چند وقتيه بدجوري ياد مدرسه راهنماييم ميفتم، چقدر از اون مدرسه خاطرات بدي دارم.
دورهاي كه به حق اسمش رو گذاشتن "راهنمايي" تا اون نوجوونهايي كه درگير مسايل بلوغ هستند و همش با خودشون و خانواده و اجتماع درگيرن بتونن صحيح و سلامت با راهنمايي دبيرانشون اين دوره رو بگذرونن و پا به دوران جواني بذارن.
و به ناحق، چه معلمهاي مزخرفي رو براي اون دوره انتخاب ميكنن.
همش صورت ناظممون مياد جلوي چشمم با اون مقنعه نيمچادر، با اون مانتو وشلوار هميشه كهنه.
چهره مديرمون. كه 35-6ساله بود و چون ازدواج نكرده بود ما مفتخر شده بوديم كه هر روز با ابروهاي پاچهبزي و سبيلهاي ايشون ملاقات داشته باشيم.
يادمه يه بار زنگ خورده بود و داشتيم از پلهها بالا ميرفتيم و با دوستم سمانه راجع به يه چيزي حرف ميزديم و ميخنديدم. سمانه داشت غش غش به اون ماجرا ميخنديد، همون موقع همين مدير تو پلهها بود و يه دفعه وحشيانه به سمانه توپيد كه اين چه وضع خنديدنه، چرا مثل حيوان ميخندي! شايد اون لحظه مديرمون داشت عقدههاي وجود خودشو سر سمانه خالي ميكرد و شايد بعد اون داد و بيداد كردنا يه كم احساس مهمبودن بهش دست داد ولي براي ماها فقط وحشت موند و ترس و نفرت از اون سيستم.
باورتون نميشه، بلندگوي مدرسه ما به ديوار نصب نبود. دقيقاً از اينها بود كه اين و انتيها ميگيرن دستشون. ناظم و مدير سر صف اون ميكروفون-بلندگو رو ميگرفتن دستشون و توش سر ما داد و بيداد ميكردن.
وقتي از اون مدرسه به دبيرستان رفتم واقعاً هيچ وقت هيچ وقت هوس نكردم برم دم درش و بچههاي دوران راهنمايي رو نگاه كنم كه دارن تعطيل ميشن. هيچ احساس خوبي نداشتم.
الان كه به اونجا فكر ميكنم فقط يه قفس به يادم مياد. ساختمان كوچكي بود با يه حياط كوچك و ديوارهاي بلند.
به خيال خودشون نمونه مردمي بود.
چقدر از اون سيستم آموزشي متنفر بودم. بيشترين افت تحصيلي رو تو دوران راهنمايي داشتم. معدلم زير 19 اومد (در حالي كه وقتي رفتم دبيرستان معدلم 2باره رفت بالاي 19).
تقريباً شيطون بودم ( كه فكر ميكنم همهي بچههاي سالم همينطور باشن!!)
يه معلم ديني داشتيم كه از قضا ايشون هم ازدواج نكرده بود و همون قضيه سبيل و اينا در مورد ايشون صدق ميكرد! يادمه يه بار سر كلاس، با بغل دستيم يه چيزي رو پچپچ كرديم و خنديدم، بعد ميدونيد اين معلم چي گفت: برگشت رو به بچهةاي كلاس كرد و گفت، بچهها! اين 2تا ( يعني من و بغل دستيم) تقصير خودشون نيست، نميفهمن!!!
چيزي كه از اون مدرسه يادمه كفشهاي مشكيه و جلو بسته است. جورابهاي مشكي و كلفته، مانتوي طوسي و گشاد و مقنعهي مشكي و بلنده. كيفهاي ساده و مشكيه.
كيف گشتنهاي وقت و بيوقته كه هر بار به يه بهونه بود ( اون موقعها تب "ساعت خوش" تند بود و بچهها عكسهاي بازيگرهاش رو ميخريدن و به اين بهونه بارها و بارها كيفها رو گشتن)
سيستم جاسوسپروري اون مدرسه است. كه به بهانهي فعاليتهاي پرورشي در واقع سعي داشتن همه رو جاسوس و چغل بار بيارن!!
فعاليتهاي خارج از برنامه كه خلاصه ميشد تو برنامههاي مذهبي، تئاترهاي مذهبي، سرودهاي مذهبي يا انق لابي، روزنامه ديواريهاي مذهبي، اردوهاي مذهبي، سخنارنيهاي مذهبي!!
صورتهاي مرده معلمهاست با ابروهاي هميشه پر و صورتهاي بيآرايش، ناظمهاي بداخلاق، نفرتهاي دانشآموزها از معلمها، محيط بسيار بسته و خفه و به شدت مذهبي.
شايد خود معلمها هم از اون وضعيت عاصي بودند ولي همون بود كه بود!
ميدونم كه ديگه الان هيچ مدرسهاي اونجوري نيست. دخترهايي رو ميبينم كه با ابروهاي تتو و موهاي رنگ كرده ميرن مدرسه.
ولي چرا دورهي ما اين جوري بود؟
حالا ميبينم كه تو زندگيم خيلي پيشرفت كردم ولي اون مدير هنوز هم كه هنوزه تو اون مدرسه است. هنوز هم سر صف اون بلندگوي سبزيفروشيش رو دستش ميگيره و به بچهها بد و بيراه ميگه!!