- ظهره، همه براي نهار رفتن، تو اتاق تنهام.
- وارد اتاق ميشه، گاهي اوقات به اتاق ما مياد ولي هيچ وقت به جز سلام و عليك مختصر با هم حرفي نزديم. اختلاف سني زياي داريم، تا به حال هيچ زمينه مشتركي براي حرف زدن باهاش پيدا نكردم.
- بهش لبخند ميزنم.
- 2-3 جمله بيشتر نميگه. فقط با "بله"، "آهان" و "چه جالب" جوابشو ميدم و ناگهان در جمهي آخر زهري ميريزه به جونم كه تا عمق وجودم رو ميسوزونه، خشكم ميزنه. قلبم بدجوري ميشكنه.
- چي كار ميكنم؟ يه لبخند يخزده تحويلش ميدم و لال ميشم. نميتونم بگم كه از اين حرفت ناراحت شدم، نميتونم بگم به شما مربوط نيست، نميتونم بگم تو مسائل شخصي ديگران دخالت نكن. سكوت ميكنم با يه لبخند يخزده.
- مثل يه بادكنك كه بادش خالي ميشه، تمام بعدازظهر بي حس و حالم. از ناراحتي 2 تا جوش گنده رو بينيم سبز ( در واقع قرمز!) ميشه و باد ميكنه.
- به خودم ميگم: فراموشش كن، فراموشش كن. به زور حرفهاشو ميفرستم ته ته ته ذهنم تا اذيتم نكنند.
- عصر ديگه يادم رفته كه چي گفت و چي شد ولي هنوز بدجوري دمغم.
- شب قبل از خواب، يه دفعه تمام اون لحظهها هجوم ميآره به ذهنم. نگاه موذيش، لبخند كجكيش و حرفهاي زهرآلودش به روشني ميآد جلوي چشمم.
- اشكهام سرازير ميشن.
- بعد چندين ماه، 2باره اون گرفتگي عضلات مياد سراغم و خيلي بد ميخوابم.
- صبح كه پا ميشم حسابي مصمم هستم. تصميم دارم به محض اينكه ديدمش حسابشو بذارم كف دستش.
- فکر ميکنم: حيف كه خيلي كم طرف اتاق ما پيداش ميشه و گرنه ميدونستم بهش چيها بگم.
- چند تا جملهي تند و چند تا متلك آبدار تو ذهنم رديف ميكنم تا اگه ديدمش بهش بپرونم.
- وارد شركت كه ميشم به خودم ميگم: اصلاً اگه ديدمش بهش محل نميذارم. اصلاً رومو ميكنم اونور.
- پشت ميزم نشستم. وارد اتاق ما ميشه.
.
.
.
- بهش لبخند ميزنم!!!