سلام
این تعطیلات من انقدر لقمه لقمه شد که اصلاْ نفهمیدم چی شد، البته هنوز نصفش مونده ها!
دوشنبه و امروز مجبور شدم ۳-۴ ساعت بیام سر کار. از امروز هم درگیر یه پروژه ی جدید و بزرگ شدم که برای من یه تجربه ی کاری عالی هست.
رها! از دست تو، انقدر گفتی تعطیلات، تعطیلات که من همش عذاب وجدان داشتم!
وای امروز فهمیدم رئیسم چندوقتیه سیگاری شده! خیلی ناراحت شدم ، آخه یه آدم جوون و موفق مثل اون چرا باید سیگار بکشه؟؟!!! من از دود و دم فراري ام ، حالا هر وقت پيش رئيسم هستم دارم اون رو در حال سيگار كشيدن تصور مي كنم. ترسناكه!!
فقط من و پدرم تو خونه هستیم بنابراین این توفیق اجباری را پیدا کردم که روزی تقريباً 9 ساعت اخبار و برنامه های مذهبی بشنوم!!! ( نگاه که نمی کنم ولی صدای تی وی همش تو گوشمه) تازه متاسفانه یک قسمت ترانه مادری رو هم دیدم که همونی بود که هما روستا به ملکوت اعلی پیوست و من حالم از صحنه های تشییع جنازه بد شد ( خداییش این چند ساله سریالها سعی می کنن صحنه های خشونت و مرگ و غم رو به بهترین نحو بازسازی کنن ولی آیا لحظات شاد و قشنگ و عاشقانه ی زندگی رو هم بازسازی می کنن که ما از دپرسی نمی ریم؟) قسمت آخر سریال ۳*۴ رو هم دیدم که کفاف همه ی اون 1-n قسمتي كه نديدم رو مي كرد.
فیلم هم زیاد ندیدم ولی ۶تا کتاب قشنگ خوندم!!!! كه خداييش از بعضيهاش خيلي لذت بردم.
ساعت خواب و بيداريم خنگ شده!! مثلاً ديشب تا ۳:۴۵ بيدار بودم و در و ديوار رو نگاه مي كردم! صبح هم ساعت ۷ پا شدم!!! الان هم اصلاً خسته نيستم!
اين فرصت چند روزه با پدرم خيلي عالي بود. انگار تازه پدرمو مي ديدم، از خودم پرسيدم چند وقته كه واقعي تو چشمهاي پدرم نگاه نكردم، همش وقتي باهاش حرف مي زنم سرم گرم كارهاي ديگه بوده،
وقتي ما به اين دنيا مياييم با شدت و تلاش زياد شروع مي كنيم به شناسايي محيط و انسانهاي اطرافمون. ولي به محض اينكه يك نقش اجتماعي بر عهده مي گيرم ( كه معمولاً با دانشجويي شروع مي شه) ديگه انگار آدمهاي اصلي زندگيمونو فراموش مي كنيم. ميخوام اعتراف كنم كه انگار يه جورايي پدرمو فراموش كرده بودم . هيچ وقت بهش دقت نكرده بودم. خيي از عادتهاشو نمي شناختم. تو اين چند روزه كه باهاش هستم بهش دقت مي كنم ، اان مي فهمم كه چقدر دوستش دارم. الان كه سر كارم دلم براش يه ذره شده. خوشحالم كه اين فرصتو پيدا كردم كه پدرمو بينم. كاش بتونم بهش بگم كه چقــــــــــــــدر دوستش دارم. كاش من هم اندازه اون صبور بودم، كاش مثل اون با ايمان بودم.