تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

راهنمايي؟

چند وقتيه بدجوري ياد مدرسه راهنماييم ميفتم، چقدر از اون مدرسه خاطرات بدي دارم.

 دوره‌اي كه به حق اسمش رو گذاشتن "راهنمايي" تا اون نوجوونهايي كه درگير مسايل بلوغ هستند و همش با خودشون و خانواده و اجتماع درگيرن بتونن صحيح و سلامت با راهنمايي دبيرانشون اين دوره رو بگذرونن و پا به دوران جواني بذارن.

 و به ناحق، چه معلمهاي مزخرفي رو براي اون دوره انتخاب مي‌كنن.

 همش صورت ناظممون مياد جلوي چشمم با اون مقنعه نيم‌چادر، با اون مانتو وشلوار هميشه كهنه.

چهره مديرمون. كه 35-6ساله بود و چون ازدواج نكرده بود ما مفتخر شده بوديم كه هر روز با ابروهاي پاچه‌بزي و سبيل‌هاي  ايشون ملاقات داشته باشيم.

 يادمه يه بار زنگ خورده بود و داشتيم از پله‌ها بالا مي‌رفتيم و با دوستم سمانه راجع به يه چيزي حرف مي‌زديم و مي‌خنديدم. سمانه داشت غش غش به اون ماجرا مي‌خنديد، همون موقع همين مدير تو پله‌ها بود و يه دفعه وحشيانه به سمانه توپيد كه اين چه وضع خنديدنه، چرا مثل حيوان مي‌خندي! شايد اون لحظه مديرمون داشت عقده‌هاي وجود خودشو سر سمانه خالي مي‌كرد و شايد بعد اون داد و بي‌داد كردنا يه كم احساس مهم‌بودن بهش دست داد ولي براي ماها فقط وحشت موند و ترس و نفرت از اون سيستم.

 باورتون نمي‌شه، بلندگوي مدرسه ما به ديوار نصب نبود. دقيقاً از اينها بود كه اين و انتيها ميگيرن دستشون. ناظم و مدير سر صف اون ميكروفون-بلندگو رو مي‌گرفتن دستشون و توش سر ما داد و بي‌داد مي‌كردن.

 وقتي از اون مدرسه به دبيرستان رفتم واقعاً هيچ وقت هيچ وقت هوس نكردم برم دم درش و بچه‌هاي دوران راهنمايي رو نگاه كنم كه دارن تعطيل مي‌شن. هيچ احساس خوبي نداشتم.

 الان كه به اونجا فكر مي‌كنم فقط يه قفس به يادم مياد. ساختمان كوچكي بود با يه حياط كوچك و ديوارهاي بلند.

به خيال خودشون نمونه مردمي بود.

 چقدر از اون سيستم آموزشي متنفر بودم. بيشترين افت تحصيلي رو تو دوران راهنمايي داشتم. معدلم زير 19 اومد (در حالي كه وقتي رفتم دبيرستان معدلم 2باره رفت بالاي 19).

تقريباً شيطون بودم ( كه فكر مي‌كنم همه‌ي بچه‌هاي سالم همين‌طور باشن!!)

يه معلم ديني داشتيم كه از قضا ايشون هم ازدواج نكرده بود و همون قضيه سبيل و اينا در مورد ايشون صدق مي‌كرد! يادمه يه بار سر كلاس، با بغل دستيم يه چيزي رو پچ‌پچ كرديم و خنديدم، بعد مي‌دونيد اين معلم چي گفت: برگشت رو به بچه‌ةاي كلاس كرد و گفت، بچه‌ها! اين 2تا ( يعني من و بغل دستيم) تقصير خودشون نيست، نميفهمن!!!

چيزي كه از اون مدرسه يادمه كفش‌هاي مشكيه و جلو بسته است. جورابهاي مشكي و كلفته، مانتوي طوسي و گشاد و مقنعه‌ي مشكي و بلنده. كيف‌هاي ساده و مشكيه.

كيف گشتن‌هاي وقت و بي‌وقته كه هر بار به يه بهونه بود ( اون موقع‌ها تب "ساعت خوش" تند بود و بچه‌ها عكسهاي بازيگرهاش رو مي‌خريدن و به اين بهونه بارها و بارها كيفها رو گشتن)

سيستم جاسو‌س‌پروري اون مدرسه است. كه به بهانه‌ي فعاليت‌هاي پرورشي در واقع سعي داشتن همه رو جاسوس و چغل بار بيارن!!

فعاليتهاي خارج از برنامه كه خلاصه مي‌شد تو برنامه‌هاي مذهبي، تئاترهاي مذهبي، سرودهاي مذهبي يا انق لابي، روزنامه ديواري‌هاي مذهبي، اردوهاي مذهبي، سخنارنيهاي مذهبي!!

صورت‌‌هاي مرده‌ معلم‌هاست با ابرو‌هاي هميشه پر و صورت‌هاي بي‌آرايش، ناظم‌هاي بداخلاق، نفرت‌هاي دانش‌آموزها از معلمها، محيط بسيار بسته و خفه و به شدت مذهبي.

شايد خود معلم‌ها هم از اون وضعيت عاصي بودند ولي همون بود كه بود!

 مي‌دونم كه ديگه الان هيچ مدرسه‌اي اون‌جوري نيست. دخترهايي رو مي‌بينم كه با ابروهاي تتو و موهاي رنگ كرده مي‌رن مدرسه.

ولي چرا دوره‌ي ما اين جوري بود؟

حالا مي‌بينم كه تو زندگيم خيلي پيشرفت كردم ولي اون مدير هنوز هم كه هنوزه تو اون مدرسه است. هنوز هم سر صف اون بلندگوي سبزي‌فروشيش رو دستش مي‌گيره و به بچه‌ها بد و بيراه مي‌گه!!

   

 


یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |

کودک درون

برای این که بیش از این صفت خودشیفتگی بهم منتسب نشه! از پست قبلی می گذرم!

خب! بهمن ماه هم که داره میاد!!!! بعله!


راستی حتماْ متوجه شدید که کودک درون من یه خرده زیادی زنده است و کمی هم بیش فعالی داره! 

اصلاْ بخش زیادی از وجود من رو اشغال کرده چون احتمالاْ مثل خودم تپلیه!

 

خب این تو دنیای امروزی یعنی مخم می شنگه!!!!

 

راستش اصلاْ ناراحت نمی شم وسط یه بحث خیلی جدی با همکارهام، یه دفعه بپرم هوا و بگم: وااااااای برف! یا واااااااااااااای بارون!

یا یه دفعه وسط چمنها یه گل ببینم و تقریباْ از خوشی پرواز کنم.

یا پنجره رو باز کنم و هزار تا نفس عمیق بکشم!

یا زیر بارون بدون چتر راه برم و کمی هم آواز بخونم!

یا هروقت یه تکه شکلات بخورم از شدت انرژی در حال انفجار بشم!!

یا با شروع زمستون بخوام فریاد بزنم از خوشی!

یا هر روز صبح به خورشیدی که طلوع می کنه سلام کنم و بهش قول بدم که اون روز دختر خوبی می شم و عوضش ازش قول بگیرم که اون هم اون روز خورشید خوبی باشه و روز خوبی برام آرزو کنه!

یا هر وقت ماه رو ببینم قربون صدقه اش برم!

یا صبح موقع از خونه بیرون رفتن و شب موقع برگشتن با مامان و بابام و هر وقت دوستهامو می بینم، هزار بار بای بای کنم و بالا و پایین بپرم!

یا تقریباْ به همه ی آدمها تو محل کارم لبخند بزنم ( چون معتقدم زیباترین و ارزانترین هدیه است و واقعاْ حیفه که از کسی دریغش کنی)

یا اینکه هیچ وقت هیچ وقت با کسی قهر نكنم و اگه یه دلخوری کوچولو باشه، زودی آشتی كنم.

یا کینه هیچ کسی رو به دل نگيرم.

يا وقتي مامانم از مسافرت مياد  بهم ميگه: براي تو سوغاتي خريدن آسونه، چون هر چي برات بخرم خوشحال مي شي و هيچ وقت قبل رفتن هي نمي گي اينو برام بخر، اونو برام بخر!

یا وقتی از  آدمی خوشم اومد و حتی عاشقش شدم ( که قبلاْ هم تعریف کرده بودم!) خیلی راحت بهش بگم! و فکر نمی کنم که ضایع می شم یا سعی نمی کنم خودمو بگیرم براش.

یا وقتی دوستهام مشکلی دارن، وقتی سر جلسه امتحانن، وقتی خسته ان، وقتی ناامیدن، بشينم و براشون دعا بخونم و موج مثبت بفرستم.

راستش اصلاْ ناراحت نمی شم وقتی دوستم بهم می گه: تو ساده ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم!

راستش زیاد ناراحت نمی شم اگه زیاد جدیم نمی گیرن و کمی هم بهم می خندن!

چون وجدان آسوده ای دارم!

 

من یک کودکم

 

  


دوشنبه سی ام دی 1387 |

بازگشت به گذشته

براتون پيش اومده يه دوره اي از زندگيتون شديداً درگير يه ماجرا يا يك حس هستيد، روز و شب بهش فكر مي كنيد ولي يه روزي ( نمي دونيد چه روزي و چه جوري) ناگهان يه روزي فراموشش مي كنيد . به همين راحتي كلاً اون ماجرا يا اون حس يا اون آدم از زندگيتون حذف مي شه و اصلاً يادي ازش نمي كنيد. گاهي اوقات يه صحنه ي كاملا بي ربط يا بوي يك عطر شما رو به اون زمان پرتاب مي كنه.

 

امروز صبح با همكارم داشتم حرف مي‌زدم يه سوال ازم پرسيد و من همين طوري موندم!!

پرسيد: اگه از كسي خوشت بياد، اين جور آدمي هستي كه بري بهش بگي؟

من يه لحظه خشكم زد، چون يه دفعه ياد يك دوره از زندگيم افتادم كه كاملاً فراموشش كرده بودم! به قيافه ام نمياد ولي من يك بار اين كارو كردم!!!

از لحظه‌اي كه يادم افتاده انقدر شاد و پرانرژي شدم كه خدا مي دونه!

من يه روزي اين كارو كردم. فقط و فقط يكبار در تمام زندگيم از يك نفر خوشم اومد ( راستشو بگم عاشقش شدم)، با هم رابطه‌ي دوستانه و معمولي داشتيم . ولي من دلم مي‌خواست به هم نزديكتر باشيم و من بهش گفتم. گفتم كه ازش خوشم مياد. يعني دقيقاً يه جريان معكوس نسبت به عرف و معمول جامعه! و خيلي جالبه كه اون قبول نكرد و خواست همون طور دوست باشيم. تا مدتي هم تو جمع دوستهامون بوديم و كم كم مثل بيشتر رابطه ها، فاصله ها بيشتر شد و دوستيها كمرنگ. و ديگه همديگه رو نديديم. در واقع خيلي از دوستهاي اون جمع رو ديگه نديدم. و يك روز بدون اينكه بدونم  و متوجه بشم، اون، از حافظه‌ي من پاك شد.

 

و امروز يك دفعه با اين سوال همكارم اون روزها يادم اومد.

اون موقع كه دودل بودم كه بهش بگم يا نه، با خودم گفتم : من نمي‌خوام تا آخر عمرم حسرت اينو داشته باشم كه هيچ وقت احساسمو بهش نگفتم.

و الان واقعاً خوشحالم كه اين حسرتو ندارم. هر چند در ديدارهاي بعديمون بيشتر شناختمش و الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم اصلاً نمي تونستم با اون جور آدم زندگي كنم. با هم سازگاري نداشتيم.

اين كار تو دخترها تقريباً غيرممكنه. حتي پسرهاي زيادي مي‌شناسم كه از ترس اينكه ضايع بشن، احساسات يا علايقشون رو بروز نميدن. ولي من هيچ ترسي از ضايع شدن ندارم!

بيشتر خوشحاليم از اينه كه به ياد آوردم : من يه روزي تو زندگيم عاشق بودم ( مخصوصاً عشق اول كه خيلي هم آتشين و تنده!).

مدتهاست كه فكر مي‌كنم هيچ وقت نمي‌تونم 2باره عاشق كس ديگه‌اي بشم ولي مي‌دونم اگه روزي واقعاً عاشق كسي بشم، بهش مي‌گم! ترسي ندارم.

 

 


دوشنبه هفتم مرداد 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir