|
این هفته ی سیاه
|
|
|
در عرض ۲۴ساعت زندگی انقدر تغییر کرد که حالا دیگه یادم نمیاد هفته پیش چطوری زندگی می کردم، سبک زندگیم چی بود؟
چطوری دوست می داشتم؟چطوری می خندیدم؟ چطوری کار می کردم؟ یادم نمیاد چطوری تو راه برگشت به خونه با همکارم راه می رفتیم و حرفهای معمولی می زدیم و می خندیدیم، چطوری موسیقی گوش می دادم و پیاده روی می کردم و برای هر ۱سانت کاهش سایز ذوق می کردم.چطوری فیلم نگاه می کردم و کتاب می خوندم.
انگار از شنبه همه چیز عوض شد. انگار حالا تو یه شهر و کشور دیگه هستم.
وقتی در میان جمعیتم، وقتی تو اون تجمعهای آروم و در سکوت شرکت می کنم دلم پر از امید می شه، فکر میکنم همه چیز درست می شه ولی وقتی میام خونه، وقتی شب می شه، وقتی پلیس ضدشورش رو می بینم، وقتی حکومت نظامی شبها رو می بینم، همه ی امید تو دلم می میره، همه چیز سیاه می شه.
همه چیز تغییر کرده و دیگه هیچ وقت مثل قبل نمی شه. چون ما دیگه اون آدمهای قبلی نیستیم.
|
|
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
|
|
|
|
| |