1- پسر پسر خاله ام كه قرار بود 8/9/88 به دنيا بياد ناغافل 8/8/88 همه رو شگفت زده كرده و به دنيا اومد! تو وضعيت خطرناكي بود و نارس. همه ي خانواده نگرانش بودن ولي خوشبختانه 3-4روز پيش از دستگاه خارج شد و مادر و شازده پسر مرخص شدن و همه از نگراني خارج شديم. هنوز نديدم اين نوزادو (چون بدجور دچار انفلونزا شدم و بچه هم ضعيفه) ولي با تولد اون احساس ميكنم يه زندگي جديد براي خود من شروع شد. مي دونم اين پسر رو كه خيلي دوست خواهم داشت چون برام 8/8/88 رو به ياد موندني كرد. برام معني پايان يه دوره غم انگيز و شروع روزهاي بهتره
2- دارم دندونامو بيلچينگ ميكنم. البته هوم بيلچينگه و احتمالا 1-2 ماهي طول ميكشه. فعلا كه دندوناي فك بالام كلي تغيير رنگ دادن.
3- بالاخره پروژهي عظيم دندونهاي من به سرانجام رسيد. در يك حركت انقلابي تمركزمو گذاشتم رو دندونام و همهي رو كامل درمان كردم. الان ديگه دندون خراب و كرمو ندارم!! بالاخره فهميدم كه بايد بهداشت دهان و دندان رو جدي بگيرم و بعد هوار سال تنبلي (دل به خواهي و يه خط در ميون مسواك زدن) استفاده از مسواك و نخ دندون و دهانشويه رو بسيار جدي گرفتم!
4- جالبه كه جديدا روزي نيست كه از يكي از ملت (يعني همكارها، فاميلها و خانواده يا دوستهام) نشنوم كه "وااااااااي چقدر لاغر شدي!!" در حالي كه نزديك به 3ماه شده كه وزنم هيـــــــــچ تغييري نكرده، سايزهاي اصلي بدنم هم ثابت بوده و لباسهام هم برام گشاد نشده. نمي دونم چي شده! اينو به فال نيك بگيرم يا بذارم به حساب تعارفات!
5- بدجور از خودم نا اميد شدم. رسما خنگ شدم و رفت. نشستم و يه دونه مي زنم سر خودم و 2تا سر كتابها! ولي نمي ره كه نمي ره. يه كلمه دانش تو مغزم فرو نمي ره! تو فكرم كه رسما به خنگي و ناتواني مغزي خودم در مجامع عمومي اعتراف كنم و خيال خودم و بقيه رو راحت. خوب كي رو ديدين از يه آدم خنگ و كمي تا قسمتي منگل ( دور از جونم!!!) توقع كارستان داشته باشه؟
6- هفته پيش 2روز به خاطر انفلونزا استراحت داشتم. هنوز خوب نشدم كه هيچ ديروز بدتر هم شدم. كلا اين هفته صدام خروسي شده بود. صبح تا شب كارم شده آب جوش خوردن.
7- انشالله اگه خدا بخواد بي حرف پيش و از اين چيزا، از امروز رژيم رو شروع كردم. شوك تجويزي از طرف دوستٍ كتايون جان است. آي كتايون من شروع كردما! ببينيم اين بدن به خواب رفته ي من بيدار مي شه و اين چربيها دست از سرم بر ميدارن يا نه؟
8- 5شنبه عروسي دعوت داشتيم. عروس به اين بي بخاري نديده بودم. اصلا نرقصيد آخرش تقريبا به زور با داماد انداختنش وسط. نه لبخندي نه هيجاني! فكر كنم عروس شدنش به پشمشم نبود! هر كي ندونه فكر ميكرد به زور دادنش به پسره! در حالي كه جفتشون كلي همو ميخواستن (البته الان شک دارما!! فکر کنم پسر کلی می خواستتش، چون تو عروس که هیچ هیجان و احساسی مشاهده نمیشد!!!). عروس خانم 2-3 تا لبخند نيمه و كمرنگ زدن اون هم اونلي براي داماد! فكر كنم ديگه اون اند ابراز احساستش بود. احتمالا داماد بايد يه عمر تمناي يه لبخند يا يه ابراز عشق از عروس بمونه!نمی دونم واللا! شاید این یه سیاسته
البته ما فاميل عروس بوديما!! اين دختر كلا آدم بي هيجاني بود و هست. 20 سالشه ولي شور و هيجان هم سن و سالاشو نداره.
9- حال پسرعموم همچنان خوب نيست. داروها ديگه رو بدنش جواب نمي ده و فقط هوش و حواسشو ازش گرفته.
10- متوجه شدم كه برخي از علايم افسردگيم برگشته. شديدا كم حرف شدم. بي حوصله كه بودم و بي حوصله تر شدم. ميل شديدي به خوردن شيريني جات پيدا كردم و اشتهام خيلي زياد شده (هر چند رژيم رو واقعا شروع كردم و مي خوام جدي بگيرم). احساساتم كلا نابود شده و چيزي خوشحال يا ناراحتم نميكنه.
حافظه ام كلا نابود شده و هيچي يادم نمي مونه. به شدت حواس پرت شدم و تمركزمو از دست دادم. اين 2مورد آخر رو خيلي خيلي شديد تو خودم مي بينم و اينكه بهره وريم تو درس خوندن به صفر رسيده هم از اثرات اين 2تاست.
نمي دونم برم پيش مشاوريا نه؟ وقت و حوصله ي جلسات مشاوره رو ندارم.
11- اين پست بستگي به لحظه اي كه نوشته شد مي تونست شادتر باشه يا غمگين تر. حالم خيلي متغيره و الان تو اين لحظه اين پست شده پست يه آدم بي تفاوت و بي احساس!
12- آبان هم تموم شد. ماه بدي بود. خيلي بد. هيچ وقت آذر ماه ها رو دوست نداشتم. حالا نمي دونم اوضاع بهتر خواهد شد يا نه. مي دونم كه دست خودمه كه نگاهمو به زندگي عوض كنم تا دنيا هم يه كمي بيشتر به كامم باشه ولي فعلا كه نه انرژي دارم و نه انگيزه اي براي خوشحال تر بودن.
13- ببخشيد براي اينكه آخرهاي اين پست انقدر موج منفي داره. ايشالله امروز از يكي از آدمهاي دور و برتون يه موج مثبت تپل (به قول ايرن) دريافت كنيد و حالتون خيلي خيلي خوب باشه