ديروز جلسه اول و معارفه من و دكتر روانپزشكم بود:دكتر ك.
اولین جلسه با دکتر "ک" خیلی خوب برگزار شد.
خیلی ازش خوشم اومد. مثل این مشاورهای الکی نبود که فقط ۴ جلسه اول رو به قول خودشون دارن سعی می کنن " كودك درونت رو بيدار كنن" . هر جلسه هم 2 تا CD و كتاب ميدن دستت كه گوش بدي و آروم شي يعني هي هزينههاي اضافي برات ميتراشن. يه حرفي هم زد كه خيلي خوشم اومد. اون هم براي اينكه گفت : درسته كه ريشه بيشتر مشكلاتت در كودكيهاته، ولي من با الان تو كار دارم. بايد الانِ خودت رو بشناسي و بتوني درستش كني و باهاش كناربيايي.
غصهي بزرگ من هزينهي دوره ام بود كه حداقل 8 جلسه طول ميكشه ولي خيلي شانس آوردم. اين آقاي دكتر تو همون بيمارستاني كه اولين بار رفتم هم شاغله، بنابراين قرارهاي بعديمون رو گذاشتيم تو بيمارستان كه هزينه هر جلسهاش يك پنجم هزينهي مطب ميشه. ديگه اينكه دكتر تا تير بيشتر نيست و بعدش 2 ماه ميخواد بره بلاد فرنگ، ولي وقتي ديد اوضاع من خيلي اورژانسيه (!!!!) امروز خودش با منشيش حرف زد و با اينكه وقتهاش پر بود يه جوري بالاخره براي پس فردا بهم وقت داد كه برم بيمارستان پيشش. تا تير ماه با هم تمرين ميكنيم ، بعد دو ماه من بايد دقيقاً تكاليفي كه ميگه رو انجام بدم، مهر ماه كه بر ميگرده دوباره ادامه تمريناتمون رو انجام ميديم.
تمام 30-40 موردي كه نوشته بودم در واقع زير شاخههاي سه مشكل من بود:
1- افسردگي شديد
2- اضطراب
3- وسواس شديد فكري
بعدش بهم گفت: اصلاً ناراحت نباش، تمام اين مشكلات رو با هم حل ميكنيم ولي تو بايد قول بدي كه تمرينهايي كه بهت ميدم رو انجام بدي و تنبلي نكني. من هم قول دادم!!
ديروز 3 تا تكليف بهم داد:
1- يه جدول زماني از تمام ساعات هفته، كه بايد توش بنويسم كه هر ساعت چي كار كردم، و بر حسب ميزان رضايت و خوشحاليم در حين انجام اون كار، يه امتياز از 0 تا 10 به اون كار بدم.
2- يه تمرين ريلكسيشن كه بايد روزي 2 بار صبح و شب به مدت 10 دقيقه انجام بدم.
3- يه ليست دقيق و كامل با جزييات از تمام افكار وسواسيم بنويسم. كه شامل موارد خيلي زيادي هم ميشه. امروز تمام ذهنم درگير همين ليسته و هي تند تند دارم يادداشت بر ميدارم.
پ.ن. يكي از بزرگترين مشكلاتي كه من دارم اينه كه شديداً خودم رو كنترل ميكنم و سعي ميكنم دردنياي واقي هيچ احساسي از خودم بروز ندم، حالا به دلايل مختلف. ناراحتيهامو از ديگران پنهان ميكنم خيلي مواقع هم نميتونم شاديهامو بروز بدم. بنابراين تو زندگي من ( از وقتي بزرگ شدم و قاطي آدميزادها!!) شايد 5 نفر هم گريه من رو نديده باشن ( البته به جز پارسال كه پدربزرگم فوت كرد و خيلي خيلي خيلي گريه كردم) مامان من تا حالا گريه من رو نديده، خواهرم 1 بار 4-5 سال پيش ديده، صميميترين دوستم هم 2-3 بار تو دانشگاه ديده (اون هم به خاطر نمره پايين درسم گريه كردم!!). باورتون ميشه كس ديگهاي يادم نمياد كه گريه من رو ديده باشه، حالا با اين وضعيت ، من ديروز تو مطب پيش دكتر "ك" گريه كردم. داشتم از مشكلاتم ميگفتم و از بچگيهام كه ديگه نتونستم ادامه بدم!! الان يادم ميفته خجالت ميكشم. شايد هم كار درستي كردم و تونستم يه كوچووووولووووو احساس خودمو نشون بدم.
پ.ن.۲: چقدر حرف می زنم من!!