تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

ماجرای آقای 0 - بخش دوم

خبر رسیده که آقا پسر جناب آقای 0 در اسفند ماه به دنیا اومد.

آقای ۰ گفتند که برای خانم ۳ یه زندگی مجلل تهیه کردم و گذاشتم سر زندگیش!

دختر ۱ هر روز عصر می ره (وقتی می ره پسرشو از مدرسه برداره) این شازده پسر رو از خونه ی همسر سوم پدرش می گیره و می بره پارک یا می بره خونه ی مادرش و قربون صدقه اش می رن و با پسر ۰ بازی می کنند و برای این بچه غش می کنن.

لطفا با "خلایق" و "لایق" یه ضرب المثل بسازید!!

آگاهان و شاهدان عینی می گن که دور نیست اون روز که آقای ۰، خانم ۳ رو طلاق بده و پسر بچه رو هم ازش بگیره (تا ۲ سالگی بچه می خواد صبر کنه). همچینین شاهدان عینی می افزایند که خانم ۴ هم وجود داره (فعلا ص ی غ ه هستند!).

چرا این جوریه؟ آیا بیماره این آقا؟ بیمار که هست البته! قبلا هم گفتم به شدت شکاک و بدبینه. فکر می کنه دیگران دارن بر علیهش توطئه می چینن! ولی بیماری هزار تا زن گرفتن یه چیز دیگه است. به خدا خودش انقدر سیاه و زشت و در به داغونه که نگو! عوضش خانم اولش یه خانم تپلی سفید و خوشگله که حتی با وجود ۵-۶ تا هوو (!!!) همچنان جوان و زیبا مونده!


چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |

فواید چاقی یا چگونه چربیهای خود را دوست داشته باشیم تا بتوانیم لاغر شویم!

وسط سفرنامه نوشتنها یه ماجرایی پیش اومد که حتما باید بنویسم! ( هر چند فکر کنم مارکوپلو هم برای سفرنامه نوشتن انقدر طول نمی داد!)

مهمترین دستاوردی که من از تعطیلات نوروز به دست آوردم ( شاید بهتر باشه بگم ازدست داد!) کاهش وزن بود!

یه روزی نوشته بودم من فقط و فقط و فقط ۵کیلو اضافه وزن دارم. از ۲۷بهمن ۱۳۸۷ تا ۱۹فروردین ۱۳۸۸ من تونستم ۵کیلو از وزنم کم کنم! حتی خودم هم باورم نمیشه بسکه اصلا تو این مدت گرسنگی نکشیدم و به خودم سختی ندادم. ولی شاهدش اون جدول هست که سایز همه ی فسمتهای بدنم رو نوشتم و وزنم رو.

حالا من ۵کیلو لاغرتر هستم. به این مناسبت ۵شنبه برای خودم یه جشن فسقلی ۱نفره داشتم و حسابی رقصیدم و هم شادابتر شدم و هم چربی سوزوندم. خوشحالم. خوشحالم. خوشحالم. از بعد از عید تقریبا هیچ شکلاتی نخوردم. تو سفر هم که صبح از خونه می زدیم بیرون تا ۱۱-۱۲ شب. فقط راه میرفتیم. شب هم شام نمی خوردم چون اگر هم به شدت گرسنه باشم هم خسته، ترجیح می دم بخوابم. بنابراین تو تعطیلات به جز ۱-۲ بار هیچ وقت شام نخوردم. حالا روزی ۲۰دقیقه صبح و ۳۰ دقیقه عصر پیاده میرم (با همکارم مسیرمون رو دورتر کردیم و تا یه ایستگاه بعدی مترو پیاده میریم). عصرها هم با آهنگ شاد ۱۵ دقیقه درجا قدم میزنم یا می رقصم!

پریروز ماجرایی پیش اومد که من گفتم خدایا شکرت که چاقم!!

بوستان بودم. از ۳تا پله ی جلوی بانک ملی داشتم می رفتم پایین که نمی دونم چی شد (کفشم لیز نیست، زمین هم خیس نبود) جفت پا سر خوردم! سر خوردما! وحشتناک! نتونستم دستم رو زودتر بزنم زمین و بععععععله! معلومه دیگه با چه عضو مبارکی فرود آمدم! خیلی وحشتناک خوردم زمین. یعنی اگه این چربیها نبودندا احتمالا لگنم میشکست!! من هم خیلی س گ ج و ن هستم! اگه یکی همراهم بود که از خنده ریسه می رفتم! ولی چون تنها بودم و نمی شد با خودم بخندم پا شدم و اصلا به روی خودم نیاوردم. یه خانوم کنارم بود به من گفت: من فکر کردم تو دیگه مردی با این افتادنت. جالبه که حتی ننشستم و با اینکه درد وحشتناکی داشتم بدون معطلی پاشدم و راه افتادم! گفتم اگه راه برم خون به جریان میفته و محل مربوطه کبود نمی شه!

خلاصه نه می تونم بشینم نه می تونم راه برم. ولی از همه وحشتناکتر اینه که با بدبختی میشینم و بعد محبورم پاشم! آخ دردی داشتم و دارما! به کسی هم نمی تونم بگم که کجام درد می کنه!  به قول دوستم: آخ یه جام درد می کنه!! آخ!!

تو تاکسی مجبورم چه جوری بشینم دیگه خودتون حدس بزنید!  ماشین هم بیفته تو دست انداز ضعف می کنم از درد!

دقیقا انگار ۸تا پنیسیلین همزمان زدم (۴تا این ور و ۴تا اونور!!!).ولی خداییشا! اگه چاق نبودم که الان گوشه بیمارستان بودم!!

تابستون به احتمال زیاد اگه خدا بخواد برادرم بعد ۳سال میاد ایران. دوست ندارم منو تپلی ببینه. می خوام تا اومدنش حسابی بیام رو فرم.

از دیروز هم رفتم به دوره ی ۵کیلوی دوم! یعنی من فقط ۵کیلو اضافه وزن دارم. فقط و فقط ۵ کیلو. برام دعا کنید که انگیزه ام رو از دست ندم و موفق شم و از دست این ۵کیلو اضافه وزن راحت شم.

 


پ.ن. نمی دونم چی شده که از ساعت ۹-۱۰ صبح امروز به بعد، اون ۸تا پنی سیلین تبدیل شده به ۱۳-۱۴تا!!! فکر کنم به خاطر اینکه هوا کمی سرد شد.

بساطی داریما! ملت درد دارن ما هم درد داریم!!!


دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |

سفرنامه ی نوروزی - 1 (شیراز)

بالاخره سال جديد وبلاگي براي من شروع شد!

انقدر اين سفرنامه ي نوروزيم طولاني شد كه تصميم گرفتم 3قسمتش كنم!

 

هر اولين باري از يه زاويه‌ي ديگه آخرين بار هم هست. اين آخرين بار بود كه من براي اولين بار مي‌رفتم شيراز و اصفهان. هميشه اولين‌ها يه ذهنيتي ايجاد مي‌كنن كه روي تمام  دفعات بعد اثر مي‌گذارند. بنابراين سعي كردم در اين اولين سفرم يه خاطره‌ي محشر براي خودم ايجاد كنم.

 

يه جورايي مي‌دونستم كه شايد ديگه هيچ وقت فرصت اين سفر به اين شكل برام پيش نياد. يه سفر زميني (كه به نظرم بهترين نوع سفر براي طبيعت گرديه) و با اين جمع حاضر.

 

8نفر تو 2تا ماشين بوديم كه راه افتاديم. تو ماشين ما، مامان و بابا و برادرم و من بوديم. تو ماشين ديگه خواهر و شوهر خواهر و خواهرزاده‌ام بوديم و همون فرد كه گفته بودم!

قبل از اينكه به اين سفر بريم به خودم يه قولي دادم: اجازه نده هيچ كس يا هيچ چيز اين سفر رو خراب كنه. و يه قول ديگه اينكه: به همه چيز نگاهي تازه كن.

براي همين ديگه اون نفر هشتم برام يه موجود اعصاب خرد كن نبود. اين آقا 53سالشه و هيچ وقت ازدواج نكرده (يعني يه بار نامزديشو سر هيچ و پوچ به هم زده و بعد از اون خودش هيچ وقت جور نشد ازدواج كنه و نامزد سابقش هم 2بار ازدواج ناموفق داشت و الان هم با 2تا بچه زندگي خوبي نداره). متاسفانه سيگاركش قهاريه و تو مسافرت حرف حرف خودشه. ولي به من تو اين مسافرت خيلي خوش گذشت شايد براي انكه تو ماشين اونها نبودم و مثل خواهرم مجبور نبودم سيگاركشيدنش تو ماشين رو تحمل كنم. يه عيب ديگه‌اي هم كه داره اينه كه چون مجرده و هميشه تو خونه‌اش غذاي حاضري مي‌خوره، توي سفر فقط دوست داره غذاي خونگي بخوره. خاطرش هم پيش مامان و بابام خيلي عزيزه. براي همين تو مسافرتهايي كه با ما مياد تقريبا تمام وعده ها رو بايد غذاي كامل خونگي آماده كنيم! ولي خوب من كه گوشهامو بسته بودم و اعصاب خودمو با اين چيزها خرد نكردم.

حالا بگذريم از اين حرفها!

آه كه من عاشق مسافرت زميني هستم. وقتي تو جاده حركت مي‌كني و به چشم خودت تغييرات جغرافيايي و آب و هوايي و اجتماعي-فرهنگي رو مي‌بيني.

28ام (چهارشنبه) من مرخصي گرفتم و تقريبا غروب بود كه از تهران خارج شديم. اتوبان تهران تا اصفهان كه خيلي خوب بود ولي خوب چشم انداز اطراف چيز خاصي نداشت (البته شب بود و ديده هم نمي‌شد!!). تو حاشيه‌ي كوير داشتيم حركت مي‌كرديم و تا چشم كار مي‌كرد بيابون بود با بافت گياهي مخصوص خودش.

ما زيادي مسير رو تفريحي مي‌ريم، به نظر من از راه خيلي بيشتر از مقصد مي‌شه لذت برد. ساعت 2شب رسيديم اصفهان.

لحظه‌‌اي كه براي اولين بار سي و سه پل رو ديدم از ياد نمي‌برم.شب بود و خلوت و چراغ‌ها روشن بود و هوا به شدت خنك! اونجا يه خونه گرفته بوديم و شب مونديم.

29ام ساعت 11 صبح راه افتاديم به سمت شيراز. و از اينجا به بعد بود كه طبيعت اطراف خودشو نشون داد. راستي من اصلا نمي دونستم دور اصفهان كوه هست (همين طور در مورد شيراز) فكر مي‌كردم فقط دشت هست ولي وقتي داشتيم از اصفهان خارج مي‌شديم كوه‌هاي بلندي همين بغل دستمون بودند (يعني خيلي نزديك، نه مثل كوههاي تهران دور!). مسير به تدريج سرسبزتر مي‌شد و هوا خنك‌تر. تو شهر آباده ايستاديم براي نهار! چادر مسافرتي هم همراهمون بود كه فقط همينجا موقع نهار ازش استفاده كرديم. آنچنان بادي مي‌اومد تو اون شهر كه رسما داشت مي‌برديمون هوا!

نزديك شيراز كه ديگه زمين يه تيكه سبز بود، تازه شب شده بود كه رسيديم شيراز

آخ چي بگم از لحظه‌ي ورودم به شيراز. بعدا فهميدم كه بهترين وقت ديدن دروازه قرآن شب هست. واقعا لحظات جادويي بود. دروازه قران، خواجوي كرماني، اون نورپردازي‌ها، اون جوي‌ آب! اي خدا! واقعا انقد راون لحظه جوگير شدم كه فكر مي‌كردم وارد يه شهر افسانه‌اي شدم.

رفتيم اونجايي كه من از طرف شركتمون هماهنگ كرده بودم، اولش اونجا رو ديدم جا خوردم، مطابق انتظاراتم نبود ولي بعد انقدر بهم خوش گذشت كه كلي هم ياد اون اتاقها و ساختمون سرذوقم مياره.

عجب شهر قشنگي بود شيراز. خيابونها همه عريض! پر درخت! پر گل!

روز سال تحويل رفتيم شاهچراغ و سال نو رو اونجا تحويل گرفتيم. امسال دومين سالي بود كه من بيرون از خونه سال تحويل كردم. پارسال تو حرم امام رضا خيلي ذوق داشتم از اين قاطي جمعيت بودن ولي امسال ديگه برام تازگي نداشت و دوست داشتم سر سفره هفت سين فسقلي خونه‌مون بودم. اونجا قاطي جمعيت آدم هيچي نمي‌فهمه از تحويل سال!تلويزيون خودمون اقلاً يه ساعت اون گوشه مي‌ندازه كه مي‌فهمي چقدر مونده به سال نو! تو شاهچراغ كه من مطمئنم يه 30-40ثانيه سال رو دير تحويل گرفتن!

عصر 30اسفند (30اسفند88بود ديگه!آره؟) رفتيم حافظيه كه غلغله بود! من هم اونجا هزااااربار ديوان حافظ رو به نيت هزار نفر باز كردم. براي بيشتر دوستهاي هم فال گرفتم! اول از همه هم براي گلستانه!!!

باور نمي‌كنيد براي خودم چه غزلي اومد! هر چي حافظ شب يلدايي حالم رو گرفته بود تو سال جديد بهم حال داد!!! اين فاله منه با اين مطلع:

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

     

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

!!! آخ حافظ جونم! قربون دستت! من كه حسابي به دلم صابون زدم براي امسال!

بعد حافظيه رفتيم سعديه كه به نظرم فوق‌العاده بود. يه جاي بزرگ و خلوت. يه باغ واقعي. با درختهاي سر به فلك كشيده. از 7تا حوضش هم من 4تاشو ديدم. (يعني به 7/4 آرزوهام مي‌رسم؟؟!!)

باغ دلگشا رو هم همون شب ديديم.

كلا اينكه من تو شيراز فقط شگفت زده بودم! همه چيز برام فوق العاده بود (به خودم قول داده بودم از اين سفر استفاده كنم ديگه!)

روز 1فروردين سفر ما يه سورپرايز واقعي داشت. که تو بخش بعدی تعریف می کنم. ولي قبلش از شيراز باز هم بگم.

وقتي داشتيم مي‌رفتيم شيراز خيلي دوست داشتم دوستهاي شيرازيمو ببينم ولي انقدر استرس گرفته بودم قبلش كه چه‌جوري ببينمشون، چه‌جوري با خانواده‌ام هماهنگ كنم كه تقريبا از ديدنشون نااميد شده بودم. واسه همين زياد هم روي اينكه مي‌بينمشون حساب نكردم. ولي از اونجا كه تو اين سفر تصميم داشتم به خودمون بقبولونم كه شخصيتم اونقدر قوي و مستقل شده كه بتونه 2تا دونه خواسته‌آش رو به ديگران بقبولونه از همون توي راه به مامنينا گفتم كه مي‌خوام دوستهامون ببينم. يه جورايي راضيشون كردم! هر چند در نهايت مجبور شدم خواهرزاده‌ام رو هم با خودم ببرم ديدن دوستهام!!

2فروردين صبح (يعني صبح شيرازي!) دوست خيلي خيلي عزيزم سارارو ديدم. خيلي خيلي خوشحال شدم از ديدنش. خیلی قبلش دوست داشتم ببینمش، با هم رفتيم باغ عفيف‌آباد. يعني فقط 1-2ساعت تونستيم با هم باشيم. يه ديدار كوچولو! ولي خب برام به يادموندني بود. بسكه اين دوستم مثل همه‌ي شيرازي‌ها مهربون و مهمون‌نواز و گرم بود.

بعد از ديدن سارا هم خودمو رسوندم خونه‌ي لیدی جین! آخ چي بگم از اين خانووووم. چقدر مهربون بود. چي بگم از دختركش. من كه يادش ميفتم قند تو دلم آب مي‌شه،ياد اون چهارتا دونه دندون كوچولوش! ياد اون لپهاش! صورت گردش! موهاي مشكي و دستهاي نرمش! اون خنديدناش و اون لب ورچيدناش!

چقدر ليدي‌جين مهمون‌نواز بود. چه خونه‌ي خوشگلي داشت. يه خونه‌ي خيلي با سليقه‌چيده‌شده و مرتب و پر از آرامش.

اگه دست خودم بود زمان خيلي بيشتري رو با سارا و ليدي جين و دختركش مي‌گذروندم. ولي خب ديگه چاره‌اي نبود. يه ديدار ام پي تري بود!

روز دوم عصر رفتيم بازار وكيل و سراي مشير. من كه بيشتر تو كف معماري اونجا مونده بودم. ولي مامانم تا تونست گليم خريد به عنوان پادري و دم دري و از اين چيزا!!!! واسه اتاق من هم اصرار مي‌كرد بخرم ولي من گفتم نه! چون همين‌جوري هم بوي گوسفند مي‌ده، اگه يه قطره آب بريزه روش كه بوي معطرش 100برابر هم مي‌شه!برگشتني با چه زوري ما اين گليم‌ها رو جا داديم تو ماشين!

سراي مشير خيلي خيلي فضاي قشنگي داشت ولي جالبه كه قيمت همه‌چيزش از بازار وكيل كه همين بغلش بود 40-50% بيشتر بود.

روز سوم اول از همه صبح رفتيم به نهالستهان‌هاي خيابون قصردشت! چون مامانم از اول سفر تصميم داشت كه از شيراز نهال پرتقال بخره. خلاصه اون نهالستان‌ها هم عالمي داشت واسه خودش. چقدر گل ديدم. چقدرگل! مامانم 2تا نهال پرتقال خريد و يه ليمو براي حياطمون. تمام طول راه برگشتن اين عزيزان دل مادر (كه جاي خواهر-برادرهاي منو دارن، بسكه اين درخت‌ها و گل‌هاي تو حياطمون براي مامانم عزيزن،يه جورايي از ماها بيشتر!!!) تمام طول راه تو ماشين بودن كنار ما! و با تيغهاشون به ما ابراز محبت مي‌كردن!

باغ ارم رفتيم كه خودش يه نصفه روز وقت برد، واي خدا! من چي بگم! همش نوشتم خيلي قشنگ، خيلي قشنگ! واقعيت اينه كه همه‌چيز خيلي قشنگ بود. هوا خوب بود و تو روزهاي خوبي شيراز بوديم. هر چند يه كوچولو درگير  ترافيك شيراز هم شديم.

براي من شيراز نديده يه سفر فوق‌العاده بود.

و ساعت 2 از شيراز راه افتاديم. تو دلم با اين شهر خداحافظي كردم ولي بهش قول دادم كه 2باره بر‌مي‌گردم و اين‌بار درست و حسابي مي‌بينمش. برام از شيراز فقط خاطره‌هاي خوب موند و تنفس هواي خوب!

 


دیشب خواب دیدم لیدی جین اومده تهران با دخترکش! انقدر من این دخترکو بغل کردم و بالا پایین انداختم که خدا می دونه! انقدر خوشحااااال بودم از دیدن این ۲تا! بعد هم ساروی کیجا اومد که لیدی جین و خانواده اش رو ببره خونشون (قرار بود شب اونجا بمونن)!
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

1388-1

ای خدا! چه خبر تو وبلاگستان!

بعد ۲هفته اومدم اینجا و گیج شدم. فکر می کنم مهمونم! سر فرصت باید کم کم برم همهی وبلاگها رو بخونم!!

گیج شدم! می خوام از نعطیلاتم بنویسم که برام فراموش نشدنی بود.

گیج شدم! از برف امروز! از ژاکتی که از ته کمد دراومد. از شکوفه هایی که تو حیاط بی پناه زیر برف موندند.

ولی میام و کامل می نویسم از اون سفر فوق العاده. از اون ۲تا و نصفی دوست خیلی خیلی نازنینی که دیدمشون.

یه کم فرصت بدید بهم! یه کم هنوز غریبگی می کنم.

سال نو همتون مبارک.

 

 


سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir