بالاخره سال جديد وبلاگي براي من شروع شد!
انقدر اين سفرنامه ي نوروزيم طولاني شد كه تصميم گرفتم 3قسمتش كنم!
هر اولين باري از يه زاويهي ديگه آخرين بار هم هست. اين آخرين بار بود كه من براي اولين بار ميرفتم شيراز و اصفهان. هميشه اولينها يه ذهنيتي ايجاد ميكنن كه روي تمام دفعات بعد اثر ميگذارند. بنابراين سعي كردم در اين اولين سفرم يه خاطرهي محشر براي خودم ايجاد كنم.
يه جورايي ميدونستم كه شايد ديگه هيچ وقت فرصت اين سفر به اين شكل برام پيش نياد. يه سفر زميني (كه به نظرم بهترين نوع سفر براي طبيعت گرديه) و با اين جمع حاضر.
8نفر تو 2تا ماشين بوديم كه راه افتاديم. تو ماشين ما، مامان و بابا و برادرم و من بوديم. تو ماشين ديگه خواهر و شوهر خواهر و خواهرزادهام بوديم و همون فرد كه گفته بودم!
قبل از اينكه به اين سفر بريم به خودم يه قولي دادم: اجازه نده هيچ كس يا هيچ چيز اين سفر رو خراب كنه. و يه قول ديگه اينكه: به همه چيز نگاهي تازه كن.
براي همين ديگه اون نفر هشتم برام يه موجود اعصاب خرد كن نبود. اين آقا 53سالشه و هيچ وقت ازدواج نكرده (يعني يه بار نامزديشو سر هيچ و پوچ به هم زده و بعد از اون خودش هيچ وقت جور نشد ازدواج كنه و نامزد سابقش هم 2بار ازدواج ناموفق داشت و الان هم با 2تا بچه زندگي خوبي نداره). متاسفانه سيگاركش قهاريه و تو مسافرت حرف حرف خودشه. ولي به من تو اين مسافرت خيلي خوش گذشت شايد براي انكه تو ماشين اونها نبودم و مثل خواهرم مجبور نبودم سيگاركشيدنش تو ماشين رو تحمل كنم. يه عيب ديگهاي هم كه داره اينه كه چون مجرده و هميشه تو خونهاش غذاي حاضري ميخوره، توي سفر فقط دوست داره غذاي خونگي بخوره. خاطرش هم پيش مامان و بابام خيلي عزيزه. براي همين تو مسافرتهايي كه با ما مياد تقريبا تمام وعده ها رو بايد غذاي كامل خونگي آماده كنيم! ولي خوب من كه گوشهامو بسته بودم و اعصاب خودمو با اين چيزها خرد نكردم.
حالا بگذريم از اين حرفها!
آه كه من عاشق مسافرت زميني هستم. وقتي تو جاده حركت ميكني و به چشم خودت تغييرات جغرافيايي و آب و هوايي و اجتماعي-فرهنگي رو ميبيني.
28ام (چهارشنبه) من مرخصي گرفتم و تقريبا غروب بود كه از تهران خارج شديم. اتوبان تهران تا اصفهان كه خيلي خوب بود ولي خوب چشم انداز اطراف چيز خاصي نداشت (البته شب بود و ديده هم نميشد!!). تو حاشيهي كوير داشتيم حركت ميكرديم و تا چشم كار ميكرد بيابون بود با بافت گياهي مخصوص خودش.
ما زيادي مسير رو تفريحي ميريم، به نظر من از راه خيلي بيشتر از مقصد ميشه لذت برد. ساعت 2شب رسيديم اصفهان.
لحظهاي كه براي اولين بار سي و سه پل رو ديدم از ياد نميبرم.شب بود و خلوت و چراغها روشن بود و هوا به شدت خنك! اونجا يه خونه گرفته بوديم و شب مونديم.
29ام ساعت 11 صبح راه افتاديم به سمت شيراز. و از اينجا به بعد بود كه طبيعت اطراف خودشو نشون داد. راستي من اصلا نمي دونستم دور اصفهان كوه هست (همين طور در مورد شيراز) فكر ميكردم فقط دشت هست ولي وقتي داشتيم از اصفهان خارج ميشديم كوههاي بلندي همين بغل دستمون بودند (يعني خيلي نزديك، نه مثل كوههاي تهران دور!). مسير به تدريج سرسبزتر ميشد و هوا خنكتر. تو شهر آباده ايستاديم براي نهار! چادر مسافرتي هم همراهمون بود كه فقط همينجا موقع نهار ازش استفاده كرديم. آنچنان بادي مياومد تو اون شهر كه رسما داشت ميبرديمون هوا!
نزديك شيراز كه ديگه زمين يه تيكه سبز بود، تازه شب شده بود كه رسيديم شيراز
آخ چي بگم از لحظهي ورودم به شيراز. بعدا فهميدم كه بهترين وقت ديدن دروازه قرآن شب هست. واقعا لحظات جادويي بود. دروازه قران، خواجوي كرماني، اون نورپردازيها، اون جوي آب! اي خدا! واقعا انقد راون لحظه جوگير شدم كه فكر ميكردم وارد يه شهر افسانهاي شدم.
رفتيم اونجايي كه من از طرف شركتمون هماهنگ كرده بودم، اولش اونجا رو ديدم جا خوردم، مطابق انتظاراتم نبود ولي بعد انقدر بهم خوش گذشت كه كلي هم ياد اون اتاقها و ساختمون سرذوقم مياره.
عجب شهر قشنگي بود شيراز. خيابونها همه عريض! پر درخت! پر گل!
روز سال تحويل رفتيم شاهچراغ و سال نو رو اونجا تحويل گرفتيم. امسال دومين سالي بود كه من بيرون از خونه سال تحويل كردم. پارسال تو حرم امام رضا خيلي ذوق داشتم از اين قاطي جمعيت بودن ولي امسال ديگه برام تازگي نداشت و دوست داشتم سر سفره هفت سين فسقلي خونهمون بودم. اونجا قاطي جمعيت آدم هيچي نميفهمه از تحويل سال!تلويزيون خودمون اقلاً يه ساعت اون گوشه ميندازه كه ميفهمي چقدر مونده به سال نو! تو شاهچراغ كه من مطمئنم يه 30-40ثانيه سال رو دير تحويل گرفتن!
عصر 30اسفند (30اسفند88بود ديگه!آره؟) رفتيم حافظيه كه غلغله بود! من هم اونجا هزااااربار ديوان حافظ رو به نيت هزار نفر باز كردم. براي بيشتر دوستهاي هم فال گرفتم! اول از همه هم براي گلستانه!!!
باور نميكنيد براي خودم چه غزلي اومد! هر چي حافظ شب يلدايي حالم رو گرفته بود تو سال جديد بهم حال داد!!! اين فاله منه با اين مطلع:
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد |
|
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد |
!!! آخ حافظ جونم! قربون دستت! من كه حسابي به دلم صابون زدم براي امسال!
بعد حافظيه رفتيم سعديه كه به نظرم فوقالعاده بود. يه جاي بزرگ و خلوت. يه باغ واقعي. با درختهاي سر به فلك كشيده. از 7تا حوضش هم من 4تاشو ديدم. (يعني به 7/4 آرزوهام ميرسم؟؟!!)
باغ دلگشا رو هم همون شب ديديم.
كلا اينكه من تو شيراز فقط شگفت زده بودم! همه چيز برام فوق العاده بود (به خودم قول داده بودم از اين سفر استفاده كنم ديگه!)
روز 1فروردين سفر ما يه سورپرايز واقعي داشت. که تو بخش بعدی تعریف می کنم. ولي قبلش از شيراز باز هم بگم.
وقتي داشتيم ميرفتيم شيراز خيلي دوست داشتم دوستهاي شيرازيمو ببينم ولي انقدر استرس گرفته بودم قبلش كه چهجوري ببينمشون، چهجوري با خانوادهام هماهنگ كنم كه تقريبا از ديدنشون نااميد شده بودم. واسه همين زياد هم روي اينكه ميبينمشون حساب نكردم. ولي از اونجا كه تو اين سفر تصميم داشتم به خودمون بقبولونم كه شخصيتم اونقدر قوي و مستقل شده كه بتونه 2تا دونه خواستهآش رو به ديگران بقبولونه از همون توي راه به مامنينا گفتم كه ميخوام دوستهامون ببينم. يه جورايي راضيشون كردم! هر چند در نهايت مجبور شدم خواهرزادهام رو هم با خودم ببرم ديدن دوستهام!!
2فروردين صبح (يعني صبح شيرازي!) دوست خيلي خيلي عزيزم سارارو ديدم. خيلي خيلي خوشحال شدم از ديدنش. خیلی قبلش دوست داشتم ببینمش، با هم رفتيم باغ عفيفآباد. يعني فقط 1-2ساعت تونستيم با هم باشيم. يه ديدار كوچولو! ولي خب برام به يادموندني بود. بسكه اين دوستم مثل همهي شيرازيها مهربون و مهموننواز و گرم بود.
بعد از ديدن سارا هم خودمو رسوندم خونهي لیدی جین! آخ چي بگم از اين خانووووم. چقدر مهربون بود. چي بگم از دختركش. من كه يادش ميفتم قند تو دلم آب ميشه،ياد اون چهارتا دونه دندون كوچولوش! ياد اون لپهاش! صورت گردش! موهاي مشكي و دستهاي نرمش! اون خنديدناش و اون لب ورچيدناش!
چقدر ليديجين مهموننواز بود. چه خونهي خوشگلي داشت. يه خونهي خيلي با سليقهچيدهشده و مرتب و پر از آرامش.
اگه دست خودم بود زمان خيلي بيشتري رو با سارا و ليدي جين و دختركش ميگذروندم. ولي خب ديگه چارهاي نبود. يه ديدار ام پي تري بود!
روز دوم عصر رفتيم بازار وكيل و سراي مشير. من كه بيشتر تو كف معماري اونجا مونده بودم. ولي مامانم تا تونست گليم خريد به عنوان پادري و دم دري و از اين چيزا!!!! واسه اتاق من هم اصرار ميكرد بخرم ولي من گفتم نه! چون همينجوري هم بوي گوسفند ميده، اگه يه قطره آب بريزه روش كه بوي معطرش 100برابر هم ميشه!برگشتني با چه زوري ما اين گليمها رو جا داديم تو ماشين!
سراي مشير خيلي خيلي فضاي قشنگي داشت ولي جالبه كه قيمت همهچيزش از بازار وكيل كه همين بغلش بود 40-50% بيشتر بود.
روز سوم اول از همه صبح رفتيم به نهالستهانهاي خيابون قصردشت! چون مامانم از اول سفر تصميم داشت كه از شيراز نهال پرتقال بخره. خلاصه اون نهالستانها هم عالمي داشت واسه خودش. چقدر گل ديدم. چقدرگل! مامانم 2تا نهال پرتقال خريد و يه ليمو براي حياطمون. تمام طول راه برگشتن اين عزيزان دل مادر (كه جاي خواهر-برادرهاي منو دارن، بسكه اين درختها و گلهاي تو حياطمون براي مامانم عزيزن،يه جورايي از ماها بيشتر!!!) تمام طول راه تو ماشين بودن كنار ما! و با تيغهاشون به ما ابراز محبت ميكردن!
باغ ارم رفتيم كه خودش يه نصفه روز وقت برد، واي خدا! من چي بگم! همش نوشتم خيلي قشنگ، خيلي قشنگ! واقعيت اينه كه همهچيز خيلي قشنگ بود. هوا خوب بود و تو روزهاي خوبي شيراز بوديم. هر چند يه كوچولو درگير ترافيك شيراز هم شديم.
براي من شيراز نديده يه سفر فوقالعاده بود.
و ساعت 2 از شيراز راه افتاديم. تو دلم با اين شهر خداحافظي كردم ولي بهش قول دادم كه 2باره برميگردم و اينبار درست و حسابي ميبينمش. برام از شيراز فقط خاطرههاي خوب موند و تنفس هواي خوب!