ديشب خواب ديدم همراه با 4تا دختر ديگه به عنوان نمايندگان ايران در جشنواره كن انتخاب شديم و داريم ميريم به كن! به عنوان خبرنگار و منتقد فيلم داشتيم ميرفتيم و قرار بود فيلمها رو ببينيم و نقد كنيم و گزارش بنويسيم.
فقط يكي از اون دخترها رو ميشناختم، باران كوثري بود!
بيشتر خواب من به مصائب پرواز ميپرداخت. با يه هواپيماي فسقلي اندازهي مينيبوس داشتيم پرواز ميكرديم. تا اين هواپيما بلند شه از زمین ما يه دور مرديم و زنده شديم، تا بتونه به سلامت فرود بياد يه بار ديگه مرگ رو جلو چشمامون ديديم.
حالا بعد از اين همه نصفه جون شدنها، رسيديم كن، رفتيم كاخ محل برگزاري جشنواره، اونجا علي معلم اومد استقبالمون ( علي معلم رو ميشناسد ديگه؟ مديرمسئول دنياي تصوير ديگه، دنياي تصوير مرحوم كه زنده شد و الان 2باره مفقودالاثره!، حال ندارم بگردم لينكي واسش پيدا كنم)، برامون بستني آورد!!!
بعد ميدونيد چي شد؟ با اينكه كارتهايي داشتيم كه با اون حق داشتيم تمام فيلمها رو ببينيم ولي ما رو به داخل سالنها راه ندادن. ميدونيد به چه دليل؟ گفتن ايران تحريم شده و ما اون رو عضوي از جامه فرهنگي نميدونيم، بنابراين نمايندگانش هم حق ندارن از مزاياي كارتهاي خبرنگاري استفاده كنن.
ما رو كه حالمون گرفته بود و كلي هم بهمون برخورده بود با همون هواپيماي فكستني و رو به موت برگردوندن ايران! البته خوشبختانه به سلامت رسيديم ايران.
حالا چرا من همچين خوابي ديدم، خدا داند و بس!
هر وقت يه خوابي ميبينم كه به قضاياي روز قبل و روزهاي قبلترش ربطي نداشته باشه، حتما و حتما تو ماجراهاي فرداي اون روز يه گريزي به اون خواب زده ميشه. منتظرم ببينم اين خواب چهجوري تعبير ميشه.
بعد از سحر، خوندن كتاب "كتاب اوهام" رو شروع كردم، نوشته "پل آستر"، همون 10-20 صفحهي اول تعريف ميكرد كه چهطور خانوادهي راوي داستان توي سقوط هواپيما كشته شدن. خب اين اوليش!
براي سحر كه بيدار شدم وقتي اين خواب يادم اومد اولين نفري كه به ذهنم رسيد "خودنویس" بود، آخه هر وقت باران كوثري رو ميبينم ياد اون ميفتم!
خلاصه "خودنویس" جان، تو که قراره که تو سال ۱۴۰۰ با باران همکار بشی، حيف كه ديشب تو هول و ولاي پرواز بودم وگرنه آدرس وبلاگتو ميدادم به باران كه بياد "باران به روايت تو" رو بخونه :)
کسی تفسیری برای این خواب به ذهنش می رسه؟