|
آخرین روز بهار 1388
|
|
|
بهار ۸۸ رو خیلی دوست داشتم. شاید برای اولین بار بعد از ۵-۶ سال بود که با تمام وجودم تو این ۳ ماه زندگی کردم و لحظه لحظه اش رو حس کردم. دوست نداشتم تموم شه.هر چند این هفته ی آخری خیلی حالم گرفته شد ولی از دیشب تصمیم گرفتم به زندگی برگردم!! تصمیم گرفتم با روحیه ای شادتر وارد تابستون بشم و مطــــــــــــــــــــــمئنم که تابستانم زیباتر از بهار خواهد بود.
صبح اون ویدیو رو دیدم، آخرین لحظات "ندا" رو، اون چشمهای باز و باریکه ی خونی که از بینی و دهانش جاری شد. الان گیجم حسابی. می گن خونی که به ناحق ریخته می شه، پایمال نمی شه و من الان بیشتر از همیشه می خوام که این جمله رو باور داشته باشم. دوست دارم باور داشته باشم که ابن خونها ثمر می ده (هر چند نمی دونم ثمره اش چی هست)
زندگی زیباست. زندگی ادامه داره. عشق وجود داره. خودمو به دست زندگی می سپرم.
بهار قشنگ من خداحافظ.
تابستون باشکوه من، سلام.
|
|
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
|
|
|
|
| |