بدین ترتیب ما از ۲تا گل بنفش، به یک پروانه سبز تبدیل ماهیت دادیم!
رنگمان هم از بنفش-طوسی به سبز و سفید تغییر یافت!
از این قالب جدید خیلی خوشم اومده، خلوت و منظمه، بخشهای مختلفش کاملاْ مشخصه.
عنوان پستهای قبلی رو هم نشون می ده که من خیلی اینو دوست دارم.
ابته یه سری لینکهای جوات هم سر خودش داره: اس ام اس و جوک و فال حافظ!! ولی خب دیگه! اکشال نداره. بعداْ کدهاش رو دستکاری می کنم و اونها رو بر می دارم ببینم می شه.
انگاری قالبم هم مثل خودم سبکبار و خوشحال و خوش اندامه! ;)
بعد مدتها Juno رو ۲باره دیدم. خیلی خیلی بیشتر از بار اول لذت بردم. عاشق شخصیت جونو هستم. چون یک تجربه گر واقعیه. نگاهش به زندگی رو دوست دارم.
و این فیلم رو دوست دارم چون می تونست پر اشک و ناله و آه باشه ( مثل "من ترانه ۱۵سال دارم" و روحیه ی غم پرور و نگاه غم انگیز به زندگی) ولی پر از عشق و شادی و رنگه. پر از حمایت خانواده و دوستی.
این مطلب گلستانه خیلی خیلی حرف دلم بود. یه دفعه یاد تمام این تجربیات زندگیم افتادم.
یه چیز دیگه هم من اضافه می کنم.
این که چرا چرا چرا نمی تونیم با یه پسر یا مرد دوست باشیم بدون اینکه آخرش با توقعات اون به گند کشیده نشه؟
چرا نمی شه با یه پسر راجع به علایق مشترک ( کتابها و فیلمها و موزیکها) صحبت کنیم و فوری بحث رو نکشونن به صحنه های فیلمها و ...
چرا باید به محض اینکه ۲روز با یه پسر گفتی و خندیدی، اس ام اس های ج ن س ی ازش دریافت می کنی؟
چرا نمی تونیم فارغ از جنسیتمون فقط و فقط به عنوان ۲ تا انسان با هم دوست باشیم.
چرا نمی شه با همکارمردمون هم مسیر باشیم و فقط و فقط مثل ۲تا همکار رفتار کنیم.
چرا چرا چرا مردها از دوستی با زنها هیچی نمی فهمن؟
چرا نمی شه با یه پسر فقط هم کلاسی / همکار / دوست موند؟
چرا فوری مسائل ج ن س ی رو وارد این مسائل می کنن؟
چرا نمی شه با یه پسر دوست بود و دوست موند به عنوان ۲ تا انسان؟
با این اوصاف به نظرتون من حق ندارم انقدر از پسرها زده شده باشم؟
گلستانه! داغ دلم رو تازه كردي! من يه دوستي داشتم كه انقدر انقدر دوست داشتم دوستيمون ادامه پيدا كنه. يه آدم مطلع در مورد ادبيات و سينما و موسيقي بود. يه رابطهي خيلي خوب داشتيم. كاملاً دوستانه ( از نظر من) و فارغ از جمسيتمون ( به خيال من!!). با ه كتاب و فيلم مبادله ميكرديم. سينما مي رفتيم . راجع به فيلمها و كتابها حرف ميزديم و واسه خودمون نقد و تجريه و تحليل ميكرديمشون. تا اينكه اين منگل خان (!!!!) شروع كرد حرفهايي رو پيش كشيد كه نبايد! پيشنهاداتي به من كرد كه حتي الان هم يادآوريش عصباني و خجالت زدهام ميكنه. طبيعتاً من رابطهام رو باهاش قطع كردم. ديگه نميشد ادامه داد. خيلي خيلي از دستش عصباني بودم كه چرا گند زد به اون دوستي خوب. الان هم از ترس تكرار اون تجربه، خيلي رابطهام رو با پسرها محدود كردم.
پ.ن.۱: از حق که نگذرم، با اینکه تو اتاق محل کار تنها خانم هستم با ۵تا آقا ولی همکارهای خیلی خیلی خوبی دارم.
پ.ن.۲: چند نکته و سوال:
همه ی مردها بد نیستند.
خوبشو هنوز من ندیدم!
من بدشانسم؟
من بدبینم؟
شاید یه روزی . . . 