خودم يه شكست‌خورده مي‌رسم!

 

نمي‌خواستم اينجا اينا رو بنويسم! ولي اگه نمي‌نوشتم دق مي‌كردم!!

 


شنبه دهم اسفند 1387 |

از همین شنبه شروع می کنم!

 

از همین شنبه رژیم می گیرم!


 

خب! البته این یک شوخی بود!

ولی اومدم اعلام کنم که من الان فقط ۳ کیلو اضافه وزن دارم! ( یعنی ۲کیلو پَـــــــــــــــــــــــــــــــــر)


شایعه نسازید! البته بدم نمیاد از اونجوری انگیزه داشتن! ولی فعلاْ فردی برای انگیزه دادن موجود نیست! خودم هستم و خودم!


سه شنبه ششم اسفند 1387 |

از تو می پرسم!!

ابری،

آفتابی،

طوفانی،

همراه با وزش باد،

غبار محلی،

ریزش باران،

در پاره ای از نقاط تگرگ

و نزول برف!

این بود هوای دیروز تهران!


برندگان اسکار 2009

خوشحالم که کیت وینسلت برد! به نظرم دیگه وقتش بود! او را دوست می دارم چون خیلی مثل ستاره ها تو هپروت نیست! همش لبخند نمی زنه! گاهی اخم میکنه ( تو مراسم منظورمه ها، اونجا که همه یه ماسک لبخند احمقانه می ذارن رو صورتشون)، گاهی ابراز احساسات می کنه، هیجان زده می شه، گاهی صورتش حالت غم میگیره، گاهی اشک می ریزه.

 

طبق سنت هزاران ساله، من باز هم نتونستم مراسم اسکار رو زنده ببینم. شاید یه روزی!

 

ای ملت! کسی این مراسم رو ضبط کرده؟ تو رو خدا به من هم بدهید!


یه سوالی می خوام بپرسم ولی تو رو خدا هی نپرسید چه خبر شده ، ماجرا چیه؟

فکر می کنم دارم وارد یه سیکلی می شم که می دونم انتهاش چیه. احتمالاْ انتهاش یا نارضایتی منه، یا دل شکستنم یا غمگین شدنم. چون بلد نیستم چه طور رفتار کنم و چه طور رفتار طرف مقابل رو تجزیه و تحلیل کنم و چه واکنشی نشون بدم.

 

سوال: فرق دوست داشتن و عشق و شیفتگی رو در چه می دونید؟

 


دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

دختر 125 تومانی

کلی ی ی ی ی امیدوار شدم وقتی دیدم همه ی دوستهام  حداقل ۱بار از این سوتی ها دادن!

پس به نظرم دیگه اون ۲تا پس گردنی لازم نیست! نزنیدش!

 


 دختر 125تومانی

 

این داستان دختری است که توانست در یک اقدام محیرالعقول, در ابرشهر تهران با 125تا تک تومنی, یک صبح را به شب برساند!

الان تمام عالمِ­دنیا ( به قول مانولیتو) از خودشون میپرسند این دختر کیست! البته من خیلی خیلی کم میشناسم این دختر رو!

3شنبه شب موقع برگشت به خونه این دخترخانم رفتند بوستان تا از شهروند فقط و فقط یک قالب پنیر بخرند!

ولی تو همین مسیر یه جا حراج شال و روسری دیدند, یه شال خریدند 3 تومن! یه روسری ابریشم هم خریدند 12 تومن! ( باورتون می­شه؟ مفته به خدا)

بعد هم یه فروشگاه همون دستکشی رو که می­داد 18.5به خاطر زمستان خنگ امسال, حراج کرده بود:6تومن!!! فکر کنید دستکش چرم و جیر 6تومن!

این دختر خانم یه دفعه دید که تو کیفش فقط 800 تومن مونده! خب دیگه دیر هم شده بود و با خودش گفت فعلاً پنیر رو بی خیال! عابربانکها هم شلوغ بود و برداشت پول رو موکول کرد به فردا.

صبح با خودش گفت از پدرش پول بگیره ولی چون خجالت میکشید که اعلام کنه محتاج هزارتومنه گفت: نه واسه من افت داره! الان میرم از عابربانک میگیرم. ( حق داره بنده خدا! اگه میخواهی از بابات پول بگیری دیگه 50(هزار)تومن کمتر که نباید بگیری!!!) میگما! عقلش پاره سنگ برمیداره! خوب 50(هزار)تومن میگرفت!

بدین ترتیب هی سوار تاکسی شد و پیاده شد از این عابر بانک به اون عابر بانک! از بوستان و تیراژه تا آریاشهر و از بانک ملت و موسسه قرض الحسنه قوامین تا بانک پاسارگاد ( که همشون هم ماشالله دور و بر خونه ی این دختره شعبه دارن! میخوان نذارن یه قرون هم ته کیف مردم باقی بمونه!!!)

ولی کاشف به عمل اومد که 4شنبه کلاً سیستم شتاب قطع است (حداقل اون ورا که اینطور بود). 2تا بانکی هم که فهرمان قصه ما کارت اعتباریشون رو داشت, شرمنده بودن واسه پول دادن!

فکر کن تو حسابت میـــــــــــــــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــــــاردها تومن پول داشته باشی بعد نتونی یه قرونش رو هم لمس کنی! بعله! چی فکرکردید! واسه خودش یه پا دختر میلیون دلاریه!( دروغ که مالیات نداره! چند تا صفر هم که ارزشی نداره بذارم جلو رقم حسابم {یعنی حسابش!}!)

از برکت این عابربانک سرزدنها, وقتی دخترخانم به محل کارش رسید 125تا تک تومنی تو کیفش داشت! یک اسکناس صدتومنی و یک سکه 25 تومنی J

جالبه که موقع نهار میخواست زنگ بزنه از بیرون غذا بیارن براش!!!!!!!!!!! ولی یه دفعه یاد شرایط بحرانی صندوق ذخیره ارزیش افتاد و مجبوووووووووووور شد در حرکتی الیورتوییست وار گرسنگی بکشه!

انقدر وضعیت عجیب و غریبی بود که به همکارش تعریف کرد. اون طفلکی هم هی گفت بیا من بهت 10 (هزار)تومن بدم. یه وقت لازم میشه. دختر گفت: نچ!!!

برگشتنی هم هزاران کیلومتر رو پیاده رفت تا در اون کویر بی آب و علف به یک چاه آب برسه ( یعنی عابربانکی که کار کنه!)

کم کم به فکرش افتاد که تو کیفشو بگرده ببینه چی قابل فروش داره که همون جا تو خیابون به یکی بفروشه بلکه بتونه یه جوری خودشو برسونه به خونه! یا مثلاً مثل این آدمها که خیلی هم زیادن جلوی مردم رو بگیره و بگه من مسافرم, غریبم, خونه ام ده ه ه ه ه ه ه کیلومتر با اینجا فاصله دارم, تو راه موندم, پول ندارم, گرسنه ام, یه کمکی به من بکنید. یه دربست برام بگیرید ولی قبلش یه پرس چلوکباب مهمونم کنید! ولی دیگه یه کم خجالت کشید و این کارو نکرد.

قسمتی از مسیر برگشتنش رو با مترو برگشت ( که خوشبختانه کارتش شارژ داشت) و بقیه رو هم با اتوبوس. با یه اتوبوس 125 تومانی!! یعنی اگه اون سکه 25 تومنی نبود واقعاً باید هزار ساعت میایستاد تا یه اتوبوس بلیطی بیاد و سوارش شه.

یعنی این دخترخانم با صفر تومن موجودی به خونه رسید!!!!!!

۵شنبه صبح دختر به یکی ار بانکهای نزدیک خونش رفت و پول برداشت.

پول رو بغل کرد و گفت: آآآآآآآآآخ پول جونم! I can't live, if living is without you!


من که این دختر رو ندیدمش! ولی اگه شما دیدینش از طرف من 2تا پس گردنی ( باز هم مانولیتو) بهش بزنید تا عقلش بیاد سر جاش که انقدر غدبازی درنیاره و بفهمه نمی­میره اگه تو همچین وضعیتی از پدرش یا همکارش یه کم پول بگیره که تا شب برسه خونه و انقدر دردسر نکشه!

 


پنجشنبه یکم اسفند 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir