تبليغاتX
بهمندخت

بهمندخت

معمای زندگی چیست؟؟ ما در این افسانه ی بزرگ شناوریم ولی از آن هیچ نمی دانیم . . .

ماجراهای آقای 0

۲۰ سال از زندگی مشترک آقای ۰ و خانم ۱ می گذشت. آنها تنها صاحب یک دختر شده بودند که ۱۸ سال داشت و ما او را دختر ۱ می نامیم. در همین احوال بود که خبر رسید آقای ۰ با خانم ۲ ازدواج کرده است و فرزندی هم در راه دارند! خانم ۲ از آشنایان دور خانم ۱ بود و تنها ۲۳ سال داشت و از همه جالب تر اینکه خانم ۲ همبازی دوران کودکی دختر ۱ بود!! تمام غصه های دختر ۱ در این خلاصه شده بود که: پدرم اگه می خواست زن بگیره چرا اومد همبازی دوران کودکی منو گرفت؟ از این بیشتر نمی تونست من و مادرم رو تحقیر کنه!

فرزند خانم ۲ به دنیا اومد و ما اسمشو میذاریم: دختر ۲.

خانم ۱ برای اینکه زندگیش از هم نپاشه و مثلاْ هم جلوی شوهرش اقتدار به خرج داده باشه با حمایت خانواده اش، آقای ۰ رو مجبور کرد که خانم ۲ رو طلاق بده ولی در عین حال قبول کرد دختر ۲ رو (که اون موقع نوزاد بود) خودش بزرگ کنه. پ چی داریم: خانم ن که حدود ۴۰ سالشه، دختر ۱ که تقریباْ ۲۰ سالشه و دختر ۲ که نوزاده!

در طی این سالها تا امسال، آقای ۰ ، ۲ بار ، ۲ تا دختر از کارمنداش رو به عقد موقت خودش درآورد. یکی از این دخترها ۲۳ ساله و دیگری ۲۷ ساله بود. در هر دو مورد پس از پایان زمان عقد موقت، دخترها رو اخراج کرد و حتی به یکیشون تهمت روابط نامشروع با یکی دیگه از کارمندهاشو زد.

اکنون . . .

دختر ۱ ازدواج کرده و ۲تا بچه ی ۸ و ۴ ساله داره که خبر رسید که آقای ۰ با خانم ۳ ازدواج کرده و فرزندی هم در راه دارند!!!! که این بار یک پسر هست و ما این نوزاد بیگناه به دنیا نیومده رو پسر ۱ می نامیم.

دختر ۲ هنوز نمی دونه که خانم ۱ مادرش نیست ولی گویا یکی از اون دخترهایی که مدتی همسر آقای ۰ بودند چند باری سعی کرده به دختر ۲ این خبر سخت رو بده. دختر ۲ الان ۱۴ سال داره.

خانم ۱ و دختر ۱ از خجالت و شرمساری دیگه تو هیچ یک از برنامه ها و جمع های فامیلی و دوستان شرکت نمی کنن.

خانم ۱ میگه کاشکی همون خانم ۲ رو در کنار خودم پذیرفته بودم تا حالا در سن ۵۵ سالگی مجبور نباشم این آبروریزی رو تحمل کنم.

دیگه حتی خانواده ی خانم ۱ هم بی خیال ماجرا شدند.

آقای ۰ در جواب اعتراضها و اشکهای خانم۱ و دختر ۱ جواب داده:

من که این همه پول ریختم زیر دست و پای شما، پس دیگه صداتون در نیاد.

در ضمن یادآوری می کنم که آقای ۰ به شششششششششششششدت خسیس هست و واقعاْ حاضره جونش بره و پولش نره! بیماری شددددددددید بدبینی داره و به همه مشکوکه. هیچ کدوم از کارمندهاش بیشتر از ۱-۲ سال بیشتر نمی تونن پیشش دوام بیارن یا استعفا می دن یا اخراج میشن!

این آقای ۰ دوست دوران جوانی پدرم هستند. من بچگیهام عمو صداش میکردم ولی الان . . .

 

 


یکشنبه سوم آذر 1387 |
بهمندخت

بهمندخت، دختری که می خواد از این به بعد بهتر زندگی کنه، خیلی بهتر



دسته بندی

بهمندخت انسان می شود!

بهمندخت کدبانو می شود!

بهمندخت لاغر می شود!

بهمندخت و دلمشغولیهایش

بهمندخت دانشمند می شود!

وقتي بهمندخت كودك بود

گوي زرين براي فعال‌ترين عضو وبلاگ برنامه‌ريزي

حالا من سرزنده ام

همین جوری ها!

بهمندخت غمگین است

لینکها

عليرضا امكچي

لیست 250 فیلم برتر سایت IMDB بر اساس راي اعضا

1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند! ( لیست 220 کتابی که در ایران ترجمه شده)

فهرست آثار ادبي جهان

فهرست آثار ادبی فارسی

کلوب دانلود کتاب

برنامه های ما

مطالب قبلی

این روزا

17 یا 18؟ مساله این است . . .

تسویه حساب وبلاگی یا "آن روی دیگر ما کامنت گذاران"

خبر خوش

مي ريم كه داشته باشيم . . .

7-7-88

آخرین روز تابستون

دیشب خواب دیدم . . .

مرداد تموم شد!

برای تو که اینجا رو نمی خونی

ارشیو

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

بهمن 1386

لینک ها

ستايش (رها)

نمكي(دريا)

اينجا ايران، من زن (ايرن)

نهال

ساروي كيجا

بي مخاطب

عاشقانه‌ها (گلپر)

خانم و آقاي حلزون

يادداشتهاي يك دختر ترشيده

آموزش زبان انگليسي (گلپر)

من و زندگي ( طوطيا)

صميم و علي

همه‌روزهام (مرجان)

ليدي جين

گلستانه

سين بانو

صحرا

ماجراهاي ممول و حامي

يه جاي دنج واسه خانم خونه

خودنويس

آنيتا و اميد

من و آريو (رزان)

روزانه (سارا)

زني به رنگ آب (تي تي)

بهشت كوچكي به نام خانه ما (شيلا)

خاطرات من و سامي (شري)

روزمرگيهاي گلي

شكلات تلخ

دفترچه ممنوع من (كتايون)

واقعيت من (خود خوم)

امکانات

RSS 2.0

mowj.ir