تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

مي ريم كه داشته باشيم . . .

 

-       بعد از يك دوره‌ي طولاني عزلت‌نشيني و سكوت بنده برگشتم. واااااااااي كه چقدردلم براي دوستهاي مجازيم تنگ شده.

 

-       ديشب بعد 70-80سال نوري 45 دقيقه درس خوندم! بزن اون دست قشنگه رو! واي باورم نميشه! بالاخره تونستم به كتاب و دفتر دل بدم!

     تصميم گرفتم واسه فوق بخونم. با اينكه قبلا از دوستهام كتاب و جزوه زياد گرفته بودم ولي اونلي و اونلي براي ايجاد انگيزه رفتم يه بسته آموزشي ماهان خريدم! مي‌خواستم پارسه بخرم ولي چون بدون آزمون‌هاش نمي‌شد جزواتشو تهيه كرد ماهان گرفتم ببيينم چه شود! يه برنامه‌ريزي حسابي هم كردم، البته ملايم! يعني به اندازه كااااااااااااااافي توش استراحت گذاشتم. از ديروز شروع شد كه انجامش هم دادم. بعد مدت‌ها برگشتم به وبلاگ برنامه‌هاي ما و ديگه مي‌خوام مرتب اونجا بنويسم.

 

-       داشتم تحقيق در عمليات مي‌خوندم. باور كنيد انگار داشتم ادبيات ميخي مي‌خوندم! انقدر برام ناآشنا بود. باورم نمي‌شه من يه روزي اين واحد رو گذرونده بودم اون‌هم با نمره 19.25! كلا مغزم فرمت شده تو مسائل درسي. متاسفانه جديدا كشفيدم كه انتگرال حتي در حد ايكس د ايكس هم از يادم رفته!! حد و مشتق و آمار و همه و همه الحمدالله برام تبديل شدن به علوم غريبه! حل يه مساله فسقلي شده يه چيزي تو مايه‌هاي رمزگشايي و رمل و اسطرلاب لازمه! والا! 4ماه وقت دارم كه با اين علوم غريبه آشنا و سپس صميم و انشالله فاميل بشم!

 

-       حالم خيلي خوبه. انقدرخوب كه خودم تعجب مي‌كنم. راستش يادم رفته بود خوب بودن و سرحال بودنم چه‌طوري بود! بالاخره زبونم باز شد! حالا مي‌تونم 2كلام درست و حسابي با خانواده و دوستها و همكارهام حرف بزنم. بعد يه دوره‌ي طولاتني سكوت و عزلت‌نشيني حالا وبلاگ مي‌خونم، به دوست‌هام سر مي‌زنم، شوخي مي‌كنم. همين شوخي كردنم نشونه‌ي خوب شدنمه. چون ناراحت كه باشم اتفاقا بيشتر و بلندتر مي‌خندم ولي فقط واسه اينكه كسي نفهمه ناراحتم. وقتي سرحالم آروم‌تر مي‌شم و مي‌تونم شوخي كنم و حرف بزنم.

 

-       پياده‌روي تعطيل نبودا! ولي كم‌خوري چرا! يه مدت بود اشتهام زياد شده بود كه اون هم از ناراحتي و استرسم بود. از ديروز 2باره درست خوردن رو شروع كردم. پياده رويم هم كه ديگه شده جز سبك زندگيم. هرچند به زودي بارون و برف شروع مي‌شه و قاعدتا نمي‌تونم پياده‌روي طولاني كنم. پس بايد يه فكري كنم!  از باشگاه رفتن متنفرم. اكثر باشگاه‌ها فقط صبح‌ها براي خانم‌هاست. اكثرا نور  و تهويه كافي ندارن. من اصلا تو فضاي سربسته نمي‌تونم ورزش كنم. كلاً هميشه محتاج هواي تازه‌ام و عشق پنجره باز كردن! يعني اين 6ماه پياده‌رويم رو فقط چون تو هواي آزاده و اطرافم رو مي‌بينم، تونستم ادامه بدم و به هيچ وجه نمي‌تونستم مثلا رو تردميل انجام بدم.

 

-       به زودي تو يه پست خصوصي ماجراهاي اين 3-4 ماه اخير كه من رو درگير سپس ناراحت و سپس آزاد نمود مي‌نويسم. ولي هنوز يه چيزايي قطعي نشده. احتمالا اون پست رو تو آبان مي‌نويسم.

 

-       من يه مشكلي دارم، بهم نخنديدا! من ساعت 10 شب بوس بغل لالا! يعني واقعا تو روزهاي وسط هفته بيشتر از 10 نمي‌تونم بيدار بمونم. كلا عادت به كله سحر برخيزي دارم. برعكس اكثر هم‌سن و سالام عاشق كله‌ي سحرم و زود بيدار شدن. حالا نه خيلي هم زودا! ولي هر روز صبح ساعت 6 بيدار مي‌شم. بعد هم زود خوابيدن رو از بابام به ارث بردم! يعني تو يه جمع جوونانه كه باشيم من عين اين پيرزن‌ها هي خميازه مي‌كشم و ديگه ساعت 11 مي‌شم خوابگرد در حالي كه بقيه راحت تا 1-2 بيدار مي‌مونن. اين عادت من شده اسباب دست انداختنم. جديدا افتاده تو ذهنم كه اين عادتم رو درست كنم. يعني باعث خجالته كه 7-8 ساعت كمتر نمي‌تونم بخوابم. عجالتا تصميم گرفتم از اين به بعد به خودم اجازه ندم زودتر از 11 بخوابم! واي ناز بشم با اين همه محروميت از خواب!

 

-       فكر كنم تابلو كه حالم زيادي خوب شده چون فنر زبونم در رفته و همين‌طور دارم مي‌نويسم! همين‌طور هر چي به ذهنم اومد نوشتم. آخيييييييييش يه كم خالي شدم.

 

 


یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |

نبین، نگاه کن

۲هفته تعطیلات تابستونی + یک هفته که در اون ۳تا عروسی برگزار شد باعث شد که من به یک نوع ویروس بسیار قوی تنبلی دچار شم. تنبلی که قبل از این تو زندگیم سابقه نداشته، خوابم به شدت زیاد شده، جالبه که این تنبلی تو محیط کارم هیچ اثر منفی نذاشته ولی تو محیط خونه! وای وای! از تمام کارهای زندگی و شخصیم موندم، خودم از دست خودم شاکی شدم!!! ولی دارم رو خودم کار می کنم!

این ۲-۳ هفته رو فقط نگاه کردم! به اطرافیانم، به اونهایی که تا حالا نمی دیدمشون، به اونهایی که انقدر به دیدنشون عادت کرده بودم که در واقع دیگه نمی دیدمشون.

فکر کنید خانم پیری توی آشناهاتون هست که بسیار بد اخلاقه، زبون تندی داره و با حرفهاش همه رو آزار می ده حتی فرزندان خودشو. همیشه از اینکه نزدیکش باشی فراری هستی و هیچ وقت نمی تونی از این پوسته ظاهرش فراتر بری و فکر کنی که اون هم قلبی داره. بعد یه روزی می شنوی که این خانم وقتی نو عروس ۱ ماهه بوده همسرشو تو تصادف از دست داده، اینکه وقتی جوون بوده چقدر زیبا بوده و جذاب، اینکه بعد از ۱ماه ازدواج وقتی بیوه می شه مجبور می شه با یک مرد که ۴تا بچه داشته ازدواج کنه و مجبور بوده تو خونه ی دیگران کار کنه و وقتی بچه خودشو در شکم داشته شوهر دوم رو هم از دست می ده و با تلاش خودش بوده که می تونه بچه های خودش و شوهرشو به این وضع آبرومند امروز برسونه. اینجاست که تو دیگه یه پیرزن بداخلاق تلخ زبون نمی بینی، بلکه یه نوعروس غم زده و یه مادر درد کشیده رو می بینی که زندگی باهاش خوب تا نکرده تا لطیف بمونه.

به خودم قول دادم بیشتر نگاه کنم


سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

فردا نوشت

پستی که دیروز نوشتم اصلاْ معنیش این نیست که نارحتم ها!!! نه!

خیلی هم راحت و آرومم.

این طور که معلومه، ۲-۳  روز آینده یه دوره ی فشرده ی فیلم دیدن در پیش دارم!

تعطیلات آخر هفته خوش بگذره


چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

7 تایی ها

1- امروز عصر به اولين جلسه مشاوره‌ام مي‌رم. چندين بار جلسه اول رو به تاخير انداختم و كنسل كردم چون مي‌ترسم. اميد خيلي زيادي به اين جلسات بستم و مي‌ترسم كه اون طور كه فكر مي‌كنم نتيجه نداشته باشه. مي‌دونم كه تمام مشكلاتم ناشي از تصوير ذهني بي‌رحمانه و ناپسنديه كه از خودم دارم، مي‌دونم بايد تغييرش بدم ولي احتياج به كمك دارم. از ته دل دارم دعا مي‌كنم كه اين دكتر بتونه روش‌هاي كمك به خودم رو بهم ياد بده. اگه لازم باشه دارو مصرف مي‌كنم. اميدوارم شخصيت مثبتي داشته باشه تا بتونم بهش اعتماد كنم و مشكلاتم رو كامل مطرح كنم.

فعلاً يه ليست از مشكلاتم نوشتم كه 30-40 مورد رو در بر مي‌گيره!!! تا ببينيم چه شود.

 

2- تا وقتي كه هاليوود فيلم‌هايي مثل فهرست شيندلر و پيانيست مي‌سازه، بعضي‌ها دلشون رو به چي خوش مي‌كنن كه حنجره خودشون رو پاره مي‌كنند و مي‌گن س و ز ا ن د ن ي ه و د ي ه ا ت و س ط ن ا ز ي ه ا يك افسانه است. قدرت‌مندترين ابزار‌هاي سياسي هم نمي‌تونه بر عليه رسانه‌اي همچون سينما مقابله كنه. اون موقع ايراني‌‌ها دلشون رو به سريال‌هاي جفنگي مثل " چشم‌هاي آبي زهرا" و " سرزمين من" كه همين روزها داره پخش مي‌شه ، خوش مي‌كنن. بودجه‌هاي هنگفتي دور ريخته‌ مي‌شه و داستان‌هاي مسخره‌اي ساخته مي‌شه براي اينكه به ما ثابت كنه كه ف ل س ط ي ن ي ها بر حقند و ل ب ن ا ن ي ها مظلومند و ع ر ا ق ي ها دوست و برادرند و اصلاً جنگ 8 ساله‌اي با ايران نداشته‌اند و جوونهاي ايراني رو نكشته‌اند و همش توطئه‌ي آ م ر ي ك ا بوده، به خيال خودشون دارن مبارزه مي‌كنن. مگه اين فيلم و سريال‌ها چقدر مخاطب داره؟

 

3- سريال كارآگاهان رو به خاطر عشق ابدي و ازليم " مهدي هاشمي"  !!!! دوست دارم و نگاه مي‌كنم. تا اينجاش كه خوب بوده، ولي نمي‌دونم چرا براي اينكه نشون بدن "جناب سنايي (یا ثنایی؟؟؟)" و خانواده‌اش انسان‌هاي شريف و مثبتي هستند ، هر وقت خونه‌شون رو نشون مي‌ده يا دارن نماز مي‌خونن يا دارن وضو مي‌گيرن يا سر سجاده نشته‌ان! عيال مربوطه هم كه يه اختلاف سني ناچيز 40-50 ساله با مهدي هاشمي عزيز داره رو هم فعلاً فقط با چادر نماز نشون دادن!! خوب بودن در سريال‌هاي ما واقعاً كليشه‌ايه، اگر اسمت فارسي اصيله يا يه خرده قرتيه بدان و آگاه باش كه تو محكومي كه شخصيت منفي باشي و اگر اسمت عربي است پس همانا تو يك شخصيت مثبت بالفطره هستي و هر چقدر هم تلاش كني نمي‌تواني كار بد بد كني.

 3-1- راستي چرا در ميان بازيگران ما، خصوصاً بانوان، ديگر بيني خدادادي مشاهده نمي‌شود؟ عجيب نيست كه طي يك سال گذشته لب‌هاي اكثر بانوان بازيگران حجمي چند برابر يافته؟ گونه‌ها هم كمي تا قسمتي پيش‌‌روي نموده، ابروهايشان هم هم‌چنان به سمت رستنگاه مو در حال حركتند و روز به روز تتو تر مي‌شوند!؟؟؟!!

 

4- 10 روز پيش به طور اتفاقي فهميدم كه مي‌شه به طور رايگان در سايت IMDB ثبت نام كرد. حدود 1 سال پيش كه براي ويرايش پروفايل يه بازيگر اقدام كرده بودم، مراحل ثبت نام احتياج به پرداخت پول داشت. حالا پس از اين كشفم، خودم رو غرق كردم. هر روز تلاش مي‌كنم تا هر چي فيلم ديدم رو به ياد بيارم و بهشون راي بدم. واقعاً حس خوبيه. وقتي مي‌بيني مثلاً 20هزار نفر ديگه هم مثل تو به فيلم فلان، امتياز 10/10 دادن. يه جور احساس هم‌دستي جهاني بهت دست مي‌ده. اينكه كسان ديگه‌اي هم بودن كه مثل تو با ديدن اين فيلم خنديدن يا گريه كردند يا متاثر شده‌اند.

 

5- به شدت بيمارم، براي اولين بار در عمرم معده درد گرفتم ، يه سرماخوردگي شديد هم شده قوز بالاقوز. كارم هم به شدت فشرده و سنگين شده، اوضاع روحي‌ام هم كه خرابه، انقدر بدنم ضعيف شده كه حتي نشستنم هم به سختي شده. اون موقع در اين وضعيت نشستم و دارم تند تند به كارهام مي‌رسم. هم‌زمان يه دفترچه‌ هم كنار دستم گذاشتم و هر چي به ذهنم مي‌رسه اون تو مي‌نويسم تا به دكتر روان‌پزشك بگم. البته در ميانش وبگردي مي‌كنم و تو سايت IMDB راي مي‌دم و آب مي‌خورم و ....... !!!

ولي خوبيش اينه كه به خاطر اين بيماري 2-3 كيلويي لاغر شدم، پوستم هم بعد مدتها خيلي خوب شده و از جلوي آينه رفتن وحشت نمي‌كنم!!

 

6- خرداد ماه رو دوست ندارم.

 

7- درود بر روان آن كسي كه اين چند تايي نوشتن رو اختراع كرد و سلام و صلوات بر متقلبان‌ و مقلداني چون من!


یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir