|
این روزا
|
|
|
داره از ابر سیام خون می چکه
این روزا خون جای بارون میچکه
هوا گرفته. دل من بدتر!
خیلی غمگین و تلخم.
چندین و چند خبر بد شنیدم تو این روزا. چند تا مرگ خیلی بد تو خانواده های دوستام اتفاق افتاد.
دیروز یکی از بدترین روزای امسالم بود. (میشه گفت تو بدترین روزای امسالم رتبه ی ۳ داشت!)
میخوام یه روزی بنویسم که چقدر این ۵ماه اخیر عمرم سخت گذشت ولی نمیتونم تمرکز کنم. دوست دارم بتونم بشینم و مرور کنم و با تعریف کردنش خودمو ازش نجات بدم ولی یادآوری یه چیزایی خیلی خیلی برام سخته.
پ.ن. دیشب خواب دیدم پسر ۱۰ ساله یکی از همکارهام (یه خانم) فوت کرده. اون اومده و ناراحت و کمی شوکه ( نه به اندازه مرگ فرزند) داره مراسم تدفین رو تعریف می کنه و من اشک تو چشمام جمع شده.
الان همون خانم از مراسم تدفین یکی از آشنایانش ( یه دختر ۱۸ ساله) برگشت. داشت دقیقا تو همون وضعیت و با همون لحنی که من دیشب تو خوابم دیدم از مراسم دفن میگفت. موقع گوش دادن آخرش اشکم دراومد.
اعصابم ۸۰ برابر خرد شد. این هم خواب بود من دیدم؟ اه
|
|
|
|
| |