- بعد از يك دورهي طولاني عزلتنشيني و سكوت بنده برگشتم. واااااااااي كه چقدردلم براي دوستهاي مجازيم تنگ شده.
- ديشب بعد 70-80سال نوري 45 دقيقه درس خوندم! بزن اون دست قشنگه رو! واي باورم نميشه! بالاخره تونستم به كتاب و دفتر دل بدم!
تصميم گرفتم واسه فوق بخونم. با اينكه قبلا از دوستهام كتاب و جزوه زياد گرفته بودم ولي اونلي و اونلي براي ايجاد انگيزه رفتم يه بسته آموزشي ماهان خريدم! ميخواستم پارسه بخرم ولي چون بدون آزمونهاش نميشد جزواتشو تهيه كرد ماهان گرفتم ببيينم چه شود! يه برنامهريزي حسابي هم كردم، البته ملايم! يعني به اندازه كااااااااااااااافي توش استراحت گذاشتم. از ديروز شروع شد كه انجامش هم دادم. بعد مدتها برگشتم به وبلاگ برنامههاي ما و ديگه ميخوام مرتب اونجا بنويسم.
- داشتم تحقيق در عمليات ميخوندم. باور كنيد انگار داشتم ادبيات ميخي ميخوندم! انقدر برام ناآشنا بود. باورم نميشه من يه روزي اين واحد رو گذرونده بودم اونهم با نمره 19.25! كلا مغزم فرمت شده تو مسائل درسي. متاسفانه جديدا كشفيدم كه انتگرال حتي در حد ايكس د ايكس هم از يادم رفته!! حد و مشتق و آمار و همه و همه الحمدالله برام تبديل شدن به علوم غريبه! حل يه مساله فسقلي شده يه چيزي تو مايههاي رمزگشايي و رمل و اسطرلاب لازمه! والا! 4ماه وقت دارم كه با اين علوم غريبه آشنا و سپس صميم و انشالله فاميل بشم!
- حالم خيلي خوبه. انقدرخوب كه خودم تعجب ميكنم. راستش يادم رفته بود خوب بودن و سرحال بودنم چهطوري بود! بالاخره زبونم باز شد! حالا ميتونم 2كلام درست و حسابي با خانواده و دوستها و همكارهام حرف بزنم. بعد يه دورهي طولاتني سكوت و عزلتنشيني حالا وبلاگ ميخونم، به دوستهام سر ميزنم، شوخي ميكنم. همين شوخي كردنم نشونهي خوب شدنمه. چون ناراحت كه باشم اتفاقا بيشتر و بلندتر ميخندم ولي فقط واسه اينكه كسي نفهمه ناراحتم. وقتي سرحالم آرومتر ميشم و ميتونم شوخي كنم و حرف بزنم.
- پيادهروي تعطيل نبودا! ولي كمخوري چرا! يه مدت بود اشتهام زياد شده بود كه اون هم از ناراحتي و استرسم بود. از ديروز 2باره درست خوردن رو شروع كردم. پياده رويم هم كه ديگه شده جز سبك زندگيم. هرچند به زودي بارون و برف شروع ميشه و قاعدتا نميتونم پيادهروي طولاني كنم. پس بايد يه فكري كنم! از باشگاه رفتن متنفرم. اكثر باشگاهها فقط صبحها براي خانمهاست. اكثرا نور و تهويه كافي ندارن. من اصلا تو فضاي سربسته نميتونم ورزش كنم. كلاً هميشه محتاج هواي تازهام و عشق پنجره باز كردن! يعني اين 6ماه پيادهرويم رو فقط چون تو هواي آزاده و اطرافم رو ميبينم، تونستم ادامه بدم و به هيچ وجه نميتونستم مثلا رو تردميل انجام بدم.
- به زودي تو يه پست خصوصي ماجراهاي اين 3-4 ماه اخير كه من رو درگير سپس ناراحت و سپس آزاد نمود مينويسم. ولي هنوز يه چيزايي قطعي نشده. احتمالا اون پست رو تو آبان مينويسم.
- من يه مشكلي دارم، بهم نخنديدا! من ساعت 10 شب بوس بغل لالا! يعني واقعا تو روزهاي وسط هفته بيشتر از 10 نميتونم بيدار بمونم. كلا عادت به كله سحر برخيزي دارم. برعكس اكثر همسن و سالام عاشق كلهي سحرم و زود بيدار شدن. حالا نه خيلي هم زودا! ولي هر روز صبح ساعت 6 بيدار ميشم. بعد هم زود خوابيدن رو از بابام به ارث بردم! يعني تو يه جمع جوونانه كه باشيم من عين اين پيرزنها هي خميازه ميكشم و ديگه ساعت 11 ميشم خوابگرد در حالي كه بقيه راحت تا 1-2 بيدار ميمونن. اين عادت من شده اسباب دست انداختنم. جديدا افتاده تو ذهنم كه اين عادتم رو درست كنم. يعني باعث خجالته كه 7-8 ساعت كمتر نميتونم بخوابم. عجالتا تصميم گرفتم از اين به بعد به خودم اجازه ندم زودتر از 11 بخوابم! واي ناز بشم با اين همه محروميت از خواب!
- فكر كنم تابلو كه حالم زيادي خوب شده چون فنر زبونم در رفته و همينطور دارم مينويسم! همينطور هر چي به ذهنم اومد نوشتم. آخيييييييييش يه كم خالي شدم.