تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

مرداد تموم شد!

سلاااااااااااام

مرداد بد شروع شد، ولي اصلا خودتون رو ناراحت نكنيد چون بعدش بدتر شد و بعد كم كم افتضاح!

چندروزي وسطاش خوب بود و ۲باره افتض شد.

ولي من اصلا ناراحت نيستما! عين خيالم هم نيست! آبديده شدم انگار. تازه كلي هم خوشحال و اميدوارم و علاقمند به زندگيم اين روزها.

دوست خوبي دارم كه در كنارمه.

راستي تقريبا ۱ماهه كه روند كاهش وزنم متوقف شده! گير كرده! راست ترش هم اينكه يه كيلو هم برگشته (البته خوب طبيعيه ها! چون غذاي بيشتري مي خورم) ولي هيچ اشكال نداره مهم اينه كه من ۱۵ كيلو وزن كم كردم تا الان.

به خودم قول دادم اين ماه رمضون رو كامل روزه بگيرم و سحر و افطار هم كنترل شده غذا بخورم و  اميدوارم بدنم از اين ايست خارج شه و ۲باره شروع كنه به چربي سوزوندن.

تا آخر مرداد قرار بود يه اتفاق بد بيفته و من هم كلي پيش پيش غصه‌اش رو خورده بودم كه خدا رو شكر نيفتاد!

خوشحاااااااااااااالم

دوست هاي خوبم كه بهم اميد داديد، ممنونم ازتون.


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

زندگی شیرین می شود!

چقدر همه چيز امروز قشنگ و عاليه

0- دارم تمرين‌هاي دكترم رو انجام مي‌دم. احساس بهتري دارم.

1- از پنج شنبه شروع كردم به روزي 20 دقيقه ورزش كردن و هفته‌اي 3 بار پياده وري بين 30 تا 60 دقيقه، در مورد خوردن هم مراعات مي‌كنم و فقط در حد سير شدن مي‌خورم !! از صبح تا شب دارم خودم رو با يه وزن ايده آل و اندامي متناسب تصور مي‌كنم. دارم تصوير ذهنيمو از خودم تغيير مي‌دم.

2- چه آخر هفته‌ي خوبي بود، پر از كدبانوگري، پر از كتاب خوندن، پر از فيلم ديدن، پر از خوابيدن!

3- امروز يه خبر خيلي خيلي خوب بهم رسيد ، احتمالاً دارم به يكي از 5 تا خواسته بزرگ امسالم مي‌رسم. شرايط شغليم داره يه تغيير حسابي مي‌كنه و بالاخره دارم تو همين محيط كار فعليم استخدام مي‌شم.


شنبه یازدهم خرداد 1387 |

تمرينات جلسه اول

به پيشنهاد ساروي كيجاي عزيز، تصميم گرفتم كه تمرينهامو با جزييات بيشتر اينجا بنويسم.

من وسواس‌هاي عجيب و غريب زيادي دارم، مثلاً وسواس شديد به ريختن زباله در خيابون، وسواس به اجراي دقيق مقررات اجتماعي (خصوصاً) راهنمايي و رانندگي دارم! وسواس به درست نوشتن متن‌هامو دارم و .....!! اگه ديكته‌ي كلمه‌اي رو بلد نباشم ( خصوصاً كلمات انگليسي) تا وقتي كه خودم رو به ديكشنري برسونم تقريباً به هيچ چيز ديگه نمي‌تونم فكر كنم. يه مشكلي هم دارم كه قبلا ًهم نوشته بودم: نخوانش پريشي! يعني هر جا هر نوشته‌اي ببينم حتماً بايد بخونمش، پلاك خودروها رو بايد بخونم و اعدادشو با هم جمع بزنم و .....

البته اينها وسواسهاي قابل ذكرم بود، يه چيزهايي هست كه اينجا نمي‌تونم بگمشون . فعلاً كه تمرينم اينه كه دقيقا ًتمام وسواسهامو رو با جزييات و يه توضيح كوچولو راجع به اينكه چقدر مقيد به انجامش هستم، فهرست كنم.

خلاصه اين همه حرف زدم كه بگم:

ريلكسيشن من 4 گام داره كه فعلاً به مدت 1 هفته  در گام 1 هستم: 

با نواري كه به من دادن، 15 دقيقه طول مي‌كشه. در يك وضعيت راحت دراز مي‌كشم يا مي‌خوابم. و به راهنماييهاي گوينده متن گوش مي‌دم.

ذهنم رو از هر فكري خالي مي‌كنم ( كه واقعاً برام سخته!) از انگشت‌هاي پام شروع مي‌كنم. تمام تمركزمو روي اونها مي‌ذارم. بعد به شدت ( البته در حدي كه قابل تحمل باشه!) اونها رو جمع مي‌كنم و منقبض مي‌كنم. 3-4 ثانيه در حالت انقباض نگه مي‌دارم بعد به آرامي رهاشون مي‌كنم. بعد به تدريج مي‌آم بالاتر و عضلات هر ناحيه رو ابتدا منقبض و بعد رها مي‌كنم. تا عضلات گردن، چانه و بيني و پيشاني رو هم درگير اين تمرين مي‌كنم.

اين تمرين براي اينه كه عادت انقباض غير ارادي عضلات بدن رو بتونم ترك كنم. چون اگه دقت كنيد در طول روز وقتي داريم كاري انجام مي‌ديم به صورت ناخودآگاه اخم مي‌كنيم يا دندان‌ها رو به هم فشار مي‌ديم يا پاهامونو منقبض مي‌كنيم. مداومت در اين تمرين‌ها كمك مي‌كنه كه فقط ناحيه مورد نياز رو درگير كارهاي روزمره كنيم و مثلا ًاگر داريم مي‌نويسيم حتي اگر تمركز زيادي هم احتياج داريم، بقيه بدنمون ريلكس باشه و فقط  انگشتهامون در حال حركت و تحت فشار باشه.

 

پ.ن. از دكتر يه مطلب تازه ياد گرفتم، اينكه اين همه گرمايي بودن و احساس خفگي من ( كه تقريباً ۱ ساله ايجاد شده و روز به روز داره شديدتر مي شه) هم ريشه در اضطراب داره.

 


سه شنبه هفتم خرداد 1387 |

اولین جلسه مشاوره

ديروز جلسه اول و معارفه من و دكتر روانپزشكم بود:دكتر ك.

اولین جلسه با دکتر "ک" خیلی خوب برگزار شد.

خیلی ازش خوشم اومد. مثل این مشاورهای الکی نبود که فقط ۴ جلسه اول رو به قول خودشون دارن سعی می کنن " كودك درونت رو بيدار كنن" . هر جلسه هم 2 تا CD و كتاب مي‌دن دستت كه گوش بدي و آروم شي يعني هي هزينه‌هاي اضافي برات مي‌تراشن. يه حرفي هم زد كه خيلي خوشم اومد. اون هم براي اينكه گفت : درسته كه ريشه بيشتر مشكلاتت در كودكيهاته، ولي من با الان تو كار دارم. بايد الانِ خودت رو بشناسي و بتوني درستش كني و باهاش كناربيايي.

غصه‌ي بزرگ من هزينه‌ي دوره ‌ام بود كه حداقل 8 جلسه طول مي‌كشه ولي خيلي شانس آوردم. اين آقاي دكتر تو همون بيمارستاني كه اولين بار رفتم هم شاغله،  بنابراين قرارهاي بعديمون رو گذاشتيم تو بيمارستان كه هزينه هر جلسه‌اش يك پنجم هزينه‌ي مطب مي‌شه. ديگه اينكه  دكتر تا تير بيشتر نيست و بعدش 2 ماه مي‌خواد بره بلاد فرنگ، ولي وقتي ديد اوضاع من خيلي اورژانسيه (!!!!) امروز خودش با منشيش حرف زد و با اينكه وقتهاش پر بود يه جوري بالاخره براي پس فردا بهم وقت داد كه برم بيمارستان پيشش. تا تير ماه با هم تمرين مي‌كنيم ، بعد دو ماه من بايد دقيقاً تكاليفي كه مي‌گه رو انجام بدم، مهر ماه كه بر مي‌گرده دوباره ادامه تمريناتمون رو انجام ميديم.

تمام 30-40 موردي كه نوشته بودم در واقع زير شاخه‌هاي سه مشكل من بود:

1-      افسردگي شديد

2-      اضطراب

3-      وسواس شديد فكري

بعدش بهم گفت: اصلاً ناراحت نباش، تمام اين مشكلات رو با هم حل مي‌كنيم ولي تو بايد قول بدي كه تمرين‌هايي كه بهت مي‌دم رو انجام بدي و تنبلي نكني. من هم قول دادم!!

ديروز 3 تا تكليف بهم داد:

1-      يه جدول زماني از تمام ساعات هفته، كه بايد توش بنويسم كه هر ساعت چي كار كردم، و بر حسب ميزان رضايت و خوشحاليم در حين انجام اون كار، يه امتياز از 0 تا 10 به اون كار بدم.

2-      يه تمرين ريلكسيشن كه بايد روزي 2 بار صبح و شب به مدت 10 دقيقه انجام بدم.

3-      يه ليست دقيق و كامل با جزييات از تمام افكار وسواسيم بنويسم. كه شامل موارد خيلي زيادي هم مي‌شه. امروز تمام ذهنم درگير همين ليسته و هي تند تند دارم يادداشت بر مي‌دارم.

 

پ.ن. يكي از بزرگترين مشكلاتي كه من دارم اينه كه شديداً خودم رو كنترل مي‌كنم و  سعي مي‌كنم دردنياي واقي هيچ احساسي از خودم بروز ندم، حالا به دلايل مختلف. ناراحتيهامو از ديگران پنهان مي‌كنم خيلي مواقع هم نمي‌تونم شاديهامو بروز بدم. بنابراين تو زندگي من ( از وقتي بزرگ شدم و قاطي آدميزادها!!) شايد 5 نفر هم گريه من رو نديده باشن ( البته به جز پارسال كه پدربزرگم فوت كرد و خيلي خيلي خيلي گريه كردم) مامان من تا حالا گريه من رو نديده، خواهرم 1 بار 4-5 سال پيش ديده، صميمي‌ترين دوستم هم 2-3 بار تو دانشگاه ديده (اون هم به خاطر نمره پايين درسم گريه كردم!!). باورتون مي‌شه كس ديگه‌اي يادم نمياد كه گريه من رو ديده باشه، حالا با اين وضعيت ، من ديروز تو مطب پيش دكتر "ك" گريه كردم. داشتم از مشكلاتم مي‌گفتم و از بچگيهام كه ديگه نتونستم ادامه بدم!! الان يادم ميفته خجالت مي‌كشم. شايد هم كار درستي كردم و تونستم يه كوچووووولووووو احساس خودمو نشون بدم.

پ.ن.۲: چقدر حرف می زنم من!!


دوشنبه ششم خرداد 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir