تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

...

 

 

و بر شما باد خواندن ۱۰باره و ۱۰۰باره ی "۱۹۸۴"

 

 


سه شنبه هشتم دی 1388 |

جوجه هاتو بشمر

به كسي كه بتواند در صورت من 1سانتي متر مربع ناحيه‌ي صاف و بدون جوش (از نوع رو پوستي يا زيرپوستي) بيابد، (به جز ناحيه‌‌ي ابرو و چشم‌ها و سوراخ بيني و دهان!!) جوايز نفيسي اهدا مي‌گردد.

  


 

كاش تو شب يلدا دلامون تنها نباشه.


دوشنبه سی ام آذر 1388 |

آخیش آبان تموم شد!

1-      پسر پسر خاله ام كه قرار بود 8/9/88 به دنيا بياد ناغافل 8/8/88 همه رو شگفت زده كرده و به دنيا اومد! تو وضعيت خطرناكي بود و نارس. همه ي خانواده نگرانش بودن ولي خوشبختانه 3-4روز پيش از دستگاه خارج شد و مادر و شازده پسر مرخص شدن و همه از نگراني خارج شديم. هنوز نديدم اين نوزادو (چون بدجور دچار انفلونزا شدم  و بچه هم ضعيفه) ولي با تولد اون احساس ميكنم يه زندگي جديد براي خود من شروع شد. مي دونم اين پسر رو كه خيلي دوست خواهم داشت چون برام 8/8/88 رو به ياد موندني كرد. برام معني پايان يه دوره غم انگيز و شروع روزهاي بهتره

2-      دارم دندونامو بيلچينگ مي‌كنم. البته هوم بيلچينگه و احتمالا 1-2 ماهي طول ميكشه. فعلا كه دندوناي فك بالام كلي تغيير رنگ دادن.

3-      بالاخره پروژه‌ي عظيم دندونهاي من به سرانجام رسيد. در يك حركت انقلابي تمركزمو گذاشتم رو دندونام و همه‌ي رو كامل درمان كردم. الان ديگه دندون خراب و كرمو ندارم!! بالاخره فهميدم كه بايد بهداشت دهان و دندان رو جدي بگيرم و بعد هوار سال تنبلي (دل به خواهي و يه خط در ميون مسواك زدن) استفاده از مسواك و نخ دندون و دهانشويه رو بسيار جدي گرفتم!

4-      جالبه كه جديدا روزي نيست كه از يكي از ملت (يعني همكارها، فاميلها و خانواده يا دوستهام) نشنوم كه "وااااااااي چقدر لاغر شدي!!" در حالي كه نزديك به 3ماه شده كه وزنم هيـــــــــچ تغييري نكرده، سايزهاي اصلي بدنم هم ثابت بوده و لباسهام هم برام گشاد نشده. نمي دونم چي شده! اينو به فال نيك بگيرم يا بذارم به حساب تعارفات!

5-      بدجور از خودم نا اميد شدم. رسما خنگ شدم و رفت. نشستم و يه دونه مي زنم سر خودم و 2تا سر كتابها! ولي نمي ره كه نمي ره. يه كلمه دانش تو مغزم فرو نمي ره! تو فكرم كه رسما به خنگي و ناتواني مغزي خودم در مجامع عمومي اعتراف كنم و خيال خودم و بقيه رو راحت. خوب كي رو ديدين از يه آدم خنگ و كمي تا قسمتي منگل ( دور از جونم!!!) توقع كارستان داشته باشه؟

6-      هفته پيش 2روز به خاطر انفلونزا استراحت داشتم. هنوز خوب نشدم كه هيچ ديروز بدتر هم شدم. كلا اين هفته صدام خروسي شده بود. صبح تا شب كارم شده آب جوش خوردن.

7-      انشالله اگه خدا بخواد بي حرف پيش و از اين چيزا، از امروز رژيم رو شروع كردم. شوك تجويزي از طرف دوستٍ كتايون جان است. آي كتايون من شروع كردما! ببينيم اين بدن به خواب رفته ي من بيدار مي شه و اين چربيها دست از سرم بر ميدارن يا نه؟

8-      5شنبه عروسي دعوت داشتيم. عروس به اين بي بخاري نديده بودم. اصلا نرقصيد آخرش تقريبا به زور با داماد انداختنش وسط. نه لبخندي نه هيجاني! فكر كنم عروس شدنش به پشمشم نبود! هر كي ندونه فكر ميكرد به زور دادنش به پسره! در حالي كه جفتشون كلي همو ميخواستن (البته الان شک دارما!! فکر کنم پسر کلی می خواستتش، چون تو عروس که هیچ هیجان و احساسی مشاهده نمیشد!!!). عروس خانم 2-3 تا لبخند نيمه و كمرنگ زدن اون هم اونلي براي داماد! فكر كنم ديگه اون اند ابراز احساستش بود. احتمالا داماد بايد يه عمر تمناي يه لبخند يا يه ابراز عشق از عروس بمونه!نمی دونم واللا! شاید این یه سیاسته

البته ما فاميل عروس بوديما!! اين دختر كلا آدم بي هيجاني بود و هست. 20 سالشه ولي شور و هيجان هم سن و سالاشو نداره.

9-      حال پسرعموم همچنان خوب نيست. داروها ديگه رو بدنش جواب نمي ده و فقط هوش و حواسشو ازش گرفته.

10-  متوجه شدم كه برخي از علايم افسردگيم برگشته. شديدا كم حرف شدم. بي حوصله كه بودم و بي حوصله تر شدم. ميل شديدي به خوردن شيريني جات پيدا كردم و اشتهام خيلي زياد شده (هر چند رژيم رو واقعا شروع كردم و مي خوام جدي بگيرم). احساساتم كلا نابود شده و چيزي خوشحال يا ناراحتم نميكنه.

حافظه ام كلا نابود شده و هيچي يادم نمي مونه. به شدت حواس پرت شدم و تمركزمو از دست دادم. اين 2مورد آخر رو خيلي خيلي شديد تو خودم مي بينم و اينكه بهره وريم تو درس خوندن به صفر رسيده هم از اثرات اين 2تاست.

نمي دونم برم پيش مشاوريا نه؟ وقت و حوصله ي جلسات مشاوره رو ندارم.

11-  اين پست بستگي به لحظه اي كه نوشته شد مي تونست شادتر باشه يا غمگين تر. حالم خيلي متغيره و الان تو اين لحظه اين پست شده پست يه آدم بي تفاوت و بي احساس!

12-  آبان هم تموم شد. ماه بدي بود. خيلي بد. هيچ وقت آذر ماه ها رو دوست نداشتم. حالا نمي دونم اوضاع بهتر خواهد شد يا نه. مي دونم كه دست خودمه كه نگاهمو به زندگي عوض كنم تا دنيا هم يه كمي بيشتر به كامم باشه ولي فعلا كه نه انرژي دارم و نه انگيزه اي براي خوشحال تر بودن.

13-  ببخشيد براي اينكه آخرهاي اين پست انقدر موج منفي داره. ايشالله امروز از يكي از آدمهاي دور و برتون يه موج مثبت تپل (به قول ايرن) دريافت كنيد و حالتون خيلي خيلي خوب باشه


شنبه سی ام آبان 1388 |

این آخرین روزهاست؟

من مرگ رو نزدیک تو میبینم.

من ترس رو تو چشمات میبنیم. ترس از مرگ.

راستی این روزا در چه فکری هستی؟ چی میبینی؟ مرگ چه صورتی داره؟ نمی دونم درد رمقی برات گذاشته که بتونی اطرافیانت رو ببینی. همسرت رو که داره مثل پروانه دور شمع کم سوی زندگیت می چرخه. ۲تا پسراتو .مادرتو. خانواده ات رو. اونایی رو که دارن برات دعا می کنن. نمی دونم بر اثر اون داروها که این بار به خاطر دوز بالاشون رو حواست هم اثر گذاشتن، اصلا این چیزا رو میبنی. با خبری؟

  ---------- ---------- ---------- 

من بی خبری رو تو چشمهای تو میبینم. توی ۶ساله که کوچکتر از اون هستی که بفهمی این آخرین روزهای بودن با پدرته. بی خبر تر از اون هستی که بتونی قدر این لحظات رو بدونی. تو که از ۴سالگیت پدرجوونت رو دست به عصا و خمیده دیدی. تویی که نمی دونی این روزهای آخرشه.

 ---------- ---------- ---------- 

من هجوم این حقیقت تلخ رو تو چشمهای تو میبینم. توی 15ساله که میفهمی این آخرین روزهای پدرته. تویی که داری رفتنشو به چشم خودت می بینی. تویی که با این سن کم باید بشی پشت و پناه و پدر برادر کوچیکت. تویی که در تمام لحظات که کنارشی حتی یک ثانیه نگاهتو ازش بر نمی داری. تویی که می خواهی این لحظات رو تا ابد تو ذهنت نگه داری.

 ---------- ---------- ---------- 

ترس از تنهایی رو در تو می بینم. تویی که 3سال پرستار شوهرت بودی. تویی که این روزها هر دم وحشت از اون لحظه داری.

از لحظه رفت همسرت, همدمت.

 --------- ---------- ---------- 

نمی فههم. دیگه از هیچ کدوم از کارهای خدا سر در نمیارم.

سرنوشت یعنی چی؟

پسرعموی خوبم داره می ره.

تلخ تر از اون هستم که امیدوار باشم.

دیگه به معجزه باور ندارم.

 


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 |

برای تو که اینجا رو نمی خونی

 

 

هیچ وقت امید رو از کسی نگیر، شاید این تنها چیزی است که او دارد

 

"تو" امید رو ازم گرفتی

 


 پ.ن.۱: بهمندخت خانووووم! چیه اینجوری وا دادی؟هان؟ پاشو خودتو جمع و جور کن! پاشو دختر!

یاللا! یاللا پاشو!

پ.ن.۲: پدرو مادرم هر روز صبح که از خونه می خوان برن بیرون یا موقع سفر رفتن میگن:

"خدایا! به امید تو، نه به امید خلق روزگار"

پ.ن.۳:خدایا! به امید تو، نه به امید خلق روزگار


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

...

تاثیر

از عجایب

جوجه هاتو بشمر

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

ارشیو

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir