تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

این روزا

داره از ابر سیام خون می چکه

این روزا خون جای بارون میچکه

 هوا گرفته. دل من بدتر!

خیلی غمگین و تلخم.

چندین و چند خبر بد شنیدم تو این روزا. چند تا مرگ خیلی بد تو خانواده های دوستام اتفاق افتاد.

دیروز یکی از بدترین روزای امسالم بود. (میشه گفت تو بدترین روزای امسالم رتبه ی ۳ داشت!)

میخوام یه روزی بنویسم که چقدر این ۵ماه اخیر عمرم سخت گذشت ولی نمیتونم تمرکز کنم. دوست دارم بتونم بشینم و مرور کنم و با تعریف کردنش خودمو ازش نجات بدم ولی یادآوری یه چیزایی خیلی خیلی برام سخته.

 


 

پ.ن. دیشب خواب دیدم پسر ۱۰ ساله یکی از همکارهام (یه خانم) فوت کرده. اون اومده و ناراحت و کمی شوکه ( نه به اندازه مرگ فرزند) داره مراسم تدفین رو تعریف می کنه و من اشک تو چشمام جمع شده.

الان همون خانم از مراسم تدفین یکی از آشنایانش ( یه دختر ۱۸ ساله) برگشت. داشت دقیقا تو همون وضعیت و با همون لحنی که من دیشب تو خوابم دیدم از مراسم دفن میگفت. موقع گوش دادن آخرش اشکم دراومد.

اعصابم ۸۰ برابر خرد شد. این هم خواب بود من دیدم؟ اه

 


چهارشنبه ششم آبان 1388 |

خبر خوش

خدایا

 

خوشحالم

 

خوشحالم

 

میخوام داد بزنم

 

میخوام پرواز کنم

 

کم کم داشتم فکر می کردم ۸/۸/۸۸ که انقدر منتظرش هستم میاد و میره و هیچ اتفاق خاصی نمیفته ولی :

بهترین دوستم، همین الان بهم خبر داد که خدا رو شکر ۸/۸/۸۸ عقد می کنه. همه چیز ناگهانی جور شده. بیشتر از ۱ سال بود که مادر "ی" با این ازدواج مخالفت می کرد. حالا با شناختی که از پسر (داماد آینده اش!) پیدا کرده رضایت داده. اونها هم سریعا مقدمات رو آماده کردن البته برای یه عقد مختصر محضری.

دوست جونم برات خوشحالم. می دونم که تو این نزدیک به ۲سال خیلی سختی کشیدی برای رسیدن بهش. خوشحالم برات که عشقتون به ثمر می شینه. خوشحالم که به هم میرسید.

خوشحالم. خدایا شکرت.

ما ۳تا دوست صمیم بودیم. سه تفنگدار. یکی تو مرداد عقد کرد. حالا دومی که بهترین دوستم هم هست تو آبان.

خدایا کمک کن این ۲تا دوستم واقعا خوشبخت باشن.

یکی از دوستهای دنیای مجازیم هم ۸/۸ جشن عروسیش برگزار خواهد شد. به اون هم تبریک میگم. (البته شاید نخواد اسمشو اینجا ببرم)


دوشنبه بیستم مهر 1388 |

7-7-88

۷/۷/۸۸ روز خوبیه برای نوشتن

روز خوبیه برای فراموش کردن

روز خوبیه برای شروع کردن

 


 

اگر من لاغر نشم تقصیر واروژ کریم مسیحی است! حالا خود خودش هم نباشه مسولیت مستقیمش با مسول تبلیغات این فیلمه و اصلا شخص شخیص طراح پوستر این فیلمه! (حالا هر چی هم میگردم لینکشو پیدا نمی کنم بذارم)

آخ این رنگ خوشگل بنفش و ترکیبش با سفید، وای وای!

کیه که این ترکیب رو ببینه و هوس خوردن میلکا نکنه؟ هان؟این ۱-۲هفته من یکریز هوس خوردن شکلات و کاکاکئو و بستنی شکلاتی و ... داشتم! یعنی من انقدر آدم هوسی هستم؟ ۱-۲ هفته است غذای من شده صبح شکلات و شب بستنی! البته فقط شکلات تلخ می خورم، مثلا خودمو توجیه می کنم که شکلات تلخ واسه قلب و مغز و درون و بیرونم فایده داره، چشمم رو هم به میزان کالری درج شده روی بسته بندیش می بندم (البته میلکای تلخ من تا حالا ندیدم، اصلا هست آیا؟) بعد هم همین طور پیاده می رم و می رم و می رم!این جوریه که وزنم ثابت مونده ولی خیلی زیاد صورتم جوش زده.


باید با خودم کنار بیام.

 آخ که چقدر دلم یه جمع دوستانه می خواد برای اینکه بخندم و دوستامو ببینم و هیچ فکری نکنم. دلم میخواد فقط تو همین الان زندگی کنه. همین لحظه. خیل حالم گرفته است و بدتر اینکه هفته ی پیش یه قرار با دوستانم رو از دست دادم (به خاطر برنامه ی ناگهانی که خانواده ام چیدن)َ خیلی به اون قرار احتیاج داشتم.


غمگینم و یادم نمیاد تونستم باشم تو دوران غمگینیم با کسی حرف بزنم. اصلا هیچ وقت نمی تونم بشینم و با کسی درست درد دل کنم. این روزا فقط ساکتم. نمی دونم کی میرسه که زبونم باز شه! تخم کفتر لازم شدم!


تنها کاری که از دستم براومد اینه که اشتباه گذشته هامو تکرار نکنم و خودم رو از دیگران کنار نکشم. حالا سعی می کنم اتفاقا بیشتر تو جمع همکارام باشم، بیشتر با خانواده ام باشم تا به گذشته و آینده فکر نکنم. تازه بالاخره لای کتاب ریاضی رو هم باز کردم!!

به غم و غصه اجازه نمی دم من رو تو خودم فرو ببره.


سه شنبه هفتم مهر 1388 |

آخرین روز تابستون

-         چقدر من از فونت Poor Richardخوشم مياد. حالا اين وسط اين موضوع چه ربطي داشت؟ هيچي هويجوري دلم مي خواست اينو بنويسم! فونتيه كه تو گزارش‌ها هم مي‌شه به كار برد، يعني با اينكه فونت شوخ و شنگيه ولي تا حدي هم قر و قميلش كمه و يه كم هم جديه! بعدش هم امروز فهميدم كه Qهاش چقدر خوشگله! من رو ياد رامونا مي‌ندازه! ميگما! اين وسط واقعا جاي رامونا خالي بود. رامونا كيو نمي دونم چي چي كه هميشه Q اول فاميلش رو با يه دم قرو فردار مي‌نوشت. از اونجا كه هنوز بخش اعظم مغز من زير 5سال مونده 1-2 سال پيش مجموعه رامونا رو از يه دختربچه‌ي 8ساله تو آشناهامون كش رفتم (نه بابا قرض كردم) و 2باره خوندم!

 

-         امروز براي من اولين روز كاري كامل بعد ماه رمضانه. چون ديروز از محل كار جيم شدم و با دوست-همكارم رفتيم تجريش گردي و بخور بخور. من ميگم بخور-بخور شما بخوتنيد غارت كن-غارت كن! بسكه من ديروز خورم خودم تعجب ميكنم. ماه رمضون بود ميگفتم با اين اوضاع نمي تونم وزن كم كنم، خدايا كي تموم مي‌شه كه من به روال غذاخوردن سابقم برگردم. الان مي‌گم همون ماه‌رمضون بهتر بود! تو اين 2روزه من چرا انقدر خوردم؟ تو كل ماه‌رمضون تونستم 2كيلو وزن كم كنم. تو 10 روز اول كم كردم و 20ر وز بعدي به زور وزنم رو ثابت نگه داشتم!

 

-         فكر اينكه بايد تا 4-5 سركار بمونم خسته‌ام مي‌كنه!

-         2باره اول مهر اومد و من هوس درس خوندن زد به سرم! هفته پيش 2باره زبان خوندن رو شروع كردم. از صفر! از ايت ايز ان اپل  و تو اين مايه‌ها! ولي نمي‌أونم چرا انقدر هوس كردم رياضي بخونم!

-         خداجان من يه سوال داشتم از شما! چرا صورت من لاغر نمي‌شه؟ چرا اين لپ‌ها آب نمي‌شه؟ اين غبغب هم كه تو اين 17 كيلو آخ نگفته.

-         آخ عجب هواييه! دلم يه پياده روي مي‌خواد طوووووووووووووولاني، دلم مي‌خواد برم و برم وبرم. تنهايي هم برم. (بين خودمون بمونه‌ها يكي هست كه دلم مي‌خواد باهاش برم پياده‌روي ولي اما ....)


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

دیشب خواب دیدم . . .

ديشب خواب ديدم همراه با 4تا دختر ديگه به عنوان نمايندگان ايران در جشنواره كن انتخاب شديم و داريم مي‌ريم به كن! به عنوان خبرنگار و منتقد فيلم داشتيم مي‌رفتيم و قرار بود فيلم‌ها رو ببينيم و نقد كنيم و گزارش بنويسيم.

فقط يكي از اون دخترها رو مي‌شناختم، باران كوثري بود!

بيشتر خواب من به مصائب پرواز مي‌پرداخت. با يه هواپيماي فسقلي اندازه‌ي ميني‌بوس داشتيم پرواز مي‌كرديم. تا اين هواپيما بلند شه از زمین ما يه دور مرديم و زنده شديم، تا بتونه به سلامت فرود بياد يه بار ديگه مرگ رو جلو چشمامون ديديم.

حالا بعد از اين همه نصفه جون شدنها، رسيديم كن، رفتيم كاخ محل برگزاري جشنواره، اون‌جا علي معلم اومد استقبالمون ( علي معلم رو مي‌شناسد ديگه؟ مديرمسئول دنياي تصوير ديگه، دنياي تصوير مرحوم كه زنده شد و الان 2باره مفقود‌الاثره!، حال ندارم بگردم لينكي واسش پيدا كنم)، برامون بستني آورد!!!

بعد مي‌دونيد چي شد؟ با اين‌‌كه كارت‌هايي داشتيم كه با اون حق داشتيم تمام فيلم‌ها رو ببينيم ولي ما رو به داخل سالن‌ها راه ندادن. مي‌دونيد به چه دليل؟ گفتن ايران تحريم شده و ما اون رو عضوي از جامه فرهنگي نمي‌دونيم، بنابراين نمايندگانش هم حق ندارن از مزاياي كارت‌هاي خبرنگاري استفاده كنن.

ما رو كه حالمون گرفته بود و كلي هم بهمون برخورده بود با همون هواپيماي فكستني و رو به موت برگردوندن ايران! البته خوش‌بختانه به سلامت رسيديم ايران‌.

 حالا چرا من همچين خوابي ديدم، خدا داند و بس!

هر وقت يه خوابي مي‌بينم كه به قضاياي روز قبل و روز‌هاي قبل‌ترش ربطي نداشته باشه، حتما و حتما تو ماجراهاي فرداي اون روز يه گريزي به اون خواب زده مي‌شه. منتظرم ببينم اين خواب چه‌جوري تعبير مي‌شه.

 بعد از سحر، خوندن كتاب "كتاب اوهام" رو شروع كردم، نوشته "پل آستر"، همون 10-20 صفحه‌ي اول تعريف مي‌كرد كه چه‌طور خانواده‌ي راوي داستان توي سقوط هواپيما كشته شدن. خب اين اوليش!

 براي سحر كه بيدار شدم وقتي اين خواب يادم اومد اولين نفري كه به ذهنم رسيد "خودنویس" بود، آخه هر وقت باران كوثري رو مي‌بينم ياد اون ميفتم!

خلاصه "خودنویس" جان، تو که قراره که تو سال ۱۴۰۰ با باران همکار بشی، حيف كه ديشب تو هول و ولاي پرواز بودم وگرنه آدرس وبلاگتو مي‌دادم به باران كه بياد "باران به روايت تو" رو بخونه :)

 

 کسی تفسیری برای این خواب به ذهنش می رسه؟


شنبه هفتم شهریور 1388 |

آخرین روز بهار 1388

بهار ۸۸ رو خیلی دوست داشتم. شاید برای اولین بار بعد از ۵-۶ سال بود که با تمام وجودم تو این ۳ ماه زندگی کردم و لحظه لحظه اش رو حس کردم. دوست نداشتم تموم شه.هر چند این هفته ی آخری خیلی حالم گرفته شد ولی از دیشب تصمیم گرفتم به زندگی برگردم!! تصمیم گرفتم با روحیه ای شادتر وارد تابستون بشم و مطــــــــــــــــــــــمئنم که تابستانم زیباتر از بهار خواهد بود.

صبح اون ویدیو رو دیدم، آخرین لحظات "ندا" رو، اون چشمهای باز و باریکه ی خونی که از بینی و دهانش جاری شد. الان گیجم حسابی. می گن خونی که به ناحق ریخته می شه، پایمال نمی شه و من الان بیشتر از همیشه می خوام که این جمله رو باور داشته باشم. دوست دارم باور داشته باشم که ابن خونها ثمر می ده (هر چند نمی دونم ثمره اش چی هست)


زندگی زیباست. زندگی ادامه داره. عشق وجود داره. خودمو به دست زندگی می سپرم.

بهار قشنگ من خداحافظ.

تابستون باشکوه من، سلام.

 


یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |

این هفته ی سیاه

در عرض ۲۴ساعت زندگی انقدر تغییر کرد که حالا دیگه یادم نمیاد هفته پیش چطوری زندگی می کردم، سبک زندگیم چی بود؟

چطوری دوست می داشتم؟چطوری می خندیدم؟ چطوری کار می کردم؟ یادم نمیاد چطوری تو راه برگشت به خونه با همکارم راه می رفتیم و حرفهای معمولی می زدیم و می خندیدیم، چطوری موسیقی گوش می دادم و  پیاده روی می کردم و برای هر ۱سانت کاهش سایز ذوق می کردم.چطوری فیلم نگاه می کردم و کتاب می خوندم.

انگار از شنبه همه چیز عوض شد. انگار حالا تو یه شهر و کشور دیگه هستم.

وقتی در میان جمعیتم، وقتی تو اون تجمعهای آروم و در سکوت شرکت می کنم دلم پر از امید می شه، فکر میکنم همه چیز درست می شه ولی وقتی میام خونه، وقتی شب می شه، وقتی پلیس ضدشورش رو می بینم، وقتی حکومت نظامی شبها رو می بینم، همه ی امید تو دلم می میره، همه چیز سیاه می شه.

همه چیز تغییر کرده و دیگه هیچ وقت مثل قبل نمی شه. چون ما دیگه اون آدمهای قبلی نیستیم.


پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |

بهمندخت بی زبون

سلام

 

اینجانب در سال جدید دچار مشکل "لال شدگی حاد" شده ام!

 

واقعا یعنی نمی تونم حرف بزنم. با همه همین جور شدما! کلی نقشه می کشم که یه ماجرایی رو برای دوستم تعریف کنم ولی وقتی مییبینمش لال!

 

راجع به اهلی شدن هم باید بگم که ظاهرا بدجور اهلیم نمودند ولی درجه اهلی شدن طرف مقابل رو نمی تونم تعیین کنم واسه همین یه کم دچار تشویش می باشم! در ضمن در این مورد هم فعلا لال هستم و نمی تونم توضیحی بدم.

 

ولی خب واقعا بی انصافیه اگه از قرار وبلاگی ۵شنبه ننویسم. آخ ایرن جوووووووونم دستت درد نکنه. خیلی خیلی خوش گذشت. خیلی وقت بود انقدر بهم خوش نگذشته بود. ۱-۲ ساعت بی وقفه خندیدیم. باور کنید از دانشگاه به این طرف نشده بود که این مدت طولانی بتونم بخندم.

 

جاي اين خانم و این خانم و  این خانم و این فندق خانم خالی بود حسابی.

 

بچه ها خیلی خیلی ممنونم. خیلی به من خوش گذشت. همه ی دوستهای خوبم امیدوارم زود زود ببینمتون.

 

تا الان ۸کیلو کم کردم.

 

همچنان (مثلاْ) دچار معضل "لال شدگی" هستم واسه همین واقعا نمی تونم بنویسم!

 

برای این دل فسقلی من دعا کنید.

 


شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 |

اهلی شدن

اهلي كردن يعني چه؟

.

.

.

زندگي يكنواختي دارم . . . اما اگه تو منو اهلي كني، انگار زندگيمو چراغان كرده باشي

.

.

.

اگر آدم گذاشت اهليش كنند، بفهمي نفهمي خودش را به اين خطر انداخته كه كارش به گريه كردن بكشد.


چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

ماجرای آقای 0 - بخش دوم

خبر رسیده که آقا پسر جناب آقای 0 در اسفند ماه به دنیا اومد.

آقای ۰ گفتند که برای خانم ۳ یه زندگی مجلل تهیه کردم و گذاشتم سر زندگیش!

دختر ۱ هر روز عصر می ره (وقتی می ره پسرشو از مدرسه برداره) این شازده پسر رو از خونه ی همسر سوم پدرش می گیره و می بره پارک یا می بره خونه ی مادرش و قربون صدقه اش می رن و با پسر ۰ بازی می کنند و برای این بچه غش می کنن.

لطفا با "خلایق" و "لایق" یه ضرب المثل بسازید!!

آگاهان و شاهدان عینی می گن که دور نیست اون روز که آقای ۰، خانم ۳ رو طلاق بده و پسر بچه رو هم ازش بگیره (تا ۲ سالگی بچه می خواد صبر کنه). همچینین شاهدان عینی می افزایند که خانم ۴ هم وجود داره (فعلا ص ی غ ه هستند!).

چرا این جوریه؟ آیا بیماره این آقا؟ بیمار که هست البته! قبلا هم گفتم به شدت شکاک و بدبینه. فکر می کنه دیگران دارن بر علیهش توطئه می چینن! ولی بیماری هزار تا زن گرفتن یه چیز دیگه است. به خدا خودش انقدر سیاه و زشت و در به داغونه که نگو! عوضش خانم اولش یه خانم تپلی سفید و خوشگله که حتی با وجود ۵-۶ تا هوو (!!!) همچنان جوان و زیبا مونده!


چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |

سفرنامه ی نوروزی - 1 (شیراز)

بالاخره سال جديد وبلاگي براي من شروع شد!

انقدر اين سفرنامه ي نوروزيم طولاني شد كه تصميم گرفتم 3قسمتش كنم!

 

هر اولين باري از يه زاويه‌ي ديگه آخرين بار هم هست. اين آخرين بار بود كه من براي اولين بار مي‌رفتم شيراز و اصفهان. هميشه اولين‌ها يه ذهنيتي ايجاد مي‌كنن كه روي تمام  دفعات بعد اثر مي‌گذارند. بنابراين سعي كردم در اين اولين سفرم يه خاطره‌ي محشر براي خودم ايجاد كنم.

 

يه جورايي مي‌دونستم كه شايد ديگه هيچ وقت فرصت اين سفر به اين شكل برام پيش نياد. يه سفر زميني (كه به نظرم بهترين نوع سفر براي طبيعت گرديه) و با اين جمع حاضر.

 

8نفر تو 2تا ماشين بوديم كه راه افتاديم. تو ماشين ما، مامان و بابا و برادرم و من بوديم. تو ماشين ديگه خواهر و شوهر خواهر و خواهرزاده‌ام بوديم و همون فرد كه گفته بودم!

قبل از اينكه به اين سفر بريم به خودم يه قولي دادم: اجازه نده هيچ كس يا هيچ چيز اين سفر رو خراب كنه. و يه قول ديگه اينكه: به همه چيز نگاهي تازه كن.

براي همين ديگه اون نفر هشتم برام يه موجود اعصاب خرد كن نبود. اين آقا 53سالشه و هيچ وقت ازدواج نكرده (يعني يه بار نامزديشو سر هيچ و پوچ به هم زده و بعد از اون خودش هيچ وقت جور نشد ازدواج كنه و نامزد سابقش هم 2بار ازدواج ناموفق داشت و الان هم با 2تا بچه زندگي خوبي نداره). متاسفانه سيگاركش قهاريه و تو مسافرت حرف حرف خودشه. ولي به من تو اين مسافرت خيلي خوش گذشت شايد براي انكه تو ماشين اونها نبودم و مثل خواهرم مجبور نبودم سيگاركشيدنش تو ماشين رو تحمل كنم. يه عيب ديگه‌اي هم كه داره اينه كه چون مجرده و هميشه تو خونه‌اش غذاي حاضري مي‌خوره، توي سفر فقط دوست داره غذاي خونگي بخوره. خاطرش هم پيش مامان و بابام خيلي عزيزه. براي همين تو مسافرتهايي كه با ما مياد تقريبا تمام وعده ها رو بايد غذاي كامل خونگي آماده كنيم! ولي خوب من كه گوشهامو بسته بودم و اعصاب خودمو با اين چيزها خرد نكردم.

حالا بگذريم از اين حرفها!

آه كه من عاشق مسافرت زميني هستم. وقتي تو جاده حركت مي‌كني و به چشم خودت تغييرات جغرافيايي و آب و هوايي و اجتماعي-فرهنگي رو مي‌بيني.

28ام (چهارشنبه) من مرخصي گرفتم و تقريبا غروب بود كه از تهران خارج شديم. اتوبان تهران تا اصفهان كه خيلي خوب بود ولي خوب چشم انداز اطراف چيز خاصي نداشت (البته شب بود و ديده هم نمي‌شد!!). تو حاشيه‌ي كوير داشتيم حركت مي‌كرديم و تا چشم كار مي‌كرد بيابون بود با بافت گياهي مخصوص خودش.

ما زيادي مسير رو تفريحي مي‌ريم، به نظر من از راه خيلي بيشتر از مقصد مي‌شه لذت برد. ساعت 2شب رسيديم اصفهان.

لحظه‌‌اي كه براي اولين بار سي و سه پل رو ديدم از ياد نمي‌برم.شب بود و خلوت و چراغ‌ها روشن بود و هوا به شدت خنك! اونجا يه خونه گرفته بوديم و شب مونديم.

29ام ساعت 11 صبح راه افتاديم به سمت شيراز. و از اينجا به بعد بود كه طبيعت اطراف خودشو نشون داد. راستي من اصلا نمي دونستم دور اصفهان كوه هست (همين طور در مورد شيراز) فكر مي‌كردم فقط دشت هست ولي وقتي داشتيم از اصفهان خارج مي‌شديم كوه‌هاي بلندي همين بغل دستمون بودند (يعني خيلي نزديك، نه مثل كوههاي تهران دور!). مسير به تدريج سرسبزتر مي‌شد و هوا خنك‌تر. تو شهر آباده ايستاديم براي نهار! چادر مسافرتي هم همراهمون بود كه فقط همينجا موقع نهار ازش استفاده كرديم. آنچنان بادي مي‌اومد تو اون شهر كه رسما داشت مي‌برديمون هوا!

نزديك شيراز كه ديگه زمين يه تيكه سبز بود، تازه شب شده بود كه رسيديم شيراز

آخ چي بگم از لحظه‌ي ورودم به شيراز. بعدا فهميدم كه بهترين وقت ديدن دروازه قرآن شب هست. واقعا لحظات جادويي بود. دروازه قران، خواجوي كرماني، اون نورپردازي‌ها، اون جوي‌ آب! اي خدا! واقعا انقد راون لحظه جوگير شدم كه فكر مي‌كردم وارد يه شهر افسانه‌اي شدم.

رفتيم اونجايي كه من از طرف شركتمون هماهنگ كرده بودم، اولش اونجا رو ديدم جا خوردم، مطابق انتظاراتم نبود ولي بعد انقدر بهم خوش گذشت كه كلي هم ياد اون اتاقها و ساختمون سرذوقم مياره.

عجب شهر قشنگي بود شيراز. خيابونها همه عريض! پر درخت! پر گل!

روز سال تحويل رفتيم شاهچراغ و سال نو رو اونجا تحويل گرفتيم. امسال دومين سالي بود كه من بيرون از خونه سال تحويل كردم. پارسال تو حرم امام رضا خيلي ذوق داشتم از اين قاطي جمعيت بودن ولي امسال ديگه برام تازگي نداشت و دوست داشتم سر سفره هفت سين فسقلي خونه‌مون بودم. اونجا قاطي جمعيت آدم هيچي نمي‌فهمه از تحويل سال!تلويزيون خودمون اقلاً يه ساعت اون گوشه مي‌ندازه كه مي‌فهمي چقدر مونده به سال نو! تو شاهچراغ كه من مطمئنم يه 30-40ثانيه سال رو دير تحويل گرفتن!

عصر 30اسفند (30اسفند88بود ديگه!آره؟) رفتيم حافظيه كه غلغله بود! من هم اونجا هزااااربار ديوان حافظ رو به نيت هزار نفر باز كردم. براي بيشتر دوستهاي هم فال گرفتم! اول از همه هم براي گلستانه!!!

باور نمي‌كنيد براي خودم چه غزلي اومد! هر چي حافظ شب يلدايي حالم رو گرفته بود تو سال جديد بهم حال داد!!! اين فاله منه با اين مطلع:

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

     

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

!!! آخ حافظ جونم! قربون دستت! من كه حسابي به دلم صابون زدم براي امسال!

بعد حافظيه رفتيم سعديه كه به نظرم فوق‌العاده بود. يه جاي بزرگ و خلوت. يه باغ واقعي. با درختهاي سر به فلك كشيده. از 7تا حوضش هم من 4تاشو ديدم. (يعني به 7/4 آرزوهام مي‌رسم؟؟!!)

باغ دلگشا رو هم همون شب ديديم.

كلا اينكه من تو شيراز فقط شگفت زده بودم! همه چيز برام فوق العاده بود (به خودم قول داده بودم از اين سفر استفاده كنم ديگه!)

روز 1فروردين سفر ما يه سورپرايز واقعي داشت. که تو بخش بعدی تعریف می کنم. ولي قبلش از شيراز باز هم بگم.

وقتي داشتيم مي‌رفتيم شيراز خيلي دوست داشتم دوستهاي شيرازيمو ببينم ولي انقدر استرس گرفته بودم قبلش كه چه‌جوري ببينمشون، چه‌جوري با خانواده‌ام هماهنگ كنم كه تقريبا از ديدنشون نااميد شده بودم. واسه همين زياد هم روي اينكه مي‌بينمشون حساب نكردم. ولي از اونجا كه تو اين سفر تصميم داشتم به خودمون بقبولونم كه شخصيتم اونقدر قوي و مستقل شده كه بتونه 2تا دونه خواسته‌آش رو به ديگران بقبولونه از همون توي راه به مامنينا گفتم كه مي‌خوام دوستهامون ببينم. يه جورايي راضيشون كردم! هر چند در نهايت مجبور شدم خواهرزاده‌ام رو هم با خودم ببرم ديدن دوستهام!!

2فروردين صبح (يعني صبح شيرازي!) دوست خيلي خيلي عزيزم سارارو ديدم. خيلي خيلي خوشحال شدم از ديدنش. خیلی قبلش دوست داشتم ببینمش، با هم رفتيم باغ عفيف‌آباد. يعني فقط 1-2ساعت تونستيم با هم باشيم. يه ديدار كوچولو! ولي خب برام به يادموندني بود. بسكه اين دوستم مثل همه‌ي شيرازي‌ها مهربون و مهمون‌نواز و گرم بود.

بعد از ديدن سارا هم خودمو رسوندم خونه‌ي لیدی جین! آخ چي بگم از اين خانووووم. چقدر مهربون بود. چي بگم از دختركش. من كه يادش ميفتم قند تو دلم آب مي‌شه،ياد اون چهارتا دونه دندون كوچولوش! ياد اون لپهاش! صورت گردش! موهاي مشكي و دستهاي نرمش! اون خنديدناش و اون لب ورچيدناش!

چقدر ليدي‌جين مهمون‌نواز بود. چه خونه‌ي خوشگلي داشت. يه خونه‌ي خيلي با سليقه‌چيده‌شده و مرتب و پر از آرامش.

اگه دست خودم بود زمان خيلي بيشتري رو با سارا و ليدي جين و دختركش مي‌گذروندم. ولي خب ديگه چاره‌اي نبود. يه ديدار ام پي تري بود!

روز دوم عصر رفتيم بازار وكيل و سراي مشير. من كه بيشتر تو كف معماري اونجا مونده بودم. ولي مامانم تا تونست گليم خريد به عنوان پادري و دم دري و از اين چيزا!!!! واسه اتاق من هم اصرار مي‌كرد بخرم ولي من گفتم نه! چون همين‌جوري هم بوي گوسفند مي‌ده، اگه يه قطره آب بريزه روش كه بوي معطرش 100برابر هم مي‌شه!برگشتني با چه زوري ما اين گليم‌ها رو جا داديم تو ماشين!

سراي مشير خيلي خيلي فضاي قشنگي داشت ولي جالبه كه قيمت همه‌چيزش از بازار وكيل كه همين بغلش بود 40-50% بيشتر بود.

روز سوم اول از همه صبح رفتيم به نهالستهان‌هاي خيابون قصردشت! چون مامانم از اول سفر تصميم داشت كه از شيراز نهال پرتقال بخره. خلاصه اون نهالستان‌ها هم عالمي داشت واسه خودش. چقدر گل ديدم. چقدرگل! مامانم 2تا نهال پرتقال خريد و يه ليمو براي حياطمون. تمام طول راه برگشتن اين عزيزان دل مادر (كه جاي خواهر-برادرهاي منو دارن، بسكه اين درخت‌ها و گل‌هاي تو حياطمون براي مامانم عزيزن،يه جورايي از ماها بيشتر!!!) تمام طول راه تو ماشين بودن كنار ما! و با تيغهاشون به ما ابراز محبت مي‌كردن!

باغ ارم رفتيم كه خودش يه نصفه روز وقت برد، واي خدا! من چي بگم! همش نوشتم خيلي قشنگ، خيلي قشنگ! واقعيت اينه كه همه‌چيز خيلي قشنگ بود. هوا خوب بود و تو روزهاي خوبي شيراز بوديم. هر چند يه كوچولو درگير  ترافيك شيراز هم شديم.

براي من شيراز نديده يه سفر فوق‌العاده بود.

و ساعت 2 از شيراز راه افتاديم. تو دلم با اين شهر خداحافظي كردم ولي بهش قول دادم كه 2باره بر‌مي‌گردم و اين‌بار درست و حسابي مي‌بينمش. برام از شيراز فقط خاطره‌هاي خوب موند و تنفس هواي خوب!

 


دیشب خواب دیدم لیدی جین اومده تهران با دخترکش! انقدر من این دخترکو بغل کردم و بالا پایین انداختم که خدا می دونه! انقدر خوشحااااال بودم از دیدن این ۲تا! بعد هم ساروی کیجا اومد که لیدی جین و خانواده اش رو ببره خونشون (قرار بود شب اونجا بمونن)!
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

نوروز پیروز

 

برای همه سالی پر از

موفقیت

         عشق

                  آرامش

                           شادی

                                    تندرستی

                                             صلح و

                                                      پول!

آرزو دارم.

 

سال نو می شود، بیایید ما هم نو شویم.

 

سال نو مبارک


از صمیم قلب مطمئنم که سال ۸۸ یکی از بهترین سالهای عمرم خواهد بود.


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 |

از همین شنبه شروع می کنم!

 

از همین شنبه رژیم می گیرم!


 

خب! البته این یک شوخی بود!

ولی اومدم اعلام کنم که من الان فقط ۳ کیلو اضافه وزن دارم! ( یعنی ۲کیلو پَـــــــــــــــــــــــــــــــــر)


شایعه نسازید! البته بدم نمیاد از اونجوری انگیزه داشتن! ولی فعلاْ فردی برای انگیزه دادن موجود نیست! خودم هستم و خودم!


سه شنبه ششم اسفند 1387 |

از تو می پرسم!!

ابری،

آفتابی،

طوفانی،

همراه با وزش باد،

غبار محلی،

ریزش باران،

در پاره ای از نقاط تگرگ

و نزول برف!

این بود هوای دیروز تهران!


برندگان اسکار 2009

خوشحالم که کیت وینسلت برد! به نظرم دیگه وقتش بود! او را دوست می دارم چون خیلی مثل ستاره ها تو هپروت نیست! همش لبخند نمی زنه! گاهی اخم میکنه ( تو مراسم منظورمه ها، اونجا که همه یه ماسک لبخند احمقانه می ذارن رو صورتشون)، گاهی ابراز احساسات می کنه، هیجان زده می شه، گاهی صورتش حالت غم میگیره، گاهی اشک می ریزه.

 

طبق سنت هزاران ساله، من باز هم نتونستم مراسم اسکار رو زنده ببینم. شاید یه روزی!

 

ای ملت! کسی این مراسم رو ضبط کرده؟ تو رو خدا به من هم بدهید!


یه سوالی می خوام بپرسم ولی تو رو خدا هی نپرسید چه خبر شده ، ماجرا چیه؟

فکر می کنم دارم وارد یه سیکلی می شم که می دونم انتهاش چیه. احتمالاْ انتهاش یا نارضایتی منه، یا دل شکستنم یا غمگین شدنم. چون بلد نیستم چه طور رفتار کنم و چه طور رفتار طرف مقابل رو تجزیه و تحلیل کنم و چه واکنشی نشون بدم.

 

سوال: فرق دوست داشتن و عشق و شیفتگی رو در چه می دونید؟

 


دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

قالب جدید

بدین ترتیب ما از ۲تا گل بنفش، به یک پروانه سبز تبدیل ماهیت دادیم!

رنگمان هم از بنفش-طوسی به سبز و سفید تغییر یافت!

از این قالب جدید خیلی خوشم اومده، خلوت و منظمه، بخشهای مختلفش کاملاْ مشخصه. 

عنوان پستهای قبلی رو هم نشون می ده که من خیلی اینو دوست دارم.

ابته یه سری لینکهای جوات هم سر خودش داره: اس ام اس و جوک و فال حافظ!! ولی خب دیگه! اکشال نداره. بعداْ کدهاش رو دستکاری می کنم و اونها رو بر می دارم ببینم می شه.

انگاری قالبم هم مثل خودم سبکبار و خوشحال و خوش اندامه!  ;)

 


بعد مدتها Juno رو ۲باره دیدم. خیلی خیلی بیشتر از بار اول لذت بردم. عاشق شخصیت جونو هستم. چون یک تجربه گر واقعیه. نگاهش به زندگی رو دوست دارم.

و این فیلم رو دوست دارم چون می تونست پر اشک و ناله و آه باشه ( مثل "من ترانه ۱۵سال دارم" و روحیه ی غم پرور و نگاه غم انگیز به زندگی) ولی پر از عشق و شادی و رنگه. پر از حمایت خانواده و دوستی.

 


 

این مطلب گلستانه خیلی خیلی حرف دلم بود. یه دفعه یاد تمام این تجربیات زندگیم افتادم.

یه چیز دیگه هم من اضافه می کنم.

این که چرا چرا چرا نمی تونیم با یه پسر یا مرد دوست باشیم بدون اینکه آخرش با توقعات اون به گند کشیده نشه؟

چرا نمی شه با یه پسر راجع به علایق مشترک ( کتابها و فیلمها و موزیکها) صحبت کنیم و فوری بحث رو نکشونن به صحنه های فیلمها و ...

چرا باید به محض اینکه ۲روز با یه پسر گفتی و خندیدی، اس ام اس های ج ن س ی ازش دریافت می کنی؟

 چرا نمی تونیم فارغ از جنسیتمون فقط و فقط به عنوان ۲ تا انسان با هم دوست باشیم.

 چرا نمی شه با همکارمردمون هم مسیر باشیم و فقط و فقط مثل ۲تا همکار رفتار کنیم.

 چرا چرا چرا مردها از دوستی با زنها هیچی نمی فهمن؟

چرا نمی شه با یه پسر فقط هم کلاسی / همکار / دوست موند؟

چرا فوری مسائل ج ن س ی رو وارد این مسائل می کنن؟

چرا نمی شه با یه پسر دوست بود و دوست موند به عنوان ۲ تا انسان؟

با این اوصاف به نظرتون من حق ندارم انقدر از پسرها زده شده باشم؟

  

 گلستانه! داغ دلم رو تازه كردي! من يه دوستي داشتم كه انقدر انقدر دوست داشتم دوستيمون ادامه پيدا كنه. يه آدم مطلع در مورد ادبيات و سينما و موسيقي بود. يه رابطه‌ي خيلي خوب داشتيم. كاملاً دوستانه ( از نظر من) و فارغ از جمسيتمون ( به خيال من!!). با ه كتاب و فيلم مبادله مي‌كرديم. سينما مي رفتيم . راجع به فيلم‌ها و كتابها حرف مي‌زديم و واسه خودمون نقد و تجريه و تحليل مي‌كرديمشون. تا اينكه اين منگل خان (!!!!) شروع كرد حرفهايي رو پيش كشيد كه نبايد! پيشنهاداتي به من كرد كه حتي الان هم يادآوريش عصباني و خجالت زده‌ام مي‌كنه.  طبيعتاً من رابطه‌ام رو باهاش قطع كردم. ديگه نمي‌شد ادامه داد. خيلي خيلي از دستش عصباني بودم كه چرا گند زد به اون دوستي خوب. الان هم از ترس تكرار اون تجربه، خيلي رابطه‌ام رو با پسرها محدود كردم.

پ.ن.۱: از حق که نگذرم، با اینکه تو اتاق محل کار تنها خانم هستم با ۵تا آقا ولی همکارهای خیلی خیلی خوبی دارم.

پ.ن.۲: چند نکته و سوال:

همه ی مردها بد نیستند.

خوبشو هنوز من ندیدم!

من بدشانسم؟

من بدبینم؟

شاید یه روزی . . .

 


سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

یکشنبه غم آلود

 

Gloomy Sunday

این فیلم رو از یکی از دوستانم گرفتم که سلیقه فیلمیمون خیلی شبیه همه! خیلی ازش تعریف کرد و خیلی مشتاق دیدنش بودم.

همیشه به فیلمها ۱۰ دقیقه وقت می دم که خودشون رو ثابت کنن. اگه ۱۰ دقیقه اول من رو درگیر کردن ادامه میدم و بقیه اش رو میبینم.

همون 5دقیقه ی اول فیلم 2تا کد به من داد:دهه ی ۴۰، مجارستان. با خودم گفتم پس مطمئنا ْ ادامه ی داستان این طوریه که اینا ی ه و د ی هستند و به زودی هم آلمان می رسه به این کشور و ن س ل ک ش ی اتفاق می افته و اینا از هم جدا می افتند و ...

بنابراین فیلم رو برای مدت زیادی کنار گذاشتم.

بعد مدتها رفتم سراغش و این دفعه تا پایانش من رو دنبال خودش کشید.

خود فیلم خیلی خیلی چیز خاصی نبود. حتی بعضی قسمتهاش هم عجیب و غریب بود, داستان یک قطعه موسیقی بود که در اون سالها در مجارستان چندین نفر با شنیدنش خودکشی می کردند. با اینکه فیلم راجع به ناکامی در عشق و جدایی و فراق بود ولی اصلاً فیلم غمگینی نبود. حتی وقتی یکی از شخصیتها خودکشی کرد هم فیلم خیلی غمگین نبود. همه چیز تقریباً مثل یه فیلم معمولی بود به جز چند دقیقه ی آخر فیلم که پیچش بسیار غافلگیرکننده تو فیلم نامه داشت که تقریباً مبهوت می کرد آدم رو. از این پیچش فیلم نامه انقدر لذت برده بودم که فیلم تموم شد و اون ترانه انتهایی آغاز شد. انقدر سنگین بود این ترانه برای من که می خواستم گریه کنم. یعنی کل فیلم یه طرف, این ترانه یه طرف.

اینجا می تونید این آهنگ رو دانلود کنید.


خب راستش این مطلب یکی از هزار تا مطلبی که می خواستم بنویسم! نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم.یه چیزهایی هست که داره خیلی اذیتم می کنه و می دونم فقط وقتی اینجا بنویسمشون از دستشون راحت می شم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.


هیچ رقمه، اهل اس ام اس فوروارد کردن نیستم، مگر اس ام اسهایی که واقعاْ واقعاْ قشنگ باشن یا تبریک سال نو، اون هم حداکثر به ۲-۳ نفر از صمیمی ترین دوستهام. اصلاْ اصلاْ هم اهل جواب دادن به اس ام اسهای فورواردی نیستم!!

ولی دیشب هر چی اس ام اس تبریک ولنتاین ( همش هم مونثانه! حاوی بوس و قلب و عشق و ..... ) برام اومد، سریع در جوابش زدم:

۲۹بهمن روز "سپندارمذگان" روز عشق* و دوستی پارسی، گرامی و جاودان باد.

 

*کسی کلمه ای فارسی معادل "عشق" می شناسه؟

 

کاش انقدر جرات داشته باشیم که عشق رو خلاصه نکنیم تو خرس قرمز و روبان و ... .

کاش انقدر عشقمون تو خالی و بی معنا نباشه که خودمون رو پشت این مظاهر جعلی دوست داشتن پنهان نکنیم.

 


جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 |

شکرانه

تا حالا دیدین کسی از خوشحالی با دمش گردو بشکنه؟ ندیدین؟

پس الان باید منو ببینید!

 

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! شکرت

خوشحاااااااااااالم

خوشحاااااااااااااااااالم

خوشحاااااااالم

اتفاقی که به نظرم محاااااال بود و غیرممکن، واقعیت پیدا کرد! حتی یک اپسیلون هم امکان وقوع نداشت ( از نظر من)

ولی خدا بزرگتر از این حرفهاست.

خدایا شکرت. چقدر صبح غمگین بودم. چقدر الان شادم.

می خوام پرواز کنم.

خدا جونم دوستت دارم :)


سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |

کوچ کوچ هوتاهه!

 من بهمندختاهه، تو اين تعطيلات مغز را باگل كرداهه با فيلمهاي هنداهه!

آقا! من يه دوست دارم كه در راستاي مبادلات فرهنگي ( تبادل فيلم و كتاب!!) شديداً اصرار داره كه من رو هندي كنه! اصلاً ايشان حس هنددوستيشون خيلي قويه و فكر كنم نماينده‌ي كشور هند در سرزمين ما هستند براي شستشوي مغزي جوانان و فرو كردن فرهنگ هندي

به جز فيلمهاي هندي تكه پاره‌اي كه از تي وي ديده بودم، تا چند ماه يش هيچ فيلم هندي نديده بودم. اصلاً هم رغبتي نداشتم، چون خواهرم خيليييييي فيلم هندي دوست داره و  در راستاي اينكه هر چي اون دوست  داره من دوست ندارم ( حالا هر دو بهمني هستيما!) بنابراين از شنيدن اسم فيلم هندي مورمورم مي‌شد!

تا چند وقت پيش كه خدا قسمت كرد، گاهی خوشی - گاهی غم رو ديدم ( البته هنوز هم كامل نديدمش، خيليي طولانيه، خيلي هم ناله و گريه داره توش. ولي يه ربع ديدم، يه ربع پريدم از روش، 2باره يه ربع ديدم و كلاْ فهميدم داستانش چيه ).

بعد چند وقت پيش به لطف همين دوست Om Shanti Om رو ديدم، كه يه جورايي انگار 2 تا فيلم بود، يعني از وسطش كلاً عوض مي‌شد ( بعدها فهميدم اين در مورد تمام فيلمهاي هندي صدق مي‌كنه! فکر کنم تو اتاق مونتاژ، همین طور حلقه های چند تا فیلم رو می ریزن زمین و الله بختکیَ چند تا چند تا سر هم مونتاژ می کنن و می شه یه فیلمَ واسه همین که کلاْ اول فیلم یه چیز دیگه میگه، آخر فیلم یه حرف دیگه!) بعضي جاهاي اين فيلمه خيلي خنده دار بود ،  كلاْ خودش داشت سينماي باليوود و مناسبات حاكم بر اون رو هجو مي‌كرد.

خلاصه يه دفعه هفته پيش 4 تا فيلم گذاشته شد كف دست ما كه بريم ببينيم:

DON: آقا! سركاري مطلق! برگرفته از فيلمهاي Face Off- Kill Bill و چند تا فيلم اكشن ديگه ( كه چون اكشن نگاه نمي‌كنم، نمي‌دونم چه فيلمهايين)

Veer-Zaara: هنوز كه كامل نديدمش. ولي تا اينجا جالب نبوده. خيلي زيادي و بيش از حد هم توش رنگ وجود داشت كه مغز من نمي‌كشيد!!!

اين فيلمهاي هندي هم كه از نفس مي‌ندازن آدمو! تازه من هم كه به به خودم قول داده بودم كه يه سر پاي يه فيلم نشينم، وسط فيلم نهار پختم، خونه جارو كردم، روي كابينت‌ها رو مرتب كردم ( البته پاز رو مي‌زدم‌ها!)

Kuch Kuch Hot Hai : دروغ چرا! از اين فيلم خوشم اومد، از شما چه پنهون، يه جاهاييش، يه كم هم گريه كردم! كلاً من تو 95% فيلمهايي كه مي‌بينم بالاخره يه جاش رو به عر زدن ميفتم! البته اگه تنها فيلم رو ببينم.

خلاصه اينكه حالم بده از بس اين چندوقته تو اين فيلمها: شاهرخ خان، همزاد 2قلو، مساله تناسخ، عشق در نگاه اول، رنگ، رقص، آواز، خواننده‌ي بسيار بدصدا، سوز و گداز و جواهرات بدلي 5كيلويي ديدم!

ولي خب! زياد هم بدم نيومدا! يعني: كوچ كوچ هوتاهه*

 

* اتفاقی میفتد!

  


۱- لطفاً در مصرف بهينه سوخت، صرفه‌جويي كنيد!

۲- با سلام! شما با ................... ( يك سازمان دولتي بزرگ) تماس گرفته‌ايد، لطفاً شماره داخلي خود را وارد، در غير اين‌صورت اپراتور پاسخگوي شما خواهد بود!

 


 

واااااااااااای که چه هوای شفافی !باورم نمی شه اینجا تهرانه!

انقدر كه هوا صافه و  همه چيز معلومه! امروز براي اولين بارو افق هاي جديدي از تهران رو كشف كردم!! باور كنيد تا حالا تو مسيرم به محل كار، اون رشته كوه جنوب غربي تهران رو نديده بودم كه با چشمان تيزبينم از  فاصله‌اي بس بعيد رصدشون كردم

  


  

چه حالي داره، كيك تولد خوردن و كادو گرفتن و تبريك شنيدن. ( نتونستم با دوستهام جشن بگیرم، چون من فقط روز تولدم، حال و هوای تولد دارم و بعدش برام تولد گرفتن بی معنی می شه و روز تولدم هم مهمان بودیم :( )

چه لذتي داره احساس از نو متولد شدن و احساس جواني و قدرت.

جاي پرواز داره وقتي صبح موقع لباس پوشيدن، خيلي راحت و با چشم غيرمسلح (!) ببيني  كه دور ك*م*ر  و ش*ك*م به طور محسوسي كم شده و لباس رو تن آزاد شده.

 

واااااااااااااااااااااي خداجونم.

خوشحالم.

شكرت

 


شنبه دوازدهم بهمن 1387 |

اين‌گونه انتقام مي‌گيرم!!

- ظهره، همه براي نهار رفتن، تو اتاق تنهام.

- وارد اتاق مي‌شه، گاهي اوقات به اتاق ما مياد ولي هيچ وقت به جز سلام و عليك مختصر با هم حرفي نزديم. اختلاف سني زياي داريم، تا به حال هيچ زمينه مشتركي براي حرف زدن باهاش پيدا نكردم.

- بهش لبخند مي‌زنم.

- 2-3 جمله بيشتر نمي‌گه. فقط با "بله"، "آهان" و "چه جالب" جوابشو مي‌دم و ناگهان در جمه‌ي آخر زهري مي‌ريزه به جونم كه تا عمق وجودم رو مي‌سوزونه، خشكم مي‌زنه. قلبم بدجوري مي‌شكنه.

- چي كار مي‌كنم؟ يه لبخند يخ‌زده تحويلش مي‌دم و لال مي‌شم. نمي‌تونم بگم كه از اين حرفت ناراحت شدم، نمي‌تونم بگم به شما مربوط نيست، نمي‌تونم بگم تو مسائل شخصي ديگران دخالت نكن. سكوت مي‌كنم با يه لبخند يخ‌زده.

- مثل يه بادكنك كه بادش خالي مي‌شه، تمام بعدازظهر بي حس و حالم. از ناراحتي 2 تا جوش گنده رو بينيم سبز ( در واقع قرمز!) مي‌شه و باد مي‌كنه.

- به خودم مي‌گم: فراموشش كن، فراموشش كن. به زور حرفهاشو مي‌فرستم ته ته ته ذهنم تا اذيتم نكنند.

- عصر ديگه يادم رفته كه چي گفت و چي شد ولي هنوز بدجوري دمغم.

- شب قبل از خواب، يه دفعه تمام اون لحظه‌ها هجوم مي‌آره به ذهنم. نگاه موذيش، لبخند كجكيش و حرفهاي زهرآلودش به روشني مي‌آد جلوي چشمم.

- اشكهام سرازير مي‌شن.

- بعد چندين ماه، 2باره اون گرفتگي عضلات مياد سراغم و خيلي بد مي‌خوابم.

- صبح كه پا مي‌شم حسابي مصمم هستم. تصميم دارم به محض اين‌كه ديدمش حسابشو بذارم كف دستش.

- فکر مي‌کنم: حيف كه خيلي كم طرف اتاق ما پيداش مي‌شه و گرنه مي‌دونستم بهش چي‌ها بگم.

- چند تا جمله‌ي تند و چند تا متلك آبدار تو ذهنم رديف مي‌كنم تا اگه ديدمش بهش بپرونم.

- وارد شركت كه مي‌شم به خودم مي‌گم: اصلاً اگه ديدمش بهش محل نمي‌ذارم. اصلاً رومو مي‌كنم اون‌ور.

- پشت ميزم نشستم. وارد اتاق ما مي‌شه.

.

.

.

- بهش لبخند مي‌زنم!!!  


چهارشنبه دوم بهمن 1387 |

یکسالگی وبلاگم مبارک!

وبلاگم یک ساله شد.

 

۱سال پیش در همین روز و همین لحظه، اولین پستم رو پابلیش کردم.

 

خوشحالم.

 

از این خوشحالم که می بینم اصلاْ شبیه اون دختری نیستم که شروع به نوشتن این وبلاگ کرد.

خوشحالم که دیگه اون استرس ها و افسردگیها به حداقل رسیده.

خوشحالم که یه عااالمه دوستهای خوب پیدا کردم.

خوشحالم که واقعاْ واقعاْ تنها نیستم.


پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 |

زمستون + نقره

سرانجام در این پایان هفته ما ( یعنی من و خودم) یک جنبش عظیییییم مینی مالیستی در اتاقمان ایجاد کردیم.

خیلی خیلی خیلی چیزها را ریختم رفت! از جنبش قبلی ۶ ماه گذشته بود! تقریباْ چیز خاصی اضافه نشده بود ولی این بار راحت تر تونستم دل بکنم، از نظر ذهنی کاملاْ آماده بودم و بالاخره تونستم یه چیزهایی رو که برام فقط و فقط یادآور روزهای خیلی بد بود بندازم بره.

زیادی احساس سبکی می کنم! سبکی تحمل ناپذیر


برنامه ی "نقره" رو از دست ندید. جمعه ظهر شبکه ۱. با اینکه یه عنوان فرعی "۳۰ سالگی ا ن ق ل ا ب" رو هم معلومه زوری بهش چسبوندن، ولی کار با ارزشیه.

منصور ضابطیان واقعاْ آدم کاردرستیه! پارسال که برنامه زمستون رو داشت و امسال هم نقره. خیلی خیلی آدم مثبتیه.

راستش فکر می کنم ما دهه شصتی ها، زیاد نوستالژی نداریم، ماها در آغاز آپارتمان نشین بودن بود که به دنیا اومدیم! بیشترمون بچگیهامونو تنها گذروندیم و خاطرات و بازیهامون انفرادی بود. این دهه پنجاهیها ( یا به طور کلی بچه های متولد قبل ا ن ق ل ا ب)  هستند که خیلی خیلی خاطره بازند. من هم به هوای خواهر و برادرم با خیلی از این خاطره ها آشنام! واسه همین برنامه نقره رو دوست دارم.


سال ۲۰۰۹ هم از راه رسید! چه راحت و سریع در حدود ۱ دهه از این هزاره گذشت.

یه زمانی چقدر سال ۲۰۰۰ به نظر دور می رسید، همیشه عبارت "سال ۲۰۰۰" پشت سر خودش ابهام داشت و یه کم ترس و عظمت و دست نیافتنی بودن!

خب! الان هم سال ۲۰۰۰ خیلی دوره! الان هم دست نیافتنی هست! ولی از اون لحاظ


شنبه چهاردهم دی 1387 |

3دي

-ديروز 2نفر در 2 جاي مختلف، يكي نزديك به من ، يكي تقريباً غريبه، يكي از ناآگاهانه و يكي از روي قصد، هر دو با طعنه زدن و بدزباني، دل من رو بدجوري شكوندن L

مثل هميشه در گذشته و آينده، نتونستم بهشون بگم كه ناراحتم كرديد. حتي نتونستم ناراحتيم رو ابراز كنم. وقتي اون حرفها رو ازشون شنيدم 2 باره چهره‌ي سنگي به خودم گرفتم، طوري كه طرف مقابل حتماً فكر كرد كه من اصلاً احساس ندارم.

اون آدمي كه به من نزديكه و از روي قصد دلمو شكوند، قبلاً بارها اينكارو كرده بود و در آينده هم خواهد كرد ولي همچناااااااان من نمي تونم بهش بفهمونم كه ازاين حرفها ناراحت مي شم. نمي تونم احساساتمو ابراز كنم. غمگينم از دست اون 2 نفر و خودم

- ديروز هم تو مسير رفت، هم برگشت، راننده تاكسي آهنگهاي حميرا رو گذاشته بود! فكر كن! يه دونه از ترانه هاي حميرا، فيل رو يه هفته مي خوابونه! اون موقع مجبور شي يه 20 دقيقه و يه 30 دقيقه به اين آهنگها گوش بدي! هر چي انرژي و اميد داشتم اين چهچهه‌هاي حميرا نابود كرد!!

-  با 2 نفر آدم به شدت منفي اين روزها خيلي سر و كاردارم.

-  اينو مدتهاست مي خوام بنويسم: مثبت ترين آدمي كه تو عمرم ديدم تو همين روزها در كنارمه! انسان فوق العاده‌اي هست و خوشبختانه (تقريباً) هر روز مي بينمش. "سعي كنيد شبيه مثبت ترين آدم در اطرافيانتون بشيد" دوست دارم شبيه اون بشم و تلاش هم مي كنم.

-  تو صف تاكسي، يه دفعه دختري كه جلوي من ايستاده بود برگشت و گفت: اِ! فلاني تو هستي؟ يعني با يه حركت من رو شناخت! ولي من هر چي فكر كردم اصلاً چهره‌اش برام آشنا نبود! بعد معلوم شد كه ما دبيرستان با هم هم‌كلاسي و حتي كمي دوست بوديم! من رو تو نظر اول شناخت و گفت قيافه ام تكون نخورده! ( Baby Face رو داريد ديگه! بعد 10 سال چهره‌ام آخ نگفته!!!!!!!) من از حافظه‌ي خودم تعجب مي كنم! آخه از آخرين باري كه اين دختر رو ديدم هييييييييييييييچ فرقي نكرده بود، فقط اون موقع موهاش يه دست طلايي نبود، ابروهاش يه نخ نبود، دماغش انقدر قلمي نبود، لبهاش هم نصف حجم الان رو داشت، راستي چشمهاش هم آبي با رگه هاي درشت طوسي و مشكي نبود ( از اين لنز ، 3 تا 100 تومني‌ها!!). عجيبه ها! با اينكه هيييييييييچ فرقي نكرده بود، نمي دونم چرا نشناختمش!

- از مريل استريپ خیلی خوشم میاد و از بازیگران جوان هالیوود از آن هاتوی ( بیشتر به خاطر Becomin Jane)  - از بازيگران مرد فعلاً تنها كالين فرث را عاشقم من!!!

 


سه شنبه سوم دی 1387 |

زمستون

زمستون عزیزم خوش اومدی.

 


دیشب وقتی کنار خانواده ام داشتم یلدا بازی می کردم ( براي من شب یلدا  = شکم چرانی در حد مرگ!!) همش می گفتم خدایا من چقدر خوشبختم.

خدایا به خاطر این پدر و مادر و برادر و خواهر که دارم تو رو شکر می کنم. به خاطر این خانواده و این سقف ازت ممنونم.


ديشب براي تفال نيتم اين بود كه آيا ممکن است شاید یه روزی و احتمالاْ و بالاخره و سرانجام و درنهايت، عشق به سمت من خواهد آمد يا نه؟ هر چند جناب حافط آب پاكي رو ريخت رو دستم و با اين جواب:

بخت از دهان دوست، نشانم نمي‌دهد         دولت خبر ز راز نهانم نمي‌دهد

از بهر بوسه‌ ز لبش جان همي دهم             اينم نمي‌ستاند و آنم نمي‌دهد

و الخ!

اعلام داشت كه حالا حالا ها خبري نيست از اين عشق! و راهش به اين طرفها نميفته! ( عشق جان! من مي خوام بيام سراغت ولي نمي دونم كجا دنبالت بگردم!!)

بعدش هم اين شعرش با اين موارد اخلاقيش من رو شرمنده كرد! خاك وچوك! يعني من صبح تا شب نشستم و در ناخودآگاهم به دهان دوست فكر مي كنم؟!؟!!؟!؟!؟ من از این فال بوالهوس اعلام برائت می کنم!


از جشن يلداي پرشين بلاگ فقط  چند تا چيز يادم مونده!!

-          تنها آشنايي كه مي شناختم اونجا يسنا و ساوري كيجا بودند كه از دور ديدمشون.

-          نيكي نصيريان رو از نزديك ديدم و فهميدم واقعاً بچه ي باهوشيه!

-          1 زوج وبلاگ نويس ديدم كه با هم 10 سال اختلاف سني داشتند البته آقا پسر كوچكتر بودند.

-          پرتاب نمایشی کفش به سمت فرورتیش رضوانیه

-          فال حافظمون هم كه " يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور" دراومد.

دلم مي خواست كليپ "پدربزرگها و مادربزرگها" رو ببينم كه نشد. چون ساعت تردد در منزل ما رابطه ي مستقيم با حضور خورشيد در آسمان دارد مجبور شدم جشن رو نصفه ول كنم!

 


براي همه ي دوستهام و همه‌ي كساني كه اين نوشته رو مي خونم آرزو مي‌كنم كه زمستوني پر از عشق و شادي داشته باشند.


یکشنبه یکم دی 1387 |

یک بهمندخت زمینی

من يك روياپردازم.

 

يك خيالباف.

 

از روزهاي كودكيم شروع شد كه فاصله سني زياد با خواهر وبرادرم باعث شد نتونم دوست اونا باشم و به چشمشون بيشتر يه عروسك و اسباب بازي بودم تا يه خواهر. واسه همين تنها دوستهام شدن عروسكهام. كم كم دنياي خيالي خودم رو ساختم. عروسكهام جوندار مي شدن و با من حرف مي زدن. هر چي بزرگتر شدم تفريحاتم فردي‌تر مي‌شد. روزهايي كه بچه‌هاي همسنم داشتن با همديگه بازي مي‌كردن من داشتم كتاب مي‌خوندم يا داستان مي‌ساختم و با عروسكهام اجراش مي‌كردم.

 

تفريحاتم فقط و فقط كتاب خوندن بود، تلويزيون و فيلم ديدن و موسيقي گوش كردن، جدول حل كردن و بعدتر سودوكو و كاكرو حل كردن. بعدها كه بازيهاي كامپيوتري اومدن، اونها هم بهشون اضافه شدن.

 

روز به روز تفريحاتم برام جدي تر شدن و تا يه روزي ديدم اولويت‌هاي زندگيم رو تشكيل دادن. ديدم وقتي يه كتاب رو شروع مي‌كنم واقعاً نمي‌تونم ولش كنم. يه قطعه موسيقي رو صدها بار گوش مي‌كنم و اگه امكانش باشه 5-6 تا فيلمو پشت هم نگاه مي‌كنم.

 

 يه روزي به خودم اومدم و ديدم اسير دلمشغوليهام شدم. وقتي مي‌رم سراغشون ديگه اختيارم دست خودم نيست و نمي‌تونم از شون جدا شم.

 

به جاي دوستهاي واقعي و انساني كتابهاي بي جون رو انتخاب كردم. به جاي آرزو كردن و تلاش براي ساختن آينده بهتر فقط و فقط شخصيتهاي فيلمها رو ديدم.

 

درسته تو رفت و آمد با دوستهام محدوديتهاي زيادي داشتم ولي خيلي مواقع خودم بودم كه از ديگران دوري كردم. كم كم ديدم انقدر درگير دنياي انتزاعي خودم شدم كه نمي‌تونم با جامعه رو به رو بشم. انقدر علايق و خواسته‌هام با ديگران متفاوت شده كه امكان پيدا كردن كسي كمي شبيه به خودم به صفر رسيده.

آدمهاي دور و برم رو زمين زندگي مي‌كردن نه مثل من تو آسمونها.

 

روز به روز ايده‌آل گراتر شدم. عشق زميني برام جالب نبود چون دوست داشتم درگير يه عشق افسانه‌اي شم. خيلي از محبت‌ها و دوستي‌هاي اطرافم رو پس زدم چون شبيه روياهاي كمال‌گرايانه‌‌ي من نبودن.

انقدر درگير روياهام شدم كه فكر كردم ديگه هيچ وقت نمي‌تونم رو زمين راه برم. از چيزهاي كوچيك خوشحال شم و با ديگران بخندم.

 

مطالعه بيش از حد كتابهاي روانشناسي باعث شد تا همش در حال تجزيه و تحليل آدمهاي اطرافم باشم و نتونم از خودشون و از وجودشون لذت ببرم.

فكر مي‌كنم اونقدر بزرگ شدم كه به خودم كمك كنم.

 

الان كاملاً مطمئنم كه اگه چند تا دوست واقعي و زميني داشتم هيچ وقت در برابر افسردگي و استرسي كه داشتم ( اگه اصلاً درگيرش مي‌شدم) مجبور به مصرف دارو نمي‌شدم و مطمئنم با كمك دوستهام مي‌تونستم مبارزه كنم. هر چند حالا كم كم مبارزه رو ياد گرفتم. نزديك 3 ماهه كه ديگه دكتر برام دارو تجويز نكرد و من فقط دارم تمرين مي‌كنم. دكتر بهم گفته حالا ديگه همه چي دست خودته وبايد خودت زندگيتو بسازي.

 

مي‌خوام برگردم رو زمين. مي‌خوام يكي مثل بقيه باشم. از چيرهاي كوچيك بخندم و ناراحت شم. مي‌خوام يه عالمه دوستهاي جديد پيدا كنم. مي‌خوام سطحي تر باشم نه به خيال خودم روشنفكر!

 

كارهايي كه بايد شروع كنم به انجام دادنشون:

1- ديگه به صورت افراطي كتاب نخونم. (اگه شروع كردم به كتاب‌خوندن بيشتر از يك ساعت سرش نشينم. بلند شم و يه كار ديگه انجام بدم و اگه وقت بود برگردم)

2- يه ترك موسيقي رو بارها گوش ندم. بايد سعي كنم بتونم به يه آلبوم به طور كامل گوش بدم. ليستهاي تك آهنگي رو از گوشيم پاك كنم.

3- حداكثر 2 فيلم در هفته ببينم ( سخته برام. واقعاً سخته)

4- گيم رو از زندگيم حذف كنم. خدايا چه طوري؟ چه طوري سيمز رو حذف كنم . حتي بازهاي مسخره اي مثل مين‌ياب هم منو مشغول خودش مي‌كنه.

5- هفته‌اي يك بار برم پاساژگردي و بايد بايد بايد حداقل 1 ساعت بچرخم و ويترنيها رو نگاه كنم. كاري كه برام واقعاً عذابه. مي‌خوام از چيزهايي كه دخترهاي ديگه لذت مي‌برن لذت ببرم. بايد ويترينها رو نگاه كنم.

6- حداقل ماهي 1 بار با يك يا چند تا از دوستهام برم بيرون ( نه سينما!) بيرون. باهاشون تو خيابون راه برم و دور و برم رو درست و حسابي نگاه كنم.


پ.ن.1: نوشتن اين پست رو خيلي عقب انداختم . حداقل 2هفته است كه مي‌خوام و نمي‌تونم بنويسم. چون مي‌دونم با نوشتنم دارم خودمو متعهد مي‌كنم كه به اين برنامه عمل كنم. اميدوام بتونم.

 

پ.ن.2: ديشب در يك اقدام شجاعانه تمام بازي‌هاي گوشيم رو پاك كردم. اين از قدم اول.

 


یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 |

یک پایان هفته تلخ

کنعان:

وقتی چراغها روشن شد و از سالن سینما اومدم بیرون، خدا رو شکر کردم که تنها اومدم، بعد این همه تلخی فقط و فقط احتیاج به سکوت داشتم و قدم زدن. وقتی تو اون هوای خنک پاییزی داشتم قدم می زدم ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن :

ببین شکوفه دلبستگی‌هام چقدر آسون تو ذهن باد می‌میره

کجاست اون دست نورانی و معجز، بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی، مریم پاک، چرا به فکر این شکسته دل نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی، چرا دامن سبزش، دامنم نیست؟

 اول فیلم به نظرم میومد موسیقی فیلم روی فیلم سنگینی می کنه و صداش هم یه کم بلنده، ولی آخر فیلم اصلاْ دلم نمي‌خواست تا پايان تيتراژ از سالن بيام بيرون.

نكته‌ي جالب براي من اين بود كه تو فيلم چهارشنبه سوري كه از همين تيم نويسندگي بود (ماني حقيقي، اصغر فرهادي) با كارگرداني فرهادي، تمام سعي بر اين بود كه زن و شوهر به يك اندازه مقصر و بي‌گناه شناخته بشن ولي در نهايت زن ( هديه تهراني) بيشتر همدلي تماشاگر رو به خودش جذب مي‌كرد. ولي در اين فيلم با كارگرداني حقيقي،  سعي شده بود كه زن بي‌گناه‌تر معرفي بشه ولي در نهايت من به مرد و زن تقريباً به يه اندازه حق دادم.

تلخي و سردي فيلم رو دوست داشتم.

 


 تلخي اين فيلم كم بود، آخر هفته ام رو با خوندن 3 تا كتاب، تلخ تر هم كردم.

1-      خاله بازي ( بلقيس سليماني): اي بدك نبود، به كمي تلخ بود.

 2-      هزار خورشيد تابان ( خالد حسيني): مدتها از خوندن اين كتاب طفره مي‌رفتم، به خاطر اينكه بادبادك‌باز خيلي غمگينم كرده بودم و مي‌خواستم از فضاي غمگين اين كتاب هم فرار كنم. مصائب ( نمي‌خوام بگم مظلوميت، چون از اين كلمه خوشم نمياد) زن افغان. آخرش هم اين كتاب منو كشت انقدر سر خوندنش اشك ريختم! راستي به نظرم ترجمه‌ي انتشارات مرواريد خوندني‌تره.

 3-      چه كسي باور مي‌كند، رستم (روح‌انگيز شريفيان): آخ، خدااااا! از دست اين كتاب. چقدر تلخ بود، فكر كنم نيم ليتري اشك ريختم سر اين كتاب!! واقعاً ارزش خوندن داشت.

 


 بيش از اندازه، يه جورايي افراطي، نازك‌دل شدم، اشكم سر كوچكترين چيزي سرازير مي‌شه، يه دفعه محبت آدمها تو دلم قل قل مي‌كنه!!! دلم زود مي‌شكنه، زود خوشحال مي‌شه.


پ.ن. گردن همایونیمان حالشان خوب است! مجهز به فناوری چرخش ۳۰۰ درجه‌ای شده است ( انتظار ندارید که ۳۶۰ درجه بچرخه که؟!!) 

 

 


شنبه یازدهم آبان 1387 |

A Poweful Mind

 

به دليل ضعف جسمي و خستگي مفرط و يه سري علائم ديگه‌اي كه اين چند وقته داشتم ، دكتر به يك بيماري مشكوك شد و برام يك سري آزمايش نوشت.

تو اين 1 هفته اي كه منتظر جواب آزمايشها بودم به شدت راجع به اين بيماري و علائمش  SEARCH كردم و هر روز بيشتر از ديروز تمام علائم اون بيماري رو در خودم مي‌ديدم !!

كم كم داشتم از زندگي نااميد مي‌شدم و براي باقي عمر با اين بيماري سر كردن نقشه برنامه مي‌ريختم كه امروز جواب آزمايش اومد و معلوم شد هيچ مشكلي ندارم به جز يه كم كمبود ويتامين و كلسيم و از اين چيزهاي معمولي كه همه دارن!!

 

به محض دريافت جواب آزمايش تمام علائم اون بيماري موهوم هم از بين رفت!!!!!

 

 


سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |

دیشب خواب دیدم ...

ديشب خواب ديدم خبر رسيد كه رييسم و همسرش داشتن روي يك رودخونه قايق سواري مي ‌كردن كه قايق واژگون شده و اينا غرق شدند و فوت كردند. در طي مدت خوابم همش از خودم مي‌پرسيدم دارم خواب مي‌بينم يا واقعيته؟ و کلی هم ناراحت بودم. صبح كه بيدار شدم و فهميدم خواب بوده خوشحال شدم ولي امروز از ساعت 10 كه رييس خان اومدن سركار تا الان همش با خودم مي‌گم كاش خوابم تعبير شده بود!!! تنوع خوبي مي‌شد.

بله درست حدس زديد! من يك عدد بهمندخت بدجنس هستم!

 


شنبه دوم شهریور 1387 |

گزارش نصف تعطيلات

سلام

 این تعطیلات من انقدر لقمه لقمه شد که اصلاْ نفهمیدم چی شد، البته هنوز نصفش مونده ها!

دوشنبه و امروز مجبور شدم ۳-۴ ساعت بیام سر کار. از امروز هم درگیر یه پروژه ی جدید و بزرگ شدم که برای من یه تجربه ی کاری عالی هست.

رها! از دست تو، انقدر گفتی تعطیلات، تعطیلات که من همش عذاب وجدان داشتم!

وای امروز فهمیدم رئیسم چندوقتیه سیگاری شده! خیلی ناراحت شدم ، آخه یه آدم جوون و موفق مثل اون چرا باید سیگار بکشه؟؟!!! من از دود و دم فراري ام ، حالا هر وقت پيش رئيسم هستم دارم اون رو در حال سيگار كشيدن تصور مي كنم. ترسناكه!!

 فقط من و پدرم تو خونه هستیم بنابراین این توفیق اجباری را پیدا کردم که روزی تقريباً 9 ساعت اخبار و برنامه های مذهبی بشنوم!!! ( نگاه که نمی کنم ولی صدای تی وی همش تو گوشمه) تازه متاسفانه یک قسمت ترانه مادری رو هم دیدم که همونی بود که هما روستا به ملکوت اعلی پیوست و من حالم از صحنه های تشییع جنازه بد شد ( خداییش این چند ساله سریالها سعی می کنن صحنه های خشونت و مرگ و غم رو به بهترین نحو بازسازی کنن ولی آیا لحظات شاد و قشنگ و عاشقانه ی زندگی رو هم بازسازی می کنن که ما از دپرسی نمی ریم؟) قسمت آخر سریال ۳*۴ رو هم دیدم که کفاف همه ی اون 1-n قسمتي كه نديدم رو مي كرد.

فیلم هم زیاد ندیدم ولی ۶تا کتاب قشنگ خوندم!!!! كه خداييش از بعضيهاش خيلي لذت بردم.

ساعت خواب و بيداريم خنگ شده!! مثلاً ديشب تا ۳:۴۵ بيدار بودم و در و ديوار رو نگاه مي كردم! صبح هم ساعت ۷ پا شدم!!! الان هم اصلاً خسته نيستم!


 اين فرصت چند روزه با پدرم خيلي عالي بود. انگار تازه پدرمو مي ديدم، از خودم پرسيدم چند وقته كه واقعي تو چشمهاي پدرم نگاه نكردم، همش وقتي باهاش حرف مي زنم سرم گرم كارهاي ديگه بوده،

 وقتي ما به اين دنيا مياييم با شدت و تلاش زياد شروع مي كنيم به شناسايي محيط و انسانهاي اطرافمون. ولي به محض اينكه يك نقش اجتماعي بر عهده مي گيرم ( كه معمولاً با دانشجويي شروع مي شه) ديگه انگار آدمهاي اصلي زندگيمونو فراموش مي كنيم. ميخوام اعتراف كنم كه انگار يه جورايي پدرمو فراموش كرده بودم . هيچ وقت بهش دقت نكرده بودم. خيي از عادتهاشو نمي شناختم. تو اين چند روزه كه باهاش هستم بهش دقت مي كنم ، اان مي فهمم كه چقدر دوستش دارم. الان كه سر كارم دلم براش يه ذره شده. خوشحالم كه اين فرصتو پيدا كردم كه پدرمو بينم. كاش بتونم بهش بگم كه چقــــــــــــــدر دوستش دارم. كاش من هم اندازه اون صبور بودم، كاش مثل اون با ايمان بودم.

 


 


سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

این روزها

سلام از طرف یک عدد بهمندخت به تمام دوستهای خیلی خیلی خیلی خوبم

 

این روزها بددددددددجوری روی دور خوش شانسی هستم. نشونه هایی رو میبینم که قبلا ْهم وجود داشتند ولی بهشون نگاه نمی کردم. مثلاْ فوری و آنی تاکسی گیرم میاد. غذام خوشمزه میشه. کارهام خوب پیش میره و از پسشون برمیام و خلاصه مسائل ریز و درشتی مثل این. رابطه ام با خودم خوبه این روزها.

خدا رو شکر مسائل کاریم داره حل میشه و صبر زیادم داره به نتیجه می رسه.

خوشحالم. از آخر این هفته تعطیلات تابستانی به مدت ۱۰روز شروع میشه، چند تا برنامه ی خوب برای تعطیلاتم دارم.

خدایا شکرت.

همه ی دوست جونهام، امیدوارم خوشحال و شااااااد باشید.


یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 |

Becoming Jane

Becoming JANE رو ديدم و واقعاً تحت تاثير قرار گرفتم، فيلمي راجع به زندگينامه جين آستين.

من تا قبل از اينكه از جين آستين كتابي بخونم فكر مي كردم اين نويسنده يه جورايي دانيل استيل ۲۰۰سال قبله! ولي وقتي غرور و تعصب رو خوندم واقعاً خوشم اومد. با اينكه كتاب بيش از حد رومانتيكه ولي من دوستش دارم.

بعدها كه اين ورژن از فيلمش رو ديدم هم بيشتر ازش خوشم امد.

در فيلم جين شدن، كاملاً مشخص مي شه كه تمام فاكتورهاي اصلي كتابهاي جين آستين برگرفته از زندگي واقعي خودشه، البته به جز پايان خوش آنها!

به خاطر حضور Anne Hathaway تصورم این بود که با یه فیلم شاد و سبک طرفم. طوري كه يك هفته اي به سراغش نرفتم ولی فیلم به شدت تلخ بود، پایانش برای من خیلی غم انگیز بود، مخصوصاْ که بدونی اینا همه واقعیت داره. درسته به خاطر فیلم، غلظت مسائل رومانتیکشوزیاد کرده بودند ولی باز هم واقعیت این بود که زندگی جین آستین هپی اندینگ نداشت.

اگه دوست داريد يه فيلم رومانتيك ببينيد اين فيلم رو از دست نديد.


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |

چه باید کرد؟

امروز نهمین سالگرد حادثه‌ی ۱۸ تیر هست.

 

امروز یه بحث طولانی بی نتیجه با همکارم داشتم، سر این قضیه که برای انتخابات ریاست جموری سال آینده چه کار باید کرد.

من بدون هیچ خجالت و رودروایستی همه جا و همیشه می گم که من رای می دم، و راي خواهم داد. حتي اگه بدونم رايها عوض‌ مي‌شه، در مورد اين رييس جمهور محبوبي كه داريم با تمام حرصي كه مي‌خورم پيش وجدان خودم سربلندم كه من موقعش كه بود به اون كسي كه فكر مي‌كردم درسته راي دادم، مي‌دونم كه تو بدبختي فعلي كشورم من سهمي ندارم، ولي كساني كه راي ندادن، يا به اين موجود راي دادن، الان پيش خودشون چه فكري مي‌كنن؟

 

كمتر از 1 سال تا انتخابات رياست جمهوري سال ديگه وقت داريم، من مدتهاست كه تصميمم رو گرفتم كه در انتخابات سال آينده بتونم تاثير گذار باشم، بتونم چند تا راي صحيح جمع كنم ( براي كسي كه به نظرم براي كشورمون مفيده)

فقط دعا مي‌كنم كه براي سال آينده يه كانديداي درست و حسابي وجود داشته باشه، كسي كه ارزش تلاش كردنهاي ما رو داشته باشه.

 

تو رو خدا انقدر نگيد، "اوضاع اين مملكت همين جوريه و عوض نمي شه و كار از بيخ خرابه"، يادمون نره، تمام سازمانها و ارگانها و مردم كه مي‌گيم، از خود ماها تشكيل شده، تك تك ماها مسئوليم. انقدر از اوضاع مملكت ايراد مي‌گيريم ولي آيا خودمون به شخصه، كار خودمون رو درست انجام مي‌ديم.

 

خيلي عصباني هستم و همش دارم پراكنده گويي مي‌كنم. ولي مي ‌دونم كه براي انتخابات سال آينده دست رو دست نمي‌ذارم تا 2 باره با شعور ما بازي بشه، حداقل سعي مي‌كنم پيش وجدان خودم رو سفيد باشم.

 

خواهش مي‌كنم اگه كسي براي سال آينده نظري داره، بگه، به من كمك كنيد. من نمي‌خواهم بشينم و ببينم كشورم با اين سرعت به سمت تباهي بره.

 

كمتر از 1 سال وقت داريم.

 


سه شنبه هجدهم تیر 1387 |

زیبارویان در گذر زمان - 1

كاترين دونوو

 

 

آدري هيپبرن

 

 

جولي كريستي

 

 

اليزابت تيلور

 

 

اينگريد برگمن

 

 

سوفيا لورن

 

 

سوفيا لورن


یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

3تایی ها

1-      عروسی چاق و چله‌ی یونانی من رو دیدم، بعد از مدتها بود که موقع فیلم دیدن قهقهه می‌زدم! راجع به یک دختر ۳۰ ساله یونانی که می‌خواد با یک پسر آمریکایی ازدواج کنه ولی فرهنگ و آداب و رسوم یونانی دست و پاگیرشونه. داشتم فکر می‌کردم که چقدر این یونانیها ظرفیت دارند، اگه همچین فیلمی راجع به ایرانیها می‌ساختن، فوری همه جا تو بوق و کرنا می‌کردن که آی این توطئه‌ی دشمنانه و می‌خوان فرهنگ والای ایرانی رو بی ارزش کنن و .... در ضمن من فهميدم كه زنهاي يوناني خيلي  موهاي سرشو زياده، به پرتقال هم مي‌گن: پُرتُكال!

 

2-      خيلي اتفاقي تو دنياي مجازي، كسي رو پيدا كردم كه يه دوره‌اي رو زندگي من خيلي خيلي اثر گذاشته بود و كلي خاطره خوب و (بيشتر) بد ازش دارم!! 5-6 سال پيش كي فكر مي‌كرد كه روزي برسه كه بشه روي اسم كسي عملي به نام كليك انجام داد!! دنيا واقعاً كوچيكه، دنياي مجازي از اون هم كوچيكتر.

 

3-      تو سريال حضرت يوسف از اين قسمت از همه بيشتر خوشم اومد:

منابع:

تفسير فلان                                                         10 جلد

تفسير فلان                                                         15 جلد

رمان در مورد زندگي حضرت يوسف                          10 جلد

منابع خارجي در مورد حضرت يوسف                       1000صفحه!

آره ديگه، هززززززززززززززززززززار صفحه مطلب خوندن، پس خيلي خيلي سريال معتبريه. دقيقاً مثل همون جمله توي شاهزاده كوچولو هست ( كه رها تو پست قبليش نوشته بود) اينكه "اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!"


شنبه پانزدهم تیر 1387 |

خداحافظ مجله فیلم

اردیبهشت ۱۳۷۹:

من یک دانش آموز دبیرستانی هستم. تازه از جلسه امتحان بیرون اومدم. فقط برای اینکه عصری تو خونه حوصله ام سر نره می رم دم دکه روزنامه فروشی و یه مجله انتخاب می کنم: مجله فیلم شماره ۲۵۵

از اون روز آغاز شد. شوق عجیب و غریب من به خوندن مجله فیلم. مجله فیلم برام دریچه ای بود به سمت دنیاهای ناشناخته. من که تو خانواده ای مخالف سینما بزرگ شده بودم ناگهان دنیای جدیدی و جلوی چشمهام دیدم. یکم هر ماه اولین کارم این بود که مجله فیلم بخرم.

سالها گذشت ! هر روز گنجينه ي من پرتعداد تر مي شد. كاملاً اتفاقي حدود 20 شماره قديمي و دست دوم مجله فيلم رو هم پيدا كردم و دونه اي 50 تومن خريدمشون!!!  هر سال فقط و فقط به شوق غرفه ي مجله فيلم حتماً بايد به نمايشگاه كتاب مي‌رفتمو هر چند انقدر خجالتي بودم كه هيچ وقت با نويسندگان مجله توي غرفه صحبت نمي‌كردم ولي با تحسين نگاهشون مي‌كردم. براي مجله نامه مي‌نوشتم، سوالاتمو مي‌پرسيدم. اولين بار كه اسمم تو مجله چاپ شد، خشكم زد! باورم نمي‌شد، مجله فيلم رو انقدر دور و دست نيافتني مي‌دونستم كه انگار چاپ شدن اسم من هيچ رقمه بهش نمي‌چسبيد!!

بعدها كشف كردم كه من و مجله فيلم هم سن هستيم. هر دو توي بهمن 1361 به دنيا اومديم. انگار يه دوست هم سن و سالمو مي‌ديدم. با هم بزرگ مي‌شديم.

به محض خريدنشو همون 2-3 رو زاول تمام مجله رو مي‌بلعيدم و  بايد بيست و خرده اي طولاني رو تحمل مي‌كردم تا شماره جديد بيرون بياد. چقدر  نوشته هاي هوشنگ گلمكاني، حميد رضا صدر، مجيد اسلامي، امير عزتي ( و امير عزتي و امير عزتي )، كاميز كاهه و عليرضا معتمدي و ( يه دورهاي ) امير قادري و نيما حسني نسب رو دوست داشتم.

حتي الان هم مي‌تونم بشينم و عكس روي جلد تك تك شماره هامو ليست كنم.

كم كم با مجله ‌هاي ديگه آشنا شدم.

گزارش فيلم رو دوست داشتم ، هر چند عمرش به دنيا نبود و من فقط 10-11 شماره ازش داشتم.

دنياي تصوير  كه بيشتر خوراك خبرهاي به روز از سينماي جهان بود.

بعد تر هم فيلم نگار كه فوق العاده بود. هر شماره يه فيلم نامه ، برام مثل يك گنج با ارزش بود.

نسيم كه خيلي خيلي مجله‌ي به روزي بود و با اينكه ماهنامه بود ولي باز هم من بيشتر خبرها رو براي اولين بار توي اون مي‌شنيدم. يه مجله كه اجتماعي و فرهنگي و ورزشي و سينمايي و ....بود.

و محبوب ترين مجله بعد از فيلم: هفت

فقط به خاطر حميدرضا صدر كه ديگه از مجله فيلم رفته بود، هفت رو خريدم. ولي واقعاً ازش لذت مي‌بردم. مجيد اسلامي و احمد طالبي نژاد و  خيلي از بهترين منتقدها توي هفت بودن. همون طور كه از اسمش پيداست مجله‌اي راجع به هفت هنر بود. با هفت بود كه تونستم فقر شديدم در زمينه ساير هنرها رو يه كم كاهش بدم. با نقاشها و نوسندگان و موسيقيدانهايي آشنا بشم كه صاحب سبكند و تاثير گذار.

كم كم انقدر مجله هام زياد شده بودند كه نگهداريشون سخت بود. يك كمد رو كامل به خودشون اختصاص داده بودند. و متاسفانه بايد اقرار كنم كه تمام اين مجلات رو مخفيانه مي‌خريدم و هيچ كس از وجود اونها توي اتاق من خبر نداشت!!! تازه فقط اونها نبود كه. نزديك 200 شماره چلچراغ و 150 شماره همشهري جوان هم بود.

خب همون طور كه قابل پيش بيني بود، يه روز دستم رو شد و تمام مجله هام آشكار شدند.

تا مدتي خونمون سكوت بود و كسي راجع به اين قضيه حرفي نمي‌زد.

ولي يك روز بدون مقدمه مامانم گفت كه بايد همه رو بريزم دور. هيچ كاري نمي تونستم بكنم. همه رو چيدم تو راهرو كه ببريم به مركز بازيافت تحويل بديم.

فقط و فقط تونستم 43 شماره مجله هفتم رو نجات بدم! مجله‌اي كه واقعاض معتقدم ارزش نگهداري تا آخر عمرم رو داره و ارزش بارها و بارها خوندن. هر چند که توقیف شد و عیش ما ناتموم موند ولی می‌دونم اگه دوباره منتشر شه باز هم می‌خرمش.

هنوز هم دير نشده، مجله فيلمها هنوز نزديك من هستند با اينكه ديگه مالكشون نيستم. اگه بتونم مادرم رو راضي می‌كنم كه مجله ها رو ببرم بدم به دفتر مجله تا لااقل اون شماره‌هاي قبلي كه كمياب هستند رو به دست علاقمندان مجله برسونن. فقط چند تا دونه از مجله رو برداشتم. چند تا از اونهايي كه سايه خيالشون ( محبوب محبوبترين بخش مجله)  رو خيلي دوست داشتم. مثل " ET بيست شاله شد " و " اد وود" و " پرونده اي به مناسبت مرگ بيلي وايلدر "

به خاطر از دست دادن مجله هام واقعاً غمگينم. انگار يه دوست 8 ساله ي هم سن و سالم رو از دست دادم. توي اين 8سال، حداقل 2 سالش تنها دوستم بود.

1 تيرماه 1387:

اولين بار بعد از 98 ماه، من جلوي دكه مطبوعاتي نرفتم و مجله فيلم نخريدم.

ديگه سعي مي كنم كه نخرم. انگار يه دورهـاي از زندگي من گذشت. يه بخشي از اين بهمندخت مرد. هميشه به مجله هام به عنوان يه سرمايه براي بچه هام فكر مي‌كردم.  همون چيزي كه من دوست داشتم تو دوران كودكي داشته باشم و نداشتم.

حالا بيشتر  نويسنده هاي محبوب من ، شده‌اند يه لينك كنار صفحه‌ي وبلاگم. بخشي از آرشيو مجله فيلم رو هم اينجا  پيدا كردم شايد بخشي از  نبودنها، جبران بشه.

 

چقدر نوشته ام طولاني شد، ولي باز هم نتونستم ناراحتيم از اين قضيه رو منعكس كنم. الان ديگه هيچ گنجينه‌اي تو زندگيم ندارم!


چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

محاكمه‌ي وجدان

چرا گاهي اوقات انقدر بد مي‌شيم؟ اونهايي كه دوستشون داريم رو مي‌رنجونيم بدون اينكه قصد اينكارو داشته باشيم. داريم زندگي عادي خودمون رو مي كنيم ولي ناگهان مي‌فهيم اين زندگي عادي، اين عادتها، اين رفتارها، به شدت يكي از عزيزانمون رو رنجونده، روي زندگي يكي دو نفر ديگه اثر بد گذاشته، اون موقع ما مي‌مونيم و حيراني، حيراني از اينكه چي شد همچي شد؟ كجاي كارم اشتباه بود؟ ما مي‌مونيم و عذاب وجدان، و كشمكش‌هاي دروني، كه آيا بايد به روش زندگي خودمون ادامه بديم يا براي خوشحالي ديگران، روش زندگيمونو تغيير بديم.

انقدر نتايج اعمال ما پيچيده است كه با پيچيده ترين توابع هم نمي شه، اثر يك عامل كوچك رو روي ساير عوامل ترسيم كرد. يه چيزي مثل اثر پروانه‌اي، فكر مي‌كنم كوچكترين اعمال ما مي‌تونه يه طوفان تو زندگي يه نفر ديگه ايجاد كنه، اون هم بدون اينكه ما كوچكترين قصدي داشته باشيم.

هميشه برام اين سوال مطرح بوده كه آدم بدهاي توي قصه و شخصيت منفي ها، آيا مي‌دونن كه بد هستند؟ آيا مي خوان بد باشن. من فكر مي‌كنم اون‌ها در دنياي خودشون خوب هستند.

ما همه در راستاي باورها و ارزش‌هاي خودمون زندگي مي‌كنيم ولي انقدر تو اين دوران از تمدن بشري، روابط بين انسانها پيچيده و تو در تو شده كه ارزشها و باورهاي تو مي‌تونه دقيقاً در جهت مخالف ارزش‌هاي ديگران ( حتي نزديكترين كسانت باشه) اون موقع ما مي‌مونيم و سردرگمي‌ها، كه چه كنيم؟

 


یکشنبه دوم تیر 1387 |

غير منتظره

1شنبه : 26-03-1387

صبح با كلي انرژي ميام سر كار، اول صبحي ياد حرف 2-3 هفته پيش مدير مستقيمم مي‌افتم كه گفته تا 2 ماه ديگه قراردادم عوض مي‌شه و استخدام مي‌شم و شارژتر مي‌شم.

ساعت 2 مدير اعظم از راه مي‌رسه، با مديران مياني ( كه 3 نفر هستند) جلسه مي‌ذاره و بي‌مقدمه بهشون مي‌گه: از ميان 2نفر منشي، 1نفر تحصيلدار و 3نفر كارشناس، فقط 2نفر بايد باقي بمونن و بقيه مرخص!! به احتمال زياد اون 2نفر هم منشي شماره 1 و تحصيلدار خواهند بود.

كاملاً مشخصه كه توي شركتي كه يك مدير اعظم، 3 تا مدير مياني و فقط 3 تا كارشناس وجود داره، تمام بار پروژه‌ها روي دوش كارشناسهاست. چون مديرها كه فقط دارن مديريت مي‌كنن.

دلم مي‌خواد بدونم با رفتن ما، كي مي‌خواد پروژه ها رو انجام بده؟ كي مي‌خواد گزارش‌ها رو ويرايش كنه؟ كي مي‌خواد ترجمه كنه؟ كي مي‌خواد پيگيري پروژه كنه؟ كي مي‌خواد با حقوق ندادن‌ها و دير دادن‌ها سازش كنه؟ كي مي‌خواد خرده فرمايش‌هاي اين مديران رو تحمل كنه و دم نزنه؟ كي مي‌خواد باعث شه اونها عقده‌هاي رياست بر ديگرانشون رو بگشايند؟! از همه مهم‌تر كي مي‌خواد كار كنه؟

 


 

پ.ن.۱: من خودم داشتم فعالیتهایی انجام می دادم که از اینجا برم! بنابراین شوکش برای من کمتر از بقیه بود. توی یه شرکت دیگه به صورت گاه به گاهی همکاری دارم. حالا می خوام همکاریمو تمام وقت کنم. در ضمن می خوام شروع کنم برای کنکور سراسری بخونم.

پ.ن.۲: دیروز به خانوم منشی شماره ۲ و آقای تحصیلدار اعلام شد که حداکثر تا آخر تیر ماه اینجا هستند.

پ.ن.۳: من مطمئن هستم که قراره یه شرایط کاری خیلی خیلی بهتر برام پیش بیاد.


دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |

املی عزیز من

بالاخره بعد ۱ سال دوندگی تونستم سرگذشت شگفت انگیز املی پولن رو ببینم. از نیمه فیلم به بعد یک ریز داشتم گریه می کردم. از دیروز تا حالا انگار تو فضا هستم. دارم پرواز می کنم. فوق العاده بود. فوق العاده بود. البته فکر کنم الان دیگه تمام دنیا این فیلم رو دیدن! ولی نمی دونم چرا نمی تونستم پیداش کنم؟ از ۱ سال گذشته که شدیداً اعتیاد به آرشیو و دیدن DVD پيدا كردم همش دنبالش هستم. اصلاً از دنبال املي گشتن بود كه با دي وي دي فروشها آشنا شدم. خدايااااا چقدر اين فيلم قشنگ و رومانتيكه. براي من كه ظاهري يخزده و سرد دارم ديدن اين فيلم مثل يه داروي شيرين و گوارا مي مونه . هم از ديدنش لذت مي برم هم برام مفيده. چقدر آدري توتو تو اين فيلم مناسبه نقشه. هرچند در THE DA VINCI CODE از بازيش خوشم نيومد. اون چشمهاي شفاف و نگاه درخشان فقط و فقط براي كلوزآپ ساخته شده. خوشحالم كه بعد مدتها تونستم ببنمت املي عزيزم.

 

 


دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir