تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

از عجایب

جل الخالق

بازیگر مفنگی و هپروتی و دوزاری سینما (هر چند فیلمی ازش به یاد نمیارم) و تلویزیون, جهانگیر الماسی, عضو فرهنگستان هنر شد.

مطمئن هستم مفیدترین چرت خماریشان رو تو همون 2ساعت مراسم بسیار با شکوه ت ن ف ی ذ 88 زدند ایشان!!! مبارکشان باشد.


پنجشنبه سوم دی 1388 |

تیرماه خود را چگونه گذراندید؟

۰- سلام

۱- اول از همه من با پز دادن مطلبمو شروع کنم. بله دیگه. پس فکر کردید برای چی وبلاگ راه انداختم برای اینکه بیام اینجا و پز بدم دیگه!!

من ۱۶کیلو وزن کم کردم تا الان. بعـــــــــــــــــــــــــــــله! ۱۶کیلو! به جز سایزهام که چندین سانتی متر کم شده حالا دیگه خودم به وضوح متوجه می شم که سرشونه هام خیلی باریک تر شده. دستم و مچ و بازوم ظریف تر شده و .... یعنی حالا حتی خودم هم باورم شده که وزن کم کردم!! ( آخه من در این موارد خیلی دیرباورم!!)

نهضت ادامه دارد (نهضت وزن کم کردنو می گما!)

 

۲- ۳بار درباره ی الی دیدم!!!!

راستی دقت کردید شب که ۳تا ماشین رو کنار دریا پارک می کنن ماشین منوچهر و نازی رو به دریاست (تا نور چراغهاش دریا رو روشن کنه) ولی فردا صبحش ماشین برعکس شده یعنی پشتش به دریاست؟ آخرش هم كه همونطوري برعكس لاي شنها (شن يا ماسه؟؟ نمي دونم!!!) گير كرده. 

یک مساله دیگه هم اینکه ماشین علیرضا نامزد الی، پلاک جالوس داشت که به نظرم به این مساله بی توجهی شده بود. یعنی دوست داشتم دقت می کردن و براش یه ماشین پلاک تهران انتخاب می کردن نه همینطوری یه ماشین از همون شهر.

کلا جزییات تو این فیلم خوب حفظ شده بود. ناخنها و جواهرات و ساعت و ... در طول فیلم خوشبختانه تغییر نمی کرد. فقط من یه جا شک کردم. به نظرم روز دوم ساعت دست مریلا زارعی با روز سوم فرق کرد. اول بند قهوه ای داشت و روز بعد رنگ بند مشکی. البته به این مورد مطمئن نیستم.

فیلم دیدن من خیلی بیشتر متمرکز رو مسائل فنی و جزییات صحنه است و خوشحالم که این فیلم تو این زمینه واقعا قوی بود.

حالا بگذریم از اینکه هر ۳بار هم وقتی فیلم تموم شد به صندلی چسبیده بودم و انقدر فشار روم زیاد بود نمی تونستم بلند شم از جام.

 

3- بالاخره براي درمان دندونهام اقدام كردم. 2تا عصب كشي كردم و 1فروند جراحي!!!! آخ بميرم واسه خودم كه اين هفته به خاطر اين جراحي رژيم بستني داشتم!!!‌يعني نزديك بود اون 16كيلو بره لاي باقالي ها ها! به خاطر اين جراحي عظييييييييييم پياده روي هم نمي تونستم بكنم. از شنبه پياده روي رو شروع مي كنم.

 

۴- راستي يه خال كوچولو هم كه رو بينيم بود سوزوندم. همين امروز. ۲-۳ ساعت پيش.

 

۵- راستي يادم رفت بگم كه تو تعطيلات تابستونيمون هستم. آخ اين هفته صفا كردمها. با اينكه مسافرت نرفتم و كلي هم دندون پزشكي بودم ولي صفا كردم. لاكهاي رنگارنگ روحيه مو شاداب كرد. روسريهاي رنگي سر كردم. رفتم تو حياطمون و موهامو آفتاب و هوا دادم. كتاب خوندم و فيلم ديدم و با دوستهام رفتم بيرون و بستني خوردم و خيابونها رو وسط روز ديدم!!!!

 

۶- پيش به سوي مردادي زيبا.

 

 


چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 |

۱- نمردیم و گاز اشک آور هم خوردیم!!!! البته رقیق بودا! تو خیابون زده بودن و ما هم داشتیم رد می شدیم مستفیض شدیم!  گلومون رو حسابی سوزوند و اشک خواهرم دراومد ولی من نه، دهنم تا ۱-۲ساعت تلخ بود ولی اشک نداشت!!

 

۲- امروز جناب نگار جون ( این تعبیر رو همیشه از وبلاگ بلفی یادم می مونه، روزی که نگار جون تشریف برده بود شیراز!) اومدن طرفهای ما در جمع میلیاردی طرفدارانشون سخنرانی کنن. اوووووووووووه! اتوبوس اتوبوس آدم اومده (شما بخونید آوردند)

 

۳- خداییش هیجانات این روزها رو آخرین بار روز بازی ایران-استرالیا تجربه کرده بودم! ولی دیگه کشش ندارم! خدایا این ۴۸+۲۴ساعت هم بگذره و نتیجه مشخص شه تموم شه بره!

 

۴- مهمترین خبر هم اینکه بدنم روند "هر ۱۰ روز - ۱کیلو" رو خوب داره اجرا می کنه. ولی این روزها بسکه پیاده رویم زیاد کردم ۱۳تایی شدم. وقتی سایز و وزن الان رو با بهمن ماه مقایسه می کنم بدون هیچ تواضعی(!!) به خودم می گم: ای ول!

به افتخار ۱۳(کیلو) این عدد زیبا، هووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااا

 

 

 

پ.ن.  باید اعتراف کنم که این روزها اولویت ۱ تا ۹۹ من رای ندادنه. ولی یه گوشه ی وجدانم هست که بدجوری قلقلک میده و فقط به خاطر اونه که می خوام رای بدم. باورتون نمی شه روزی چند بار به خودم میگم کاش می تونستم رای ندم. ولی نمی تونم.

همینجا آرزو می کنم که شنبه صبح سرخورده نباشم. امیدورام شنبه روز شادی و جشن باشه.

 

 

پ.ن.۲: همین الان نگار جون از خیابون پشتیمون رد شد، آخ از تصور اینکه همش ۲۰متر باهاش فاصله داشتم تنفردونم داره می ترکه! اه اه! معلومه که رای می دم ممول جونم!!

 

پ.ن.۳: تو محل کار هر کی هر چی سبز داشته آویزون خودش و میزش کرده!!! از اون طرف هم یه عده با پرچم اومدنت! اینجا جنگ است!!!

 


چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

دولت امید

- خوشحالم از اینکه الف.نون در مناظره ی دیشب به دست خودش گورش خودشو کند. آخرین حامیانش رو هم از دور خودش فراری داد.

- برادرم برای اینکه رای بده ۲ساعت باید رانندگی کنه تا برسه به اولین صندوق رای!

به این فکر می کنم که برادر من که در آینده دیگه هیچگاه درایران زندگی نخواهد کرد و فوقش چند سال یکبار ۲-۳ماهی میاد ایران می خواد بره و رای بده.

- کسانی رو می شناسم که هنوز تو این توهم به سر می برن که یه روز یه عده ای (همینا که تو شبکه های ماهواره می رن رو منبر) خیلی شیک از هواپیما پیاده می شن و حکومت این کشور رو به دست می گیرن و به اونهایی که شناسنامه اش سفیده و مهر انتخاباتی نخورده پست و مقام یا جایزه می دن! (جمله ای که دقیقا دوستم بهم گفت: من شناسنامه ام رو سفید نگه داشتم و می خوام روزی که اونوریها اومدن تحویلشون بدم!)

- ایران رو دوست دارم.

- ۴سال دروغ، تهمت زدن، مظلوم نمایی، عوام فریبی رو شنیدم و دیدم، یه ۴۵دقیقه هم روش.

ولی دیگه بسه.

- به میرحسین موسوی رای میدم.

 


پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 |

1388-1

ای خدا! چه خبر تو وبلاگستان!

بعد ۲هفته اومدم اینجا و گیج شدم. فکر می کنم مهمونم! سر فرصت باید کم کم برم همهی وبلاگها رو بخونم!!

گیج شدم! می خوام از نعطیلاتم بنویسم که برام فراموش نشدنی بود.

گیج شدم! از برف امروز! از ژاکتی که از ته کمد دراومد. از شکوفه هایی که تو حیاط بی پناه زیر برف موندند.

ولی میام و کامل می نویسم از اون سفر فوق العاده. از اون ۲تا و نصفی دوست خیلی خیلی نازنینی که دیدمشون.

یه کم فرصت بدید بهم! یه کم هنوز غریبگی می کنم.

سال نو همتون مبارک.

 

 


سه شنبه یازدهم فروردین 1388 |

فايو اس در خانه تكاني

امسال که با دانش فایواسی (5S) داشتم خونه تكوني مي كردم سعي كردم به همه چيز نگاه جديدي بندازم و فقط و فقط در صورت ضروري بودن ازشون استفاده كنم. اينجوري شد كه وسايل تزييني پذيرايي به يك سوم كاهش پيدا كرد! فقط چيرهايي كه با هم هارموني دارند يا ضروري هستن رو نگه داشتم.

و ديروز من دچار يه سوال فلسفي شدم:

با يك دستگاه ويديو چه بايد كرد؟

تو اين دوره زمونه كه ديگه وي اچ اس به ملكوت اعلا پيوسته، شما ويديوهاتون رو چي كار كرديد؟ نگه داشتيد هنوز؟ (البته ما هم نگه داشتيم ولي تو فكرمه كه بذارم تو جعبه اش و بذارم تو كمد! چه فايده داره تو ميز تلويزيون باشه در حالي كه در سال گذشته حتي يك فيلم هم باهاش ضبط نكردم و نديدم!)

 


پ.ن.۱: امروز صبح یک نفر آنچنان من رو نواخته که ارتعاشاتش رو فکر کنم تا سال بعد هم با خودم ببرم!! نمی دونم چرا بعضی ها اینجوری هستند، منبع انرژیهای منفی. و چرا یک عده مثل من هستند! گوشهاشون بدهکار این حرفهاست! :) بهمندخت جان! گوشهاتو ببند! نشنو! اهمیت نده دخترم! حرف مفت دیگران رو خریدار نباش.

زندگی کن.


دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

مادرشوهر آینده

يك خانم ايراني براي ديدن پسرش ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي پسر هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي‌شد. پسر كه فكر مادرش را خوانده بود گفت: " من ميدانم كه شما چه فكري مي‌كنيد، اما من به شما اطمينان مي‌دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش پسر آمد و گفت: " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره ي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد؟

پسر گفت: خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد.

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎

  با عشق،پسرت

 

روز بعد ، پسر يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي‌خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎.

با عشق ، مامان

 

 

منبع: ایمیل!

 


چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |

به سوي سال 88

- طبق تحقیقات به عمل اومده توسط من، اینجانب اعلام میدارم که وضعیت آب و هوای تهران به این شرح است:

۹ماه تابستان (از 1مهر تا ۳۱خرداد)

۳ماه جهنم (از ۱ تیر تا ۳۱ شهریور!) 


- به لطف (شاید هم شر!!!) گرمای بی سابقه ی دیروز هوا در تهران، ۳تا درخت حیاط ما یه روزه شکوفه کردند!!! ۲تا درخت گیلاس و یک آلبالو!

چه خبره؟ هوا چرا اينجوري شده؟ ديروز 27 درجه بود! رسماً داشتيم هلاك مي شديم!!


 - خونه تکونی ادامه دارد! آي مي تكانيم! آي مي تكانيم! تموم هم نمي شه!


- براي رفتن به شيراز بدجوري بی تاب شدم! دلم قيلي ويلي مي ره! چقدر خوشحالم! آخ جانمي جان!!


- فيلم‌هاي Reader- Doubt - Milk - Yes man , چند تا ديگه هم به دستم رسيد! ولي نمي دونم چه مرگمه! نمي تونم فيلم ببينم و تمركز كنم! البته خداييش الان هم وقت فيلم ديدن نيست كه! وقا خونه تكونيه! :))


در ارزيابي آخر سال توسط رييسم يه نمره ي خيلي خوب گرفتم (بالاترين در حوزه ي خودمون) & خوشحالم.


شايد به نظر عجيب بياد ولي احساس مي كنم بدجوري دارم به محيط كارم وابسته ميشم. خيلي علاقمند به كار و محيط كارم شدم و از اين مي ترسم كه ضربه بخورم!!


براي 8/8/88 برنامه اي نداريد؟ خدايا نميشه ما يه برنامه داشته باشيم!!! مثلاً نامزدي يا عشقولانه اي، چيزي؟

اعداد زوج رو دوست دارم ( هر چند خودم در يك روز و ماه و سال فرد به دنيا اومدم!!!!)


 


سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

خسته نامه!

بد:

روز زن بر من مبارک که چند روزه در لطیف ترین و ظریف ترین و زنانه ترین حالت ممکن، در بالای نردبون زندگی می کنم و دیوار دستمال می کشم و لوستر تمیز می کنم و رو زمین زانو می زنم کف دستمال می کشم و سوراخ سنبه ها رو تمیز می کنم و کارگر بَسیاااااااااااااااااااار نمونه ای برای مامانم هستم!!!

عجب اوضاعیه ها! مادرجانمان کارگر را قبول نمی دارند، حق هم دارند کدوم کارگری مثل اینجانب انقدر خوب می سابه و تمیز می کنه، تازه به کارگر که نمی شه از گل نازکتر گفت ولی به من تا می شه می توان صفاتی چون تنبل نسبت داد و مجبورمان کرد هر قسمت را ۲۰ بار بیشتر از تعداد لازم دستمال بکشیم.

خرجی هم که ندارم، رایگان کار می کنم! شب هم وقتی کوبیده و خسته یه گوشه افتاده ام داستانها (در واقع افسانه هایی) بشنوم از کدبانو بودن و خوش اخلاق بودن و کاری بودن و زرنگ بودن و نمونه بودن و زیبا بودن و خوش اندام بودن و سیاستمدار بودن و توانمند بودن و باعرضه بودن تمام دخترها به جز من!

هر روز هم که بگذرد متوجه بشم که سنگ تر از دیروز شده ام و پذیرفته ام که آدم بده ی قصه باشم! پذیرفته ام که هر پیشنهادی می کنم به شوخی گرفته شه یا شنیده نشه.

پذیرفته ام که باید تلاش ابدی بکنم برای خوب بودن و اعتراض نکردن و بی مساله بودن! تلاش کنم خانواده رو درگیر مشکلاتم نکنم. روی پای خودم بایستم و در نهایت بی اهمیت بمونم.

اصلاْ می دونم که اشکال از همین آخریه. تلاش برای خوب بودن. چرا چرا چرا نمی تونم قهر کنم؟ اخم کنم؟ تا دیگران یه کم ازم حساب ببرن؟ چرا وقتی حرفی ناراحتم میکنه واکنش نشون نمی دم، که ۲باره اون حرف تکرار نشه.


خوب:

بابا بی خیال این حرفها!

یک اتفاق محشر افتاد! فیلمهای Revolutionary Road - Bride Wars - YES man - Slumdog Millionaire - Australia - the Curious Case of Benjamin Button - Changeling همه با هم به دستم رسيد. و اگه اگه و اگه بشه تو عيد مي تونم اين فيلمهاي باحال رو ببينم.


خوب:

به اميد خدا، سال تحويل امسال شيراز هستيم. خوشحالم. تا به حال شيراز نرفتم. تازه اونجا شايد بتونم 1-2 تا از دوستام رو هم ببينم :)


بد:

مسافرت شيرازمون كه قرار بود فقط 4نفري (فقط اعضاي خانواده خودم) باشه، و مي تونست يكي از خاطره انگيزترين سفرهاي عمرم بشه به خاطر همراهي يكي از اقواممون داره مي ره تبديل به اعصاب خردكن ترين روزهاي سال 88 بشه! اگر اين شخص همراهمون بياد نمي دونم چي كار بايد بكنم. همه به جز من ازش دعوت كردن با ما بياد! بسيار شخص بدسفريه. خب نمي خوام خودخواهي كنم و به خاطر خودم نذارم اون بياد. (چقدر هم كه حرف من برو داره! وقتي گفتم دوست ندارم اون بياد همه بر عليه من شوريدند! جالب اينجاست كه محل اسكانمون در شيراز رو من از طريق شركتمون گرفتم!)

نمي دونم بايد دعا كنم اون آدم منصرف شه و نياد يا اينكه دعا كنم بتونم گوشهامو بگيم و اين مسافرت رو زهر خودم نكنم.


بد:

كاش مجبور نبوديم خونه تكوني كنيم. اگه با خودم بود اينجوري خونه تكوني رو يه مساله بزرگ نمي كردم. ولي مي دونم كه مامانم خيلي خودشو اذيت مي كنه موقع خونه تكوني (قدرتي خدا كار هيچ كس رو هم قبول نداره! مخصوصاً كار من رو!!). خودمو دخالت مي دم و كار مي كنم. هر چند در نهايت چيزي  كه برام ميمونه بدخلقيهاست و خستگيها و بغض دائمي.

 


یکشنبه هجدهم اسفند 1387 |

دختر 125 تومانی

کلی ی ی ی ی امیدوار شدم وقتی دیدم همه ی دوستهام  حداقل ۱بار از این سوتی ها دادن!

پس به نظرم دیگه اون ۲تا پس گردنی لازم نیست! نزنیدش!

 


 دختر 125تومانی

 

این داستان دختری است که توانست در یک اقدام محیرالعقول, در ابرشهر تهران با 125تا تک تومنی, یک صبح را به شب برساند!

الان تمام عالمِ­دنیا ( به قول مانولیتو) از خودشون میپرسند این دختر کیست! البته من خیلی خیلی کم میشناسم این دختر رو!

3شنبه شب موقع برگشت به خونه این دخترخانم رفتند بوستان تا از شهروند فقط و فقط یک قالب پنیر بخرند!

ولی تو همین مسیر یه جا حراج شال و روسری دیدند, یه شال خریدند 3 تومن! یه روسری ابریشم هم خریدند 12 تومن! ( باورتون می­شه؟ مفته به خدا)

بعد هم یه فروشگاه همون دستکشی رو که می­داد 18.5به خاطر زمستان خنگ امسال, حراج کرده بود:6تومن!!! فکر کنید دستکش چرم و جیر 6تومن!

این دختر خانم یه دفعه دید که تو کیفش فقط 800 تومن مونده! خب دیگه دیر هم شده بود و با خودش گفت فعلاً پنیر رو بی خیال! عابربانکها هم شلوغ بود و برداشت پول رو موکول کرد به فردا.

صبح با خودش گفت از پدرش پول بگیره ولی چون خجالت میکشید که اعلام کنه محتاج هزارتومنه گفت: نه واسه من افت داره! الان میرم از عابربانک میگیرم. ( حق داره بنده خدا! اگه میخواهی از بابات پول بگیری دیگه 50(هزار)تومن کمتر که نباید بگیری!!!) میگما! عقلش پاره سنگ برمیداره! خوب 50(هزار)تومن میگرفت!

بدین ترتیب هی سوار تاکسی شد و پیاده شد از این عابر بانک به اون عابر بانک! از بوستان و تیراژه تا آریاشهر و از بانک ملت و موسسه قرض الحسنه قوامین تا بانک پاسارگاد ( که همشون هم ماشالله دور و بر خونه ی این دختره شعبه دارن! میخوان نذارن یه قرون هم ته کیف مردم باقی بمونه!!!)

ولی کاشف به عمل اومد که 4شنبه کلاً سیستم شتاب قطع است (حداقل اون ورا که اینطور بود). 2تا بانکی هم که فهرمان قصه ما کارت اعتباریشون رو داشت, شرمنده بودن واسه پول دادن!

فکر کن تو حسابت میـــــــــــــــــــــــــــــــلیــــــــــــــــــــــــــاردها تومن پول داشته باشی بعد نتونی یه قرونش رو هم لمس کنی! بعله! چی فکرکردید! واسه خودش یه پا دختر میلیون دلاریه!( دروغ که مالیات نداره! چند تا صفر هم که ارزشی نداره بذارم جلو رقم حسابم {یعنی حسابش!}!)

از برکت این عابربانک سرزدنها, وقتی دخترخانم به محل کارش رسید 125تا تک تومنی تو کیفش داشت! یک اسکناس صدتومنی و یک سکه 25 تومنی J

جالبه که موقع نهار میخواست زنگ بزنه از بیرون غذا بیارن براش!!!!!!!!!!! ولی یه دفعه یاد شرایط بحرانی صندوق ذخیره ارزیش افتاد و مجبوووووووووووور شد در حرکتی الیورتوییست وار گرسنگی بکشه!

انقدر وضعیت عجیب و غریبی بود که به همکارش تعریف کرد. اون طفلکی هم هی گفت بیا من بهت 10 (هزار)تومن بدم. یه وقت لازم میشه. دختر گفت: نچ!!!

برگشتنی هم هزاران کیلومتر رو پیاده رفت تا در اون کویر بی آب و علف به یک چاه آب برسه ( یعنی عابربانکی که کار کنه!)

کم کم به فکرش افتاد که تو کیفشو بگرده ببینه چی قابل فروش داره که همون جا تو خیابون به یکی بفروشه بلکه بتونه یه جوری خودشو برسونه به خونه! یا مثلاً مثل این آدمها که خیلی هم زیادن جلوی مردم رو بگیره و بگه من مسافرم, غریبم, خونه ام ده ه ه ه ه ه ه کیلومتر با اینجا فاصله دارم, تو راه موندم, پول ندارم, گرسنه ام, یه کمکی به من بکنید. یه دربست برام بگیرید ولی قبلش یه پرس چلوکباب مهمونم کنید! ولی دیگه یه کم خجالت کشید و این کارو نکرد.

قسمتی از مسیر برگشتنش رو با مترو برگشت ( که خوشبختانه کارتش شارژ داشت) و بقیه رو هم با اتوبوس. با یه اتوبوس 125 تومانی!! یعنی اگه اون سکه 25 تومنی نبود واقعاً باید هزار ساعت میایستاد تا یه اتوبوس بلیطی بیاد و سوارش شه.

یعنی این دخترخانم با صفر تومن موجودی به خونه رسید!!!!!!

۵شنبه صبح دختر به یکی ار بانکهای نزدیک خونش رفت و پول برداشت.

پول رو بغل کرد و گفت: آآآآآآآآآخ پول جونم! I can't live, if living is without you!


من که این دختر رو ندیدمش! ولی اگه شما دیدینش از طرف من 2تا پس گردنی ( باز هم مانولیتو) بهش بزنید تا عقلش بیاد سر جاش که انقدر غدبازی درنیاره و بفهمه نمی­میره اگه تو همچین وضعیتی از پدرش یا همکارش یه کم پول بگیره که تا شب برسه خونه و انقدر دردسر نکشه!

 


پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

5S

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی ملت! به نظرتون قالب جدیدم چه طوره؟

این خوبه یا همون قبلیه؟  (خلوتیش رو دوست  دارم ولی خب ترجیح می دم رنگ وبلاگم آبی بشه، دنبال یه قالب قشنگترم)


در محل كارمون، داريم يه دوره‌ي 5S مي‌گذرونيم. اين دوره شامل آموزش 5s و اجراي اون در محيط كارمون و در پايان دريافت مدرك بين‌المللي هست. در واقع يك دوره آراستگي و نظم در محيط كار هست. البته سيكلي كه در اون طي مي‌شه در همه‌جا كاربرد داره.

 فعلاً در فاز اول هستيم. Sort  يا ساماندهي. بايد فهرستي از تمام 1- اقلام و اشيا اتاق كار، 2- مدارك و 3- فايل‌ها ( يا فولدرهاي) كامپيوتر تهيه كنيم. براي هر گزينه مشخص كنيم كه آيا وجودش ضروريه يا غيرضروري. اگر ضروري هست، آيا زياد استفاده مي‌شه يا معمولي يا گاه‌به‌گاهي. اگر غيرضروريه، آيا بايد عودت به انبار شه، فروخته شه يا دور ريخته شه.

نمي‌دونم چرا بعضي از آدمها (هم‌كارها)همش غر مي‌زنن و قدر خيلي چيزها رو نمي‌دونن ولي من واقعا ً واقعاً لذت مي‌برم از شركت در اين دوره، تمرين‌هاش رو هم كامل انجام مي‌دم ( همين ليست برداري‌ها، يافتن مغايرت‌‌هاي فايوْاِسي در محيط كار!). و می خوام یاد بگیرم تا بتونم تو زندگیم درست اجرا کنم.

 

پيروي اون نهضت عظيم ميني‌ماليستي كه 2 ماه پيش انجام دادم و اون رو در اتاقم، كيف دستيم و كشوها و ميز محل كارم اجرا كرده بودم، يك فايواس بالفطره شده بودم و هستم!  از اون موقع احساس سبکی می کنم و ذهنم هم واقعاْ آزاااااااااااااااااااد شده.

ابتداي دوره مدرس اين دوره، توي تمام اتاق‌ها مي‌گرده و يه سري عكس از اين مغايرت‌ها و آشفتگي‌ها مي‌گيره و جالبه كه تو ميز كار من هيچ چيزي پيدا نكرد. تازه كشوهام هم فوق‌العاده مرتب و منظمه! آخرش هم از پشت ميزم رو زمين از اين كابل شبكه كه بلنده و رو زمين حلقه شده عكس گرفت (فقط وقتي كاملاً خم بشي و رو زمين زانو بزني اون صحنه ديده مي‌شه!) اون‌هم كه اصلاً به من چه مربوطيه؟ 

 خلاصه! حال كردم از اين وضع.

بعد ديدم كه واقعاً واقعاً (تقريباً) همه‌ي زندگيم رو مي‌نيمال كردم و همه‌جا رو آراسته كردم به جز ظاهر خودم رو!

شما كه غريبه نيستيد،با خودم قهر كرده بودم و مانتو براي خودم نمي‌خريدم، به خودم گفته بودم بايد لاغر شي تا برات مانتو بخرم ولي گفتم ديگه چه معنايي داره، چه چاق باشم و چه لاغر، بايد آراسته باشم. خلاصه براي اولين و اولين بار در عمرم يه خريد مفصل كردم! 2تا مانتو، 2تا شلوار، 2 جفت كفش، 2تا روسري خيلي خوشگل و شاد و 1 شال رنگارنگ و يه كيف.

هر چند هنوز هم همه چيز رو مشكي خريدم ( به جز روسري و شال). هنوز نمي‌تونم رنگ رو به لباس‌هام بيارم. ولي واقعاْ احساس رضايت و سبكي مي‌كنم.

 

راستي در راستاي خوش‌تيپ كردن من همه ی کائنات دست به دست هم دادن و  امسال 2 تا شال خوشگل و رنگارنگ و شاد و شنگول هديه‌‌ي تولد گرفتم. يكيش از نيلو (خواهرزاده نينازم)، يكي هم از بهترييييييييين دوستم.

 


 راستي مي‌خواستم به اطلاع همممممممممممممممممممممه و از همه مهم‌تر خودم برسونم كه من فقط و فقط و فقط 5كيلو اضافه وزن دارم.

ببينم يعني من نمي‌تونم 5 كيلوي ناقابل رو كم كنم؟

معلومه که می تونم!

مطمئنم می تونم!

 اين 5 كيلو كه كم شه خوش‌اندام‌ترينم. اون موقع است كه آماده مي‌شم براي 5كيلوي بعدي.


یه سلسله حوادثی اتفاق افتاد ( طبق معمول حال ندارم تعریف کنم!) و در پایان اون من تصمیم گرفتم دیگه به حرف و گوشه و کنایه های برخی نزدیکان اهمیتی ندم. من که به نظر خودم دارم درست زندگی می کنم، پس چرا فکر می کردم دیگران ( همون چند نفر!!) باید روش زندگی من رو تایید کنند؟ هان؟

من دارم درست زندگی می کنم پس همین روش رو ادامه می دم.


همه ی دوستهامو دوست دارم. دووووووووووست دارم.


یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |

چرا؟

فقط دلم گرفته، همين. 

هيچ كس مجبور نيست اين نوشته رو كامل بخونه.

 

 

چرا؟چرا؟چرا با اينكه مي‌دونم چند تا از همكارهام اين وبلاگ رو مي‌خونن باز هم همه‌ي سفره‌ي دلم رو اينجا پهن مي‌كنم؟

چرا اين همكارهاي من اين وبلاگو مي‌خونن؟ ( اينو اين اول نوشتم، بلكه ايشان‌ها، اين مطلب رو نخونن)

 

چرا 3روزه سردرد دارم؟ در حالي كه تو تمام عمرم به جز روزهايي كه زير آفتاب شديد راه برم يا گرمازده بشم سردرد نداشتم.

چرا 3 روزه معده‌ام اذيت مي‌كنه؟ در حالي‌كه سابقه‌اش رو تا حالا نداشتم.

چرا انقدر خسته‌ام؟

چرا دلم مي‌خواد گريه كنم؟

چرا دارم به خودم فشار ميارم كه گريه نكنم؟

چرا ، چرا، چرا اون 9 روزي كه آزمايش داده بودم و فكر مي‌كردم يه بيماري خطرناك دارم و شب خواب نداشتم، چرا چرا چرا نتونستم به هيچ كس بگم؟ چرا فكر كردم نبايد ديگران رو غصه دار كنم؟ چرا فقط به اين فكر مي‌كردم كه اگه بيمار باشم مي‌شم مزاحم ديگران. چرا نتونستم بگم: من مي‌ترسم

چرا برف نيومد؟

چرا هوا داره گرم مي‌شه؟

چرا امسال به اندازه كافي يخ نكردم؟ شال گردن ننداختم؟ تو برف راه نرفتم؟

چرا من گرممه و اطرافيانم سردشونه؟

چرا وقتي كسي به من محبت يا ابراز علاقه مي‌كنه دستشو پس مي‌زنم؟ چرا باور نمي‌كنم؟ چرا خودمو شايسته‌ي دوست داشته شدن نمي‌دونم؟

چرا وقتي بهم هديه‌اي مي‌دن فكر مي‌كنم لايقش نيستم.

چرا فكر مي‌كنم انقدر زشتم؟

چرا به نظر اين روزها حتي زشت‌تر از قبل هستم؟

چرا توانايي‌هاي خودمو ناديده مي‌گيرم؟

چرا درس نمي‌خونم؟ چرا فوق قبول نمي‌شم؟

چرا موقع خوردن عذاب وجدان مي‌گيرم؟

چرا به خاطر اضافه وزنم هر كس به خودش جرات مي‌ده هر اظهار نظري در موردم بكنه؟

چرا چرا چرا بايد لاغر بشم تا خانواده‌ام دوستم داشته باشن؟ چرا محبتشون مشروطه؟

چرا نمي‌تونم بگم كه خسته‌ام؟

چرا با اينكه اين ماه كلي صرفه جويي كردم، كتاب و فيلم هم نخريدم باز هم بي‌پولم؟ چرا نمي‌تونم پس‌انداز كنم؟

چرا توي سينما من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟

چرا توي رستوران من تنها كسي هستم كه تنها اومدم؟

چرا بهترين دوستم، من رو فقط براي شنيدن درددلهاش مي‌خواد؟ و چرا بعد 7سال اين رو فهميدم؟

چرا دوستم بعد از 6 سال تازه مي‌فهمه كه من كتاب رو بيشتر از همه‌چيز دوست دارم؟

چرا نمي‌تونم بگم چي رو دوست دارم و از چي بدم مياد؟

چرا آرزوهامو، هوس مي‌دونم و سركوبشون مي‌كنم؟

چرا دردهامو پنهان مي‌كنم؟

چرا هر وقت كمي بيمار مي‌شم خودم رو مقصر مي‌دونم و اون رو نتيجه چاقيم مي‌دونم؟

چرا به خودم حق نمي‌دم كه بگم خسته‌ام، بگم سردرد دارم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه فقط 15 ماه پيش، 9 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق مي‌دونستم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه فقط 19 ماه پيش، 14 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم خودم رو چاق مي‌دونستم؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه 4سال پيش، 22 كيلو از الان لاغر تر بودم؟ و چرا يادم نمي‌ره كه حتي اون موقع هم اطرافيانم من رو چاق مي‌دونستند؟

چرا سعي مي‌كنم فراموش كنم كه از 1 سال پيش تا الان، نتونستم حتي 500گرم وزن كم كنم؟

چرا با اين‌كه 1ماهه، روزي 30 دقيقه پياده‌روي مي‌كنم، داروي گياهي و مولتي ويتامين مي‌خورم و كمتر غذا مي‌خورم، 100 گرم هم وزن كم نكردم؟

چرا ديروز اون هديه‌اي رو كه دوست داشتم يه روز يه نفر ( حالا هركس) بهم هديه بده، براي خودم خريدم؟ چرا فهميدم كه هيچ وقت ، هيچ كس اون هديه رو بهم نمي‌ده، چون نمي‌دونه كه يه چيز به اين سادگي يكي از بزرگترين آرزوهاي منه، چون هيچ وقت به كسي نگفتم و اطرافيانم هم كه علم غيب ندارند.

چرا هيچ وقت، هيچ كس، به من 1 شاخه گل هديه نكرده ( كاش يادم نمي‌اومد)

چرا اوني كه دوست دارم تولدمو بهم تبريك بگه، هيچ وقت يادش نمي‌مونه كه تولدمه؟ هيچ وقت بهم تبريك نمي‌گه؟

 چرا امسال روز تولدم برام مهم نيست؟

 


 

پ.ن. ساعت ۲:۵۳: حالا خیلی بهترم! این حرفها بدجوری رو ذهنم سنگینی می کرد.

ممنونم دوستهای عزییییییییییییییییییززززززززززززززززززم

 


سه شنبه هشتم بهمن 1387 |

؟

 

دل‌گيرم، نمي‌دونم از كي

 خسته‌ام، نمي‌دونم از چي

 ------------------------ 

 هواي گريه با من

 


دوشنبه هفتم بهمن 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

...

تاثیر

از عجایب

جوجه هاتو بشمر

آخیش آبان تموم شد!

این آخرین روزهاست؟

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

ارشیو

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir