|
نبین، نگاه کن
|
|
|
۲هفته تعطیلات تابستونی + یک هفته که در اون ۳تا عروسی برگزار شد باعث شد که من به یک نوع ویروس بسیار قوی تنبلی دچار شم. تنبلی که قبل از این تو زندگیم سابقه نداشته، خوابم به شدت زیاد شده، جالبه که این تنبلی تو محیط کارم هیچ اثر منفی نذاشته ولی تو محیط خونه! وای وای! از تمام کارهای زندگی و شخصیم موندم، خودم از دست خودم شاکی شدم!!! ولی دارم رو خودم کار می کنم!
این ۲-۳ هفته رو فقط نگاه کردم! به اطرافیانم، به اونهایی که تا حالا نمی دیدمشون، به اونهایی که انقدر به دیدنشون عادت کرده بودم که در واقع دیگه نمی دیدمشون.
فکر کنید خانم پیری توی آشناهاتون هست که بسیار بد اخلاقه، زبون تندی داره و با حرفهاش همه رو آزار می ده حتی فرزندان خودشو. همیشه از اینکه نزدیکش باشی فراری هستی و هیچ وقت نمی تونی از این پوسته ظاهرش فراتر بری و فکر کنی که اون هم قلبی داره. بعد یه روزی می شنوی که این خانم وقتی نو عروس ۱ ماهه بوده همسرشو تو تصادف از دست داده، اینکه وقتی جوون بوده چقدر زیبا بوده و جذاب، اینکه بعد از ۱ماه ازدواج وقتی بیوه می شه مجبور می شه با یک مرد که ۴تا بچه داشته ازدواج کنه و مجبور بوده تو خونه ی دیگران کار کنه و وقتی بچه خودشو در شکم داشته شوهر دوم رو هم از دست می ده و با تلاش خودش بوده که می تونه بچه های خودش و شوهرشو به این وضع آبرومند امروز برسونه. اینجاست که تو دیگه یه پیرزن بداخلاق تلخ زبون نمی بینی، بلکه یه نوعروس غم زده و یه مادر درد کشیده رو می بینی که زندگی باهاش خوب تا نکرده تا لطیف بمونه.
به خودم قول دادم بیشتر نگاه کنم
|
|
سه شنبه پنجم شهریور 1387
|
|
|
|
| |