تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

آخرین روز تابستون

-         چقدر من از فونت Poor Richardخوشم مياد. حالا اين وسط اين موضوع چه ربطي داشت؟ هيچي هويجوري دلم مي خواست اينو بنويسم! فونتيه كه تو گزارش‌ها هم مي‌شه به كار برد، يعني با اينكه فونت شوخ و شنگيه ولي تا حدي هم قر و قميلش كمه و يه كم هم جديه! بعدش هم امروز فهميدم كه Qهاش چقدر خوشگله! من رو ياد رامونا مي‌ندازه! ميگما! اين وسط واقعا جاي رامونا خالي بود. رامونا كيو نمي دونم چي چي كه هميشه Q اول فاميلش رو با يه دم قرو فردار مي‌نوشت. از اونجا كه هنوز بخش اعظم مغز من زير 5سال مونده 1-2 سال پيش مجموعه رامونا رو از يه دختربچه‌ي 8ساله تو آشناهامون كش رفتم (نه بابا قرض كردم) و 2باره خوندم!

 

-         امروز براي من اولين روز كاري كامل بعد ماه رمضانه. چون ديروز از محل كار جيم شدم و با دوست-همكارم رفتيم تجريش گردي و بخور بخور. من ميگم بخور-بخور شما بخوتنيد غارت كن-غارت كن! بسكه من ديروز خورم خودم تعجب ميكنم. ماه رمضون بود ميگفتم با اين اوضاع نمي تونم وزن كم كنم، خدايا كي تموم مي‌شه كه من به روال غذاخوردن سابقم برگردم. الان مي‌گم همون ماه‌رمضون بهتر بود! تو اين 2روزه من چرا انقدر خوردم؟ تو كل ماه‌رمضون تونستم 2كيلو وزن كم كنم. تو 10 روز اول كم كردم و 20ر وز بعدي به زور وزنم رو ثابت نگه داشتم!

 

-         فكر اينكه بايد تا 4-5 سركار بمونم خسته‌ام مي‌كنه!

-         2باره اول مهر اومد و من هوس درس خوندن زد به سرم! هفته پيش 2باره زبان خوندن رو شروع كردم. از صفر! از ايت ايز ان اپل  و تو اين مايه‌ها! ولي نمي‌أونم چرا انقدر هوس كردم رياضي بخونم!

-         خداجان من يه سوال داشتم از شما! چرا صورت من لاغر نمي‌شه؟ چرا اين لپ‌ها آب نمي‌شه؟ اين غبغب هم كه تو اين 17 كيلو آخ نگفته.

-         آخ عجب هواييه! دلم يه پياده روي مي‌خواد طوووووووووووووولاني، دلم مي‌خواد برم و برم وبرم. تنهايي هم برم. (بين خودمون بمونه‌ها يكي هست كه دلم مي‌خواد باهاش برم پياده‌روي ولي اما ....)


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

دیشب خواب دیدم . . .

ديشب خواب ديدم همراه با 4تا دختر ديگه به عنوان نمايندگان ايران در جشنواره كن انتخاب شديم و داريم مي‌ريم به كن! به عنوان خبرنگار و منتقد فيلم داشتيم مي‌رفتيم و قرار بود فيلم‌ها رو ببينيم و نقد كنيم و گزارش بنويسيم.

فقط يكي از اون دخترها رو مي‌شناختم، باران كوثري بود!

بيشتر خواب من به مصائب پرواز مي‌پرداخت. با يه هواپيماي فسقلي اندازه‌ي ميني‌بوس داشتيم پرواز مي‌كرديم. تا اين هواپيما بلند شه از زمین ما يه دور مرديم و زنده شديم، تا بتونه به سلامت فرود بياد يه بار ديگه مرگ رو جلو چشمامون ديديم.

حالا بعد از اين همه نصفه جون شدنها، رسيديم كن، رفتيم كاخ محل برگزاري جشنواره، اون‌جا علي معلم اومد استقبالمون ( علي معلم رو مي‌شناسد ديگه؟ مديرمسئول دنياي تصوير ديگه، دنياي تصوير مرحوم كه زنده شد و الان 2باره مفقود‌الاثره!، حال ندارم بگردم لينكي واسش پيدا كنم)، برامون بستني آورد!!!

بعد مي‌دونيد چي شد؟ با اين‌‌كه كارت‌هايي داشتيم كه با اون حق داشتيم تمام فيلم‌ها رو ببينيم ولي ما رو به داخل سالن‌ها راه ندادن. مي‌دونيد به چه دليل؟ گفتن ايران تحريم شده و ما اون رو عضوي از جامه فرهنگي نمي‌دونيم، بنابراين نمايندگانش هم حق ندارن از مزاياي كارت‌هاي خبرنگاري استفاده كنن.

ما رو كه حالمون گرفته بود و كلي هم بهمون برخورده بود با همون هواپيماي فكستني و رو به موت برگردوندن ايران! البته خوش‌بختانه به سلامت رسيديم ايران‌.

 حالا چرا من همچين خوابي ديدم، خدا داند و بس!

هر وقت يه خوابي مي‌بينم كه به قضاياي روز قبل و روز‌هاي قبل‌ترش ربطي نداشته باشه، حتما و حتما تو ماجراهاي فرداي اون روز يه گريزي به اون خواب زده مي‌شه. منتظرم ببينم اين خواب چه‌جوري تعبير مي‌شه.

 بعد از سحر، خوندن كتاب "كتاب اوهام" رو شروع كردم، نوشته "پل آستر"، همون 10-20 صفحه‌ي اول تعريف مي‌كرد كه چه‌طور خانواده‌ي راوي داستان توي سقوط هواپيما كشته شدن. خب اين اوليش!

 براي سحر كه بيدار شدم وقتي اين خواب يادم اومد اولين نفري كه به ذهنم رسيد "خودنویس" بود، آخه هر وقت باران كوثري رو مي‌بينم ياد اون ميفتم!

خلاصه "خودنویس" جان، تو که قراره که تو سال ۱۴۰۰ با باران همکار بشی، حيف كه ديشب تو هول و ولاي پرواز بودم وگرنه آدرس وبلاگتو مي‌دادم به باران كه بياد "باران به روايت تو" رو بخونه :)

 

 کسی تفسیری برای این خواب به ذهنش می رسه؟


شنبه هفتم شهریور 1388 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir